پنجشنبه، شهریور ۱۲، ۱۳۸۸

سوتی هیات رییسه مجلس در مورد تقلب و کهریزک (ويدئو)
در مراسم زنده رای اعتماد به وزرا، صدای هیات رییسه روی آنتن رفت بدون اینکه خود آنها متوجه باشند ميکرون شان روشن است.
در این فیلم صحبت های هیات رییسه در مورد تقلب در انتخابات و کهریزک و آرای 120 درصدی و... را می شنويد. بعد از مدتی شخصی به آقای لاریجانی تذکر میدهد که ميکروفون آنها باز است و صدای آنها بعد از مدتی قطع می شود.

پنجشنبه، شهریور ۰۵، ۱۳۸۸


قيامت است اين ملت ! (30) پیشنهاد حيرت انگيز بازپرس ویژه‌ قتل تهران به قوه قضائیه!
«ماده‌ 1: الزام معاینه‌ی متهم توسط یك پزشك معتمد (ترجیحا پزشك قانونی) در فاصله‌ی حداكثر یك ساعت پس از بازداشت به تقاضای متهم یا وكیل یا اعضای خانواده وی. صورتجلسه‌ معاینه باید ضمیمه پرونده شده و یك نسخه نزد پزشك باشد. در صورت تقاضای وكیل متهم یا بستگان وی تصویری از آن به متقاضی تسلیم شود».
اين ماده که به طنزی سياه شباهت دارد معنای ساده‌اش اين است: آنقدر تجاوز در زندانها شايع است که اگر گذرتان به آنجا افتاد و نخواستيد پس و پيش‌تان يکی شود مجبوريد، دست کم، جلوی پزشک قانونی تنبان تان را پائين بکشيد و اجازه بدهيد او يک انگشتی به شما برساند! البته اگر تقاضا کنيد عکسی هم از اين اتفاق تاريخی به شما تقديم می‌شود!

سه‌شنبه، مرداد ۲۰، ۱۳۸۸

ايران کشور عجيبی است

ايران کشور عجيبی است. زمان دستگيری «اراذل و اوباش»، بجای گانگسترها اين پليس است که نقاب می پوشد و به هنگام تظاهرات، بجای تظاهرکنندگان اين پليس است که سنگ می پراند! (ويدئو). کشتار با گلوله و باتوم البته مال وقتی است که ديگر نمی خواهند ادای «پليس مردمی» را دربياورند.

شنبه، مرداد ۱۰، ۱۳۸۸

برای رسوا کردن شيوه های اعتراف گيری رژيم و دادگاه های فرمايشی آن:
شکنجه گر پرونده قتل های زنجیره ای، مامور اعتراف گیری. سینا حسینی
برای رسوا کردن شيوه های اعتراف گيری رژيم و دادگاه های فرمايشی آن و نيز برای پايان دادن به شکنجه زندانيان بی گناه اين متن را، در اقدامی هماهنگ، در سايت ها، وبلاگ ها و نيز از طريق ايميل به طور گسترده و مستمر منتشر کنيم.
فراموش نکنيم که مخاطبان اين اعترفات اجباری و آن دادگاه های فرمايشی من و شما نيستيم بلکه آن مردمان ساده ای هستند که نه دسترسی به اينترنت دارند نه ماهواره. پس انتشار اين متن و آن ويدئوی شکنجه از طريق سی دی( يا هر وسيله ديگر) بين مردمان عادی از اوجب واجبات است.

دوشنبه، تیر ۰۱، ۱۳۸۸

شنبه، خرداد ۳۰، ۱۳۸۸

شوخ طبعی مبارزان اين نسل قيامت است
شوخ طبعی های مبارزان اين نسل
مرا مطمئن می کند که اين جنبش تا به آخر ادامه خواهد يافت.
کسی که به همه چيز می خندد مرگ را هم به سخره خواهد گرفت.

- بشنويد تا ببينيد چطور ملتی را جان بسر کرده اند. شايد شما هم مثل من مطمئن شديد که اين جنبش شکست نخواهد خورد.
شنيديد؟
خب حالا اين را بشنويد شايد بيشتر مطمئن شديد

ضمناَ، تا يکی دو ساعت ديگر دارم می روم سفر، اگر عمری بود از نيمه شب فردا دوباره در خدمت شما هستيم.

جمعه، خرداد ۲۹، ۱۳۸۸

قيامت است اين ملت ! (21)
اين ديالوگها قيامت اند البته! از اين بی ربط تر ممکن نيست. اما دليل اينهمه پرتوپلاگوئی شايد آن اتفاق مهمی باشد که در بدو ورود رخ می‌دهد و در اين فيلم آن طور که بايد و شايد مشخص نيست، چون دوربين سمت راست تالار است و ابتدا ورود پينوکيو‌نژاد را نشان می‌دهد بعد هم کات می‌کند به صحنه‌ی دست‌دادن او با مدودف. در فيلمی که تلويزيون‌های فرانسه نشان دادند دوربين کاملاَ روبروست و در يک لانگ‌شات، از همان ابتدا، هر دو را می‌بينيم: مدودف را ايستاده در وسط تالار، و ورود مرد 24 ميليون دلاری را از سمت چپ. مسافتی که پينوکيو‌نژاد طی می‌کند تا برسد به مدودف خيلی بيشتر از چيزيست که در اين فيلم می بينيم(اگر دقت کنيد حذفش کرده اند). در بدو ورود، پينوکيو‌نژاد توقف مختصری می‌کند (اين را در همين فيلم هم می‌بينيم) بعد که می‌بيند مدودف به استقبال او نمی‌آيد چند قدم ديگر هم برمی‌دارد و می‌‌ايستد. اما مدودف بازهم از جايش تکان نمی‌خورد). اين بار پينوکيو‌نژاد به سرعت جلو می‌رود و مدودف حالا يکی دو گام برمی‌دارد و با او دست می‌دهد. خوشبختانه يا بدبختانه در گزارشی که من ديدم اين ديالوگ‌ها را که آبرو ريزي‌ مطلق است نمی‌شد شنيد چون صدای گوينده روی تصوير بود. اما آن آبروريزی بزرگ‌تر(تحقير شدن او توسط مدودف) به وضوح پيدا بود. مردی که به دروغ گفته بود غم‌انگيزترين روز زندگی‌اش وقتی بوده که از تلويون ديده است ژاک شيراک به استقبال رئيس جمهور ايران از پله ها پائين نيامده است، حالا، غم‌انگيزترين روز زندگی را برای خودش و برای ملتی رقم زده است که «رئيس جمهورش» چنين کوتوله‌ی شياد هفت خطی‌ست.
ما پرتقال می‌خوريم
ما افتخار می‌کنيم
پس ما دو کار می‌کنيم
هم پرتقال می‌خوريم
هم افتخار می‌کنيم

سه‌شنبه، خرداد ۲۶، ۱۳۸۸

يک زن کشته شده است اما ملت همچنان شعار می دهند «می کشم می کشم آنکه برادرم کشت»، همان شعار سی سال پيش کلکيک و خودتان ببينيد!

دوشنبه، خرداد ۲۵، ۱۳۸۸

جمعيت مليونی در خيابان های تهران !
بر اساس گزارش های تصويری تلويزيون های مختلف فرانسه و نيز تلويزيون فارسی بی بی سی هم اکنون سيل خروشان جمعيت در خيابان آزادی به راه پيمائی مسالمت آميز خود ادامه می دهد و جرئت هرگونه عکس العملی از نيروهای پليس سلب شده است. چنين جمعيتی پس از انقلاب سابقه نداشته است.
بايد کوشيد که همچنان از خشونت پرهيز شود. اينطوری هم مردم بيشتری جرئت پيدا می کنند به خيابان بيايند هم نيروهای پليس امکان حمله را از دست می دهند .

سه‌شنبه، خرداد ۱۹، ۱۳۸۸

ماسک در فرهنگ‌های گوناگون

ماسک هم، مثل نام مستعار، تمنای تملک قدرتی‌ست شيطانی: ديدنِ ديگران بدون دیده شدن.
چشم‌بند ستمگرانه‌ترین شکل استفاده از ماسک است. کسی که به یک زندانی چشم‌بند می‌زند از همان قدرت شيطانی ماسک استفاده می‌کند با اين تفاوت که زحمت زدن ماسک را از دوش خود برمی‌دارد و آن را هزاران بار تشديد شده به زندانی تحميل می‌کند.
اگر، درست مثل يک ماسک، همه‌ی عضلات چهره را از کار بیندازید تاثيری که بر طرف مقابل می‌گذاريد هراس آور است. چون نمی‌تواند بفهمد در درون شما چه می‌گذرد. مايرهولد می‌گفت نهايت موفقيت يک بازيگر در اين است که برسد به قدرت عروسک. رزو گابریادزه، کارگردان بزرگ گرجی، با تآترهای عروسکی افسون‌کننده‌اش نشان داد تا چه حد حق با مایر هولد است.
در یک بالماسکه، جايی که همگان ماسک به چهره دارند، آن قدرت شيطانی به يکسان تقسيم می‌شود ميان همه. هرکسی همانقدر می‌تواند ببیند که دیگران؛ اما دیگران هم همانقدر نامرئی‌اند که خود شما. و اين تساوی، قدرتی است شيطانی است اما، اين بار، فاقد شر. شيطانی‌ست چون آزاديی‌ست بدون احساس مسئوليت. و فاقد شر است چون همگان به يکسان از آن برخوردارند.
کارکردهای ديگر ماسک البته بحث مفصلی‌ست که جايش در اينجا نيست. غرض آشنائی با ماسک است در فرهنگ‌های گوناگون:

پنجشنبه، خرداد ۱۴، ۱۳۸۸

اوج زيبايی شناسی شرقی (9) شروه خوانی بوشهری ها

شروه را همه بوشهری ها تقريباً به يک طرز می خوانند. اما جنس صدا و طرز به کارگيری آن، غلت ها ، سکوت ها و آکسانهای اسماعیل خشیع او را از خوانندگان کنونی شروه متمايز می کند. هرچند هيچکس نمی تواند جای خالی بخشو، خواننده ی افسانه ای بوشهر را پر کند.


جمعه، خرداد ۰۸، ۱۳۸۸


The Lian Ensemble:
David Johnson, Marimba
Pirayeh Pourafar, Tar
Mahshid Mirzadeh, Santur
Mani Bolouri, Kamancheh, Composer
Randy Gloss, Dayareh
Austin Wrinkle, Cajon, Percussion
Houman Pourmehdi, Tonbak, Percussion
Homayoon Khosravi, Chello
Sam Minai, Acoustic Bass

دوشنبه، خرداد ۰۴، ۱۳۸۸

چاوشی خوانی در گوشه ی نيشابورک اجرا می شود؛ گوشه ای که لحنی آخرالزمانی دارد و يکی از گيراترين گوشه‌های موسيقی ايرانی‌ست.
چاووشی‌خوانی را به وقت پيشباز از زائری می‌خوانند که از زيارت خانه خدا برگشته. انتخاب گوشه‌ی نيشابورک برای چاووشی خوانی و لحن آخرالزمانی آن هم شايد از همين جاست.
چاووشی خوانی را نخستين بار وقتی شنيدم که شش هفت سال بيشتر نداشتم؛ در يکی از روستاهای اصفهان. تمام موهای تنم سيخ شده بود. از آن پس، مترصد فرصتی بودم که بار ديگر اين آواز را بشنوم. اما هيچ ردی از آن به دست نمی‌آمد. از هر کسی هم که سراغ می گرفتم چيزی درباره آن نمی‌دانست. زمانی که گل صدبرگ را با شهرام ناظری آماده می‌کرديم به او گفتم که چرا بايد حتماَ با پيش درآمد شروع کرد؟ پيش درآمد در اصل برای کنسرت است، و به نيت آماده کردن شنوندگان. ما که اجازه ی کنسرت نداريم (حوالی سال 1362 بود اگر اشتباه نکنم، و موسيقی هم به کل ممنوع). گفتم با چاووشی‌خوانی شروع کند. او هم چيزهای گنگی در ذهنش بود اما دقيقاَ نمی دانست چاووشی‌خوانی چگونه است. وقتی توصيف کردم که دقيفاَ چه حالتی دارد و در چه موقعيتی خوانده می شود يک چيزی را شروع کرد به خواندن. قطعه‌ی خوبی بود، اما آن حس چاووشی‌خوانی را نداشت. همين را به او گفتم. چيز ديگری را خواند. باز هم همانی نبود که بايد می‌بود. خوشبختانه ناظری دستش پر بود، مرتب چيز تازه‌ای می‌خواند. سرانجام پس از ده تايی آزمايش مختلف رسيد به آواز« عزم آن دارم که امشب...». چاووشی‌خوانی نبود، اما از نظر گيرائی و بويژه داشتن لحن خطابی خيلی به آن نزديک بود. نوار را با همين قطعه شروع کرديم. اما جستجوی من برای پيدا کردن چاووشی‌خوانی ادامه پيدا کرد. کم کم داشتم نااميد می شدم. گمان می‌کردم اينهم از همان چيزهاست که متعلق‌اند به گذشته‌ای که ديگر گذشته است. تا اينکه هفته پيش، پس از پتجاه و دو سال، روی يوتيوب برخوردم به چاووشی‌خوانی قنبری. موسيقی بوشهر را می‌شناختم، شروه‌خوانی و نوحه‌خوانی بخشو را بسيار شنيده بودم اما نمی‌دانستم که بوشهری‌ها هم چاووشی‌خوانی دارند. و چه خواننده‌ای! صدايش معناطيس دارد و روايتش از نيشابورک بديع است و پر از غلت ها، سکوت‌ها و آکسان‌های دلنشين. از همه مهمتر نوع ویژه ای از تزئین در این آواز هست که نامش را شاید بشود گذاشت «جویدن کلام»(و این البته فرق دارد با کلمات را جویده ادا کردن. خودشان می گویند موقع چاووشی خوانی خواننده باید کلمه را بجود)؛ نوعی ویبراسیون که صدا را دور و نزدیک می کند.
از نطر اجرا، کاری که در اين روايت چاووشی خوانی صورت گرفته حيرت انگيز است: نيشابورک را که گوشه ايست در ماهور و نوا، منتقل کرده است به حصار چهارگاه. بعد هم،از يکسو، با حذف درامد نيشابورک و، از سوی ديگر، با حذف فرود حصار ملودی را در تعليق کامل نگه داشته است.
کيمياگری يعنی اين.

جمعه، خرداد ۰۱، ۱۳۸۸


پرتحرک ترين رقص دنيا، رقص عربی، به طرز تناقض آميزی از سکون رنج می‌برد؛ مثل غالب
هنرهای شرقی.
اينجا هم، مثل غالب هنرهای بصری شرق، موتيف ها به طرزی انتزاعی در کنار هم اند و
حرکتی هم اگر هست در محدوده‌ی تقارن‌هائی ست که گويی تا ابد تکرار می‌شوند.
ايريدا شارکی، رقصنده‌ی قرقيز، موفق شده است، با قرار دادن اين موتيف‌ها در ارتباطی
ارگانيک، به رقص عربی همان چيزی را بدهد که نداشت.

سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۹، ۱۳۸۸

Jerzy Grotowski

« در برخورد با يک نمايشنامه، به گمان من، وظيفه ی کارگردان نبايد جز اين باشد که نمايشنامه را صرفاَ تار و پودی ببيند که بر روی آن بايد اثر هنری تازه ای خلق کند که نامش نمايش است»
يرژی گروتوفسکی

در 1967، گروتوفسکی و گروهش، کار بر روی نمايش «انجيل» را، پس از چند اجرای خصوصی، رها کردند. با اين حال، اتودهائی که بر روی زندگی مسيح و ابعاد امروزی ی رفتار مسيحيان صورت گرفته بود، در نمايش « آپوکاليپس به روايت تصوير» ، يکی از اساسی‌ترين نمايش‌های گروتوفسکی، ادامه پيدا کرد؛ نمايشی که در آن بخش‌هائی از کتاب مقدس و نيز تکه‌هائی از آثار داستايوفسکی، اليوت، و سيمون وی مورد استفاده قرار گرفته بود. «آپوکاليپس به روايت تصوير» که در کنار «آکروپوليس» و «هميشه شاهزاده» بيشترين شهرت جهانی را به دست آورد، در سه ورسيون متفاوت در تاتر وروکلاو اجرا شد: ورسيون 1968، 1971، و 1973. اين نمايش هم، مثل کارهای ديگر گروتوفسکی، با همکاری هنرپيشه اصلی او، ريچارد چيشلاک به صحنه آمد.
در سال‌های 60 و 70 تآتر آزمايشگاهی گروتوفسکی سفرهای پرشماری به خارج داشت و در مهمترين فستيوال‌های جهان، از جمله در جشن هنر شيراز کارهايش را اجرا کرد.
برای گروتوفسکی بدن هنرپيشه به منزله يک ابزار موسيقی بود. پس هنرپيشه بايد امکانات گسترده‌ی بدن و صدای خود را هرچه بيشتر کشف می کرد و آن را درست همانطوری به کار می‌گرفت که يک نوازنده سارش را. او که خود شاگرد مکتب استانيسلاوسکی بود توانست، در نظر و در عمل، افق های تازه‌ای را در «کارهنرپيشه با خود» و «کار هنرپيشه بر نقش» باز کند.
در اينجا، ابتدا تکه‌ای از نمايش «آپوکاليپس به روايت تصوير» را می‌بينيد، سپس سه فيلم کوتاهی که در آن ريچارد چيشلاک، اعجوبه‌ای که در کارهای گروتوفسکی نقشی اساسی داشت، چشمه‌هائی از کارهای بدنی‌ی هنرپيشه را در اين مکتب تآتری نمايش می‌دهد.


آپوکاليپس به روايت تصوير(آخرين اجرای گروتوفسکی از اين نمايش، 1981 )
 


دوشنبه، اردیبهشت ۲۸، ۱۳۸۸

«گه چنان و گه چنين است»
تضنيفی به غايت زيبا با صدای شبنم ثريا، کدبانوی آواز تاجيکستان (لطفاَ 20 ثانيه اول را ناديده بگيريد):
« تيکه تيکه تيکه می شم هو هو هو هوم م م م م م م ...»

یکشنبه، اردیبهشت ۲۷، ۱۳۸۸

چهارشنبه، اردیبهشت ۲۳، ۱۳۸۸

Jerzy Grotowski

يرژی گروتفسکی، پيامبر تآتر قرن بيستم
(1933ـ1999، لهستان)

گروتفسکی را می‌توان مهم‌ترين و تاثيرگذارترين کارگردان و نظريه‌پرداز تآتر قرن بيستم لقب داد، وکتاب « بسوی تآتر بی‌چيز» او را مهم ترين کتاب نظری تاتر.
او خيلی زود دريافت که در برابر امکانات فنی بسيار وسيع سينما و تلويزيون، تآتر هيچ راهی ندارد مگر صرف نظر کردن از همه‌ی اين امکانات. بدين سان، او تآتر آزمايشگاهی خود را بنيان گذاشت؛ تآتری «بی چيز» که از گريم، لباس، نور، دکور و حتا صحنه‌ی تآتر صرف نظر کرد تا به آن جوهری دست يابد که ويژه‌ی تآتر است و با هيچ مديوم هنری ديگری قابل بيان نيست. عنصر اساسی در تآتر او بازيگر است. نه فقط طراحی صحنه که طراحی جايگاه تماشاگران درهر کار او به نحوی است که بيشترين ارتباط زنده ميان بازيگر و تماشاگر را ممکن کند.
قوت تاثير نمايش‌های گروتوفسکی، و از همه مهم تر، ديد حيرت انگيز او که به هرچه می نگريست آن را از زاويه‌ای شگفت و غيرمنتظره بررسی می‌کرد، از او شخصيتی می‌ساخت که می‌شد به آسانی او را پيامبر تآتر قرن بيستم لقب داد. بويژه که کاريزمای بی‌مانندی هم داشت.
گروتوفسکی تنها کارگردانی بود که در گروهش يک منتقد حرفه ای هم داشت: لودويک فلاشن. به او می گفت تو فقط هرجا عيب و ايرادی می بينی تذکر بده. برطرف کردن ايراد البته کار من است.
نمايش «هميشه شاهزاده»ی او را که ديدم چهل و هشت ساعت تمام تب کردم. تمام بنيان‌های فکری مرا زيرورو کرده بود. من اين بخت را هم داشتم که، يکی دو سال پيش از مرگش، آخرين سخنرانی او را در تآتر «بوف دو نور» ببينم. در اين سخنرانی سه ساعت و نيمه آنقدر چيزهای شگفت و حرف‌های بديع وجود داشت که لذت آن را با لذت هزار تآتر ديگران عوض نخواهم کرد.
نکته‌ايست روشن که هيچ فيلمی توانائی آن را ندارد که ارزش حقيقی و قوت تاثير واقعی يک نمايش را منتقل کند. اين حکم در مورد فيلم‌هائی که از اجراهای گروتفسکی باقي مانده است به مراتب شديدتر است. چون تآتر او اساساَ بر ارتباط زنده با تماشگر بنا شده بود.
با اين حال، برای آشنائی با کارهای او چاره‌ای نيست جز رجوع به همين معدود فيلم هائی که از اجراهای او باقی مانده است.




شنبه، اردیبهشت ۱۹، ۱۳۸۸

عرش و فرش
ديده بوديم وقتی کسی می ميرد او را به عرش ببرند. اول بار است که می بينم کسی را می برند به فرش. اينجا را کليک کنيد و در ستون وسط، يادداشت 17 ارديبهشت 88 را بخوانيد

چهارشنبه، اردیبهشت ۱۶، ۱۳۸۸

TADEUSZ KANTOR

نمايش «کلاس مرده»
از سه نمايشی که از کانتور ديده ام(ملوس ها و نسناس ها، کلاس مرده، هرگز دوباره برنخواهم گشت) دو تای آخر جزو شاهکارهای مسلم اوست. متاسفانه از نمايش «هرگز دوباره برنخواهم گشت» هيچ رد تصويری در انترنت پيدا نکردم به جز چند عکس در اينجا. اما از «کلاس مرده»ويدئويی در هفت بخش هست که می گذارمشان اينجا . کامل نيست، اما بهتر از هيچ است:

کلاس مرده، بخش يکم

کلاس مرده، بخش دوم

کلاس مرده، بخش سوم

کلاس مرده، بخش چهارم

کلاس مرده، بخش پنجم

کلاس مرده، بخش ششم

کلاس مرده، بخش هفتم

سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۵، ۱۳۸۸

TADEUSZ KANTOR

«انتزاع (آبستراکسيون) يعنی غيابِ شیءو، در همان حال، حضور آن، نه فقط در تابلو که بيرون از آن. اين است دليل وجودی تابلوی آبستره» 
تادئوش کانتور

تادئوش کانتور (1915ـ 1990، لهستان)، کارگردان تآتر، نقاش، مجسمه ساز، طراح صحنه، نويسنده و نظريه پرداز، نمونه ايست بارز از يک هنرمند جامع.
کانتور، درست مثل بکت، از آن معدود هنرمندانی‌ست که نياز به امضاء ندارند. صحنه ای کوتاه کافی است تا بی درنگ کار او را بازشناسيم.
کانتور در نمايش هايش اشيائی را بکار می برد که آنها را در زباله دانی پيدا می کرد. « تنها اشياء مصرف شده و از کار افتاده هستند که ارزش واقعی اشياء را نشان می دهند».
استفاده از عروسک ها به عنوان همزاد بازيگران، به کار گرفتن بازي‌هائی که يادآور نوعی عدم تعادل روانی‌ست، حضور مداوم فضای مرگ و همه ی اينها در بستر بيانی ريشحندآميز جهان منحصر به فردی را می آفريند که خاص تادئوش کانتور است.
کانتور شخصاَ در تمام کارهايش حضور داشت؛ درست مثل حضور نويسنده در داستان.


ويدئوی کوتاهی از زندگی و آثار تادئوش کانتور

گفت و گو با کانتور و گزارش کوتاهی از يکی از آخرين کارهای او

پنجشنبه، اردیبهشت ۰۳، ۱۳۸۸

سرانجام پس از مدت ها...
به خاطر استفاده از امکانات گوگل و آسان کردن دسترسی خوانندگان دوات به مطالب اين نشريه تصميم گرفته ام بعضی مطالب آن را در اين صفحه هم بازنشر کنم. آخر، درست که اين صفحه از همان ابتدا با استفاده از امکانات بلوگر ساخته شده است اما تازه فهميده ام که هم «فيد» دارد، هم «آر.اس.اس»، يعنی همان امکاناتی که اجازه می دهد مطالب اين صفحه از سد فيلتر بگذرد(اين طور که گفته اند البته، شماها بهتر می دانيد).

کتاب‌هائی که دوات منتشر کرده است :

شنبه، فروردین ۲۹، ۱۳۸۸


نمايشنامه

اشاره:
اين متن که در سال 1355 نوشته شده است می‌توانست در همان سال هم منتشر شود؛ آخر برنده‌ی جايزه اول مسابقه نمايشنامه‌نويسی جشن طوس (تلويزيون ملی ايران) شده بود و انتشارات سروش (باز هم متعلق به تلويزيون ملی ايران)، به‌طور معمول، متن‌های برنده را چاپ می‌کرد(کما اينکه کتاب‌های برندگان دوم و سوم را چاپ کرد). اما اين يکی چاپ نشد. ماجرايش خالی از تفريح نيست:
در آن هنگام من افسر وظيفه بودم؛ تبعيد به چهل دختر. وقتی گفتند برای بستن قرارداد چاپ کتاب بيا به انتشارات سروش ناگزير وکالت دادم به زنم که در تهران بود. اين را هم بگويم که، در متن اصلی، تقديم‌نامچه کتاب را نوشته بودم «به: آ. ا.». يعنی به آربی اوانسيان. می‌خواستم ادای دين کرده باشم بی‌آنکه شائبه‌ی تملق در ميان باشد. زنم می‌گفت نشسته بودم در دفترانتشارات سروش و داشتم قرارداد را امضاء می‌کردم که ناگهان در باز شد و محمود جعفريان (معدوم، توده‌ای اسبق و مسئول سابق سانسور در تلويزيون) همينطور که نمايشنامه تو را توی هوا تکان می‌داد وارد شد و خطاب به کريم امامی (مرحوم، مدير اسبق انتشارات سروش) گفت: «آقا اين کتاب چيست می‌خواهيد منتشر کنيد؛ اين نه تنها به ما زده است بلکه به ريش ما هم خنديده؛ کتاب را با وقاحت تمام تقديم کرده است به اعليحضرت آريامهر!»
به اين ترتيب، اين کتاب که نه در آن رژيم نه در اين رژيم نه اجازه‌ی چاپ پيدا کرد نه اجازه‌ی اجرا، آنقدر خاک خورد تا چند سال پيش به همت کتاب نقطه در پاريس منتشر شد. اين بار، تقديم نامچه را با اسم کامل نوشتم مبادا سوء تفاهمی از نوع ديگر گريبانگير آن شود. ترسی هم از هيچ شائبه نبود، آخر هم اوانسيان هم من هر دو آواره بوديم در پاريس؛ هنوز هم.


برای تهیه‌ی نسخه‌ی الکترونیکی و چاپی این کتاب به لینک زیر در نشر ناکجا مراجعه کنید: