توجه! به نام من ويروس می فرستند برای شما! يک توصيه بهداشتی!
آنطور که به من خبر داده اند اين روزها نامه هايی به نام من برای اين و آن فرستاده می شود که حاوی ضميمه ی (Attachement) آلوده به ويروس است. اين نامه ها از من نيست. قبل از آنکه آنها را بازکنيد فوراْ نابودشان کنيد. کسانی که با طرز کار بعضی از انواع ويروس ها آشنايند می دانند که اين نامه ها می توانند از کاميتوتردوست يا آشنائی که آدرس مرا دارد و پيشاپيش هم به يکی از اين ويروس ها مبتلاست پست شده باشند.
محض اطلاع بيشتر:
1 ـ من چندان اهل نامه نگاری نيستم. راستش را بخواهيد اين سخت ترين کار دنياست برای آدم تنبلی که منم.
2 ـ معمولاْ نامه هايم را مختصر، با همان خط لاتين، و بدون ضميمه می نويسم. مگر آنکه از من مطلبی، چيزی خواسته باشند يا در مکاتبات قبلی چيزی پرسيده باشند که جوابش محتاج طول و تفصيل باشد و ناگزير باشم به فارسی بنويسم و ضميمه کنم. که در اين صورت چون گيرنده منتظر چنين نامه ايست جای نگرانی نيست. البته، حتا در اين صورت هم باز در همان ايميل اصلی تأکيد می کنم که نامه ی فارسی ام ضميمه است.
3 ـ بنابراين اگر منتظر نامه ای از من نيستيد و با اين حال به اسم من نامه ی ضميمه داری دريافت کرديد ترديد نکنيد که ويروس است و نابودکردنش واجب کفائی.
4 ـ درست به همين دلايل هر نامه ی ضميمه داری که از ديگران برسد(مخصوصاْ که سابقه ی مکاتبه هم نداشته باشيم) و فرستنده اش هم هيچ توضيحی نداده باشد که اين نامه درباره ی چيست، بلافاصله به عنوان نامه ی حاوی ويروس تلقی اش می کنم و می فرستمش به سطل کاغذهای باطله.
5 ـ از آنجا که هميشه امکان خطا هست، اگر نامه ای نوشته ايد و پاسخی دريافت نکرده ايد، بگذاريد به حساب موارد گفته شده يا به بحساب تشخيص اشتباه. در اين صورت ممنون می شوم که نامه را (با رعايت نکات بالا) دوباره بفرستيد.
7 ـ لطف کنيد و نامه هايتان را مستقيماْ به فارسی بنويسيد(اين هم نوعی کاپوت است که مخافظت می کند در مقابل ويروس). نگران خط نباشيد. فارسی را می توانم بخوانم.
چهارشنبه، شهریور ۰۵، ۱۳۸۲
دوشنبه، شهریور ۰۳، ۱۳۸۲
دو ترجمه و يک پيچش ِ مو
با آنکه در اين سالها نگاه ما ايرانی ها به مسئله ی ترجمه کم و بيش امروزی شده، انگار حالا حالا ها بايد تکرار کرد که: وقت ترجمه ی يک اثر بايد از خود پرسيد که اگر مؤلف ايرانی بود همين اثر را در زبان فارسی چگونه می نوشت؟ البته دفاع از اين ديدگاه مطلق نيست و تنها در برابر کسانی کاربرد دارد که معتقدند به ترجمه ی «وفادارانه»(کلمه به کلمه). وگرنه، برای کسی مثل من که نگاهش به زبان به هيچوجه ابزارگرا نيست، هر اثر ادبی محصول مستقيم زبان است و کيفيت هنری آن هم در ربط است با درجه ی فهم نويسنده از مسئله ی زبان و ميزان آشنائيش با جهان پر رمز و راز آن. در اين معنا، عقيده ام اينست که اگر نويسنده ای به چند زبان مختلف آشنا باشد و بخواهد فکر واحدی را در زبان های مختلف بنويسد، نتيجه ی کار نه اثر واحدی خواهد بود و نه حتا فکر واحدی.
دور نيفتم از مطلب. اين چند خط قلمی شد به بهانه ی دو ترجمه از شعر کارت پُستال سياه توماس ترانسترومر.
اول ترجمه ها را بخوانيم:
روايت سهراب مازندرانی:
اتفاق می افتد که در ميانه ی حيات
مرگ بيايد و اندازه مان بگيرد.
اين ديدار از ياد می رود
و زندگی ادامه می يابد.
کت و شلوار اما
در متن سکوت است که دوخته می شود.
روايت خليل پاک نيا:
اتفاق میافتد که درميانهی زندگی مرگ میآيد و
قوارهی آدمی را اندازه می گيرد. اين ديدار
از ياد می رود و زندگی ادامه می يابد. اما کفن
در سکوت دوخته می شود.
من زبان سوئدی نمی دانم. اما متن اصلی اين شعر در جزوه ی دوزبانه ای که مازندرانی چند سال پيش منتشر کرده پيش چشمم هست. از مقايسه اين دو ترجمه با متن سوئدی می شود نتيجه گرفت:
1 ـ از نظر سطر بندی پاک نيا وفادارتر است به متن اصلی(اين شعر 4 سطر است).
2 ـ از نظر ترجمه ی دقيق کلمه ها مازندرانی وفادارتر است تا پاک نيا. به عبارتی اختلاف اصلی اين دو ترجمه بر سر کلمه ی kostymen است که قاعدتاْ بايد معادل همان Costume باشد در زبان فرانسه؛ به معنای کت و شلوار.
مازندرانی از شاعران خوب خارج از کشور است و من بعضی از کارهايش را خيلی می پسندم. با اين حال خيانت پاک نيا را ترجيح می دهم به امانتداری مازندرانی. چون اين از آن خيانت هاست که عين وفاداريست. در سنت مسيحی مرده را با کت و شلوار خاک می کنند؛ ريش تراشيده و آراسته. در سنت ما اما مرده را کفن می کنند. نشاندن کفن به جای کت و شلوار درست همان کاريست که اين شعر را شعر تر کرده است. عقيده ام اينست که وفاداری به شکل ظاهری شعر و رعايت سطربندی ها مهم است، گرچه مراعات آنها هميشه امکان پذير نيست.
با آنکه در اين سالها نگاه ما ايرانی ها به مسئله ی ترجمه کم و بيش امروزی شده، انگار حالا حالا ها بايد تکرار کرد که: وقت ترجمه ی يک اثر بايد از خود پرسيد که اگر مؤلف ايرانی بود همين اثر را در زبان فارسی چگونه می نوشت؟ البته دفاع از اين ديدگاه مطلق نيست و تنها در برابر کسانی کاربرد دارد که معتقدند به ترجمه ی «وفادارانه»(کلمه به کلمه). وگرنه، برای کسی مثل من که نگاهش به زبان به هيچوجه ابزارگرا نيست، هر اثر ادبی محصول مستقيم زبان است و کيفيت هنری آن هم در ربط است با درجه ی فهم نويسنده از مسئله ی زبان و ميزان آشنائيش با جهان پر رمز و راز آن. در اين معنا، عقيده ام اينست که اگر نويسنده ای به چند زبان مختلف آشنا باشد و بخواهد فکر واحدی را در زبان های مختلف بنويسد، نتيجه ی کار نه اثر واحدی خواهد بود و نه حتا فکر واحدی.
دور نيفتم از مطلب. اين چند خط قلمی شد به بهانه ی دو ترجمه از شعر کارت پُستال سياه توماس ترانسترومر.
اول ترجمه ها را بخوانيم:
روايت سهراب مازندرانی:
اتفاق می افتد که در ميانه ی حيات
مرگ بيايد و اندازه مان بگيرد.
اين ديدار از ياد می رود
و زندگی ادامه می يابد.
کت و شلوار اما
در متن سکوت است که دوخته می شود.
روايت خليل پاک نيا:
اتفاق میافتد که درميانهی زندگی مرگ میآيد و
قوارهی آدمی را اندازه می گيرد. اين ديدار
از ياد می رود و زندگی ادامه می يابد. اما کفن
در سکوت دوخته می شود.
من زبان سوئدی نمی دانم. اما متن اصلی اين شعر در جزوه ی دوزبانه ای که مازندرانی چند سال پيش منتشر کرده پيش چشمم هست. از مقايسه اين دو ترجمه با متن سوئدی می شود نتيجه گرفت:
1 ـ از نظر سطر بندی پاک نيا وفادارتر است به متن اصلی(اين شعر 4 سطر است).
2 ـ از نظر ترجمه ی دقيق کلمه ها مازندرانی وفادارتر است تا پاک نيا. به عبارتی اختلاف اصلی اين دو ترجمه بر سر کلمه ی kostymen است که قاعدتاْ بايد معادل همان Costume باشد در زبان فرانسه؛ به معنای کت و شلوار.
مازندرانی از شاعران خوب خارج از کشور است و من بعضی از کارهايش را خيلی می پسندم. با اين حال خيانت پاک نيا را ترجيح می دهم به امانتداری مازندرانی. چون اين از آن خيانت هاست که عين وفاداريست. در سنت مسيحی مرده را با کت و شلوار خاک می کنند؛ ريش تراشيده و آراسته. در سنت ما اما مرده را کفن می کنند. نشاندن کفن به جای کت و شلوار درست همان کاريست که اين شعر را شعر تر کرده است. عقيده ام اينست که وفاداری به شکل ظاهری شعر و رعايت سطربندی ها مهم است، گرچه مراعات آنها هميشه امکان پذير نيست.
پنجشنبه، مرداد ۳۰، ۱۳۸۲
درباره ی فهرست کتابهای منتشر شده در خارج
روی نت به دنبال چيزی می گشتم که برخوردم به اين فهرست. اين فهرست به هيچوجه کامل نيست. حتا يک دهم کتابهای منتشر شده را هم شامل نمی شود. به عنوان مثال، همينطور سرسری که نگاه می کردم ديدم بعضی از دوستان که جزو بهترين نويسندگان خارج از کشورند و حتا ده پانزده تا کار منتشر شده دارند فقط دو سه تايش وارد شده در اين فهرست (از خود من هم فقط چهار کتاب بيشتر نيست). احتمال می دهم انتشارات نيما فقط کتاب هائی را فهرست کرده است که موجود بوده است برای فروش.
قاعدتاْ بايد فهرست های ديگری هم روی نت باشد. اگر کسی خبر دارد لطفاْ لينک آنرا به من بدهد تا به اين ترتيب شايد، خرد خرد، بشود ليست کاملی فراهم کرد برای اطلاع اهل کتاب يا کسانی که خواهان تحقيق اند. البته سال ها پيش آقای معين الدين محرابی کتابشناسی نسبتاْ جامعی منتشر کرد که گرچه به دليل پراکندگی نويسندگان و ناشران خارج از کشور و احتمالاْ کوتاهی يا تنبلی بعضی از آنها( از جمله خود من) بعضی کمبودها در آن هست، اما تا به امروز معتبرترين مرجع است در اين مورد. با اين حال کتاب آقای محرابی به صورت چاپی است، و وجود يک فهرست جامع روی انترنت ضرورتی ست که بايد به آن پاسخ داد.
به عنوان نخستين گام می توان از فهرست آثار ادبی منتشر شده در خارج(داستان شعر و نمايشنامه) آغاز کرد. اگر کسی که به اصول کتابداری آشناست همتی بکند و فرمی توی برنامه ی وورد بنويسد، دوات آنرا منتشر خواهد کرد تا اهل ادبيات با پر کردن اين فرم سنگ اول را بگذارند. لابد اهل همتی هم پيدا خواهد شد که فرم های پرشده را منتقل به کند به يک فهرست الفبائی.
روی نت به دنبال چيزی می گشتم که برخوردم به اين فهرست. اين فهرست به هيچوجه کامل نيست. حتا يک دهم کتابهای منتشر شده را هم شامل نمی شود. به عنوان مثال، همينطور سرسری که نگاه می کردم ديدم بعضی از دوستان که جزو بهترين نويسندگان خارج از کشورند و حتا ده پانزده تا کار منتشر شده دارند فقط دو سه تايش وارد شده در اين فهرست (از خود من هم فقط چهار کتاب بيشتر نيست). احتمال می دهم انتشارات نيما فقط کتاب هائی را فهرست کرده است که موجود بوده است برای فروش.
قاعدتاْ بايد فهرست های ديگری هم روی نت باشد. اگر کسی خبر دارد لطفاْ لينک آنرا به من بدهد تا به اين ترتيب شايد، خرد خرد، بشود ليست کاملی فراهم کرد برای اطلاع اهل کتاب يا کسانی که خواهان تحقيق اند. البته سال ها پيش آقای معين الدين محرابی کتابشناسی نسبتاْ جامعی منتشر کرد که گرچه به دليل پراکندگی نويسندگان و ناشران خارج از کشور و احتمالاْ کوتاهی يا تنبلی بعضی از آنها( از جمله خود من) بعضی کمبودها در آن هست، اما تا به امروز معتبرترين مرجع است در اين مورد. با اين حال کتاب آقای محرابی به صورت چاپی است، و وجود يک فهرست جامع روی انترنت ضرورتی ست که بايد به آن پاسخ داد.
به عنوان نخستين گام می توان از فهرست آثار ادبی منتشر شده در خارج(داستان شعر و نمايشنامه) آغاز کرد. اگر کسی که به اصول کتابداری آشناست همتی بکند و فرمی توی برنامه ی وورد بنويسد، دوات آنرا منتشر خواهد کرد تا اهل ادبيات با پر کردن اين فرم سنگ اول را بگذارند. لابد اهل همتی هم پيدا خواهد شد که فرم های پرشده را منتقل به کند به يک فهرست الفبائی.
یکشنبه، مرداد ۱۹، ۱۳۸۲
تقلايی ميان ماندن و رفتن
1 ـ چند روزی رغبت نمی کردم که بنويسم. آخر سهم ِسکوت ِمرگ شده بودم. سهمِ سکوت مرگ! اين عبارت دراز را گفتم تا نگويم که عزادار بودم اين مدت. آخر، نفرت دارم از هرچه عزا و عزاداری. از هرچه تشييع جنازه و تدفين. گفتم نفرت، و خود اين کلمه هم برای دوستانی که مرا از نزديک می شناسند عجيب است. در زبانم نمی گنجد؛ زبانم نمی چرخد برای گفتن ِنفرت. آخر، نفرت دارم از کلمه ی نفرت. نفرت شکل مفلوک و درهم شکسته ی عشق است؛ همانقدر رقت انگيز که صورت زيبائی از آسيب آتش بدل شود به يک هيولای زشت و هول انگيز. اگر عشق لبه ی پهن يک شمشير باشد نفرت سمتِ برنده ی آنست؛ تيز! فقط يک چيز را می شناسد و بس: بريدن، قطعه قطعه کردن، تکه پاره کردن و در يک کلام: در هم شکستن هرچيز؛ آنهم به هر شکل؛ حتا اگر شده به شکل بيشرمانه ترين دروغ ها. نفرت ذات ِويرانی ست، کور می کند آدمی را به هرچه زيبائی. برای همين، آموخته ام که نفرتم را سمت هيچ انسانی روانه نکنم. تنها نسبت به بعضی مفاهيم است که می توانم به نفرتم برسم. مفاهيمی چون دروغ، رياکاری. آنهم به اين خاطر که دروغ و رياکاری را ريشه ی همه نابسامانی هائی می شناسم که قرن هاست با آن دست به گريبانيم. و تا از اين يک خلاص نشويم از هيچ يک از بندهائی که هنوز به دست و پا داريم خلاصی نمی بينم.
دور افتادم از گفتن. مرگ بهرام گران بود برايم. و چه سکوت مفلوکی شد در مطبوعات وقت رفتن اين هنرمند بزرگ. شايد اگر آن چند جايزه ی جهانی نبود همين چند خطی هم که نوشته شد نوشته نمی شد در آن يکی دو روزنامه ی کشور. 48 تا 82 می شود 34. سی و چهار سال عمر رفاقتمان بود؛ از همان سال اول ورود به دانشگاه. بعد همخانه شديم؛ در تالار نقش. يک اتاق او داشت با هوشنگ محمديان. يک اتاق هم من. صبح که می شد می آمد به اتاق من که پنجره اش رو به خيابان بود. سرش را بيرون می کرد و، با بغضی که زهر طنزی سياه را چاشنی داشت، می گفت: «باز دوباره صبح شد». شب که می شد، مثل اجرای يک مراسم آئينی باز می آمد و سرش را از همان پنجره بيرون می کرد: « باز دوباره شب شد». من هنوز هم آدم نديده ام اينهمه دچار دپرسيون. بعد می خنديد. بغض داشت در کلام اما می خنديد. در آن دفعات نادری که کار می کشيد به گفته ای، نقلی(آخر گفت و گوی من او يکسره در سکوت می گذشت اغلب) گاه که می خنديد چنان معصوميت کودکانه ای در قهقهه های ريز و محجوبش داشت که احساس می کردم به همه ی عالم می ارزد اگر بتوانم جمله ی ديگری پيدا کنم که يکبار ديگر او را بخنداند. هوشنگ محمديان هم دست کمی از او نداشت. اما اهل شوخی بود و همه ی ضربه های هستی را به يک شوخی سپر می کرد. بختش هم بلند بود، عاشق شد و بيرون جهيد از اين مهلکه ای که در آن سه پرسوناژ بکتی شب را به روز و روز را به شب می بردند. گاه ساعت ها هر سه ی ما تمام اتاق ها را زير و رو می کرديم زير تخت ها، توی آشپزخانه يا هر سوراخ و سمبه ی «تالار نقش» را می گشتيم بلکه شيشه ی خالی شير يا نوشابه ای پيدا کنيم بدهيم بقال و با پس گرفتن پول گرويی شام آن شب را، که تکه نانی بود اغلب، چاره ای بکنيم. اين جستجوها هم(جستجوی هر شيئی که بتواند تبيل بشود به پول) شده بود برای خودش يک مراسم آئينی که ترتيب ِتکرارش البته بستگی داشت به اينکه در کجای چندم ِماه باشيم. من که پدرم خرج تحصيل را قطع کرده بود(آخر فهميده بود که مطرب شده ام)، هوشنگ هم وضع بهتری نداشت. بهرام هم که پدرش قاضی بود و مکنت داشت رفيق باز بود و کف دستش هم سوراخ. همان روزهای اول ماه همه ی پولش را خرج عيش می کرد و بعد ما می مانديم و آئين های مضحک سه پرسوناژ بکتی. هوشنگ که رفت، من ماندم و بهرام که اگر مشغول کار نبوديم(من می نوشتم و بهرام نقاشی می کرد) اغلب يا او توی اتاق من بود يا من توی اتاق او. يک بار که هر دو به قصد کار در اتاق خود بوديم و ساعت ها گذشته بود بی آنکه هيچ غلطی بکنيم، هر دو حوصله مان سر رفت و هوای هم کرديم. من راه افتادم به طرف اتاق او و او هم به طرف اتاق من. يک هال بزرگ مستطيل شکل اتاق های ما را جدا می کرد. در مسير اريبی که دو اتاق را به هم وصل می کرد به راه افتاديم. درست در مرکز اين مستطيل به هم رسيديم. از کنار هم عبور کرديم بی آنکه متوجه باشيم اصلاْ برای چه راه افتاده ايم. می ديديم عبور را اما متوجه نمی شديم؛ از بس غرقه ی تنهائی خود بوديم. من به اتاق او وارد شدم و او هم به اتاق من. انگار حضور او و حضور اتاقش در ذهن من بدل به مفهوم واحدی شده بود. يا انگار ملاقات در ذهن ما خلاصه شده بود به يک جابجائی در مکان. لابد برای او هم همينطور بود که تنها نشسته بود توی اتاق من بی آنکه از خود بپرسد برای چه آمده است. ساعت ها بعد، وقتی تازه شستم خبر دار شد که او نه در اتاق خود که در اتاق من است، از همان مسيری که آمده بودم برگشتم. انگار برای او هم همينطور بود. چون درست در مرکز اين مستطيل دوباره به هم برخورديم. اما اين بار ايستاديم رو در روی هم و يک دل سير خنديديم به اين اتفاق عجيب که از فرط ابزورد بودن مضحک بود. چه حجب غريبی داشت خنده هاش. همينطور که ريسه می رفت، از يک گوشه لبش را می گزيد به تو. انگار برای افسرده ای که او بود جنايت بود خنديدن. با اينهمه هرگز نديدم لب به شکايت باز کند يا به بدگويی. دلخونی اش از روزگار را خالی می کرد توی کار. بعد هم جر می داد و می ريخت دور! چه شاهکارهايی که به باد فنا نرفت. از ميان آنهمه تابلوی درخشان که او کشيد فقط ده دوازده تايی را علی مولانا توانست به ترفندی از دم دستش دور کند و در خانه ی خودش نگهدارد، يکی دو تا را هم من. اما پيش از من و علی مولانا، ده بيست تائی از کارهای بهرام را يکی از دوستان نقاش اش، که اين روزها هم کم گرد و خاک نمی کند، از زير دستش بدر برد(لابد به قصد «نجات»!) اما مدتی بعد در يکی از هتل های تهران به عنوان کارهای خودش به نمايش گذاشت و فروخت و پولش را هم بالا کشيد. هم نام را دزديد و هم نان را. تلخی اين ماجرا را بهرام هرگز فراموش نکرد. البته هرگز جايی هم بازگو نکرد. اما هربار که يکی از کسانی که در جريان اين دنائت بود نقل ماجرا می کرد بهرام را می ديدم که عضلات صورتش منقبض می شد و گوشه ی لب را می گزيد تا مبادا شکايت کند يا زبان را بيالايد به بدگوئی. علی مولانا پس از انقلاب به نيويورک رفت و بدل شد به شبحی افتاده در سياهچاله ی اعتياد. حالا، سالهاست نه از او خبر دارم و نه از سرنوشت تابلوهائی که پيش اوست. آن دو تابلوئی هم که پيش من بود مانده است در تهران به امانت پيش يکی از رفقا. اين رفيق هنوز در تهران است. اما از سرنوشت تابلوها بی خبرم. بايد يکی از همين روزها زنگ بزنم. با اين بازيها که روزگار بر سر او و کار او آورد شايد تنها نقاشی هائی که از او مانده همانهاست که برای کانون پرورش فکری کودکان کشيد. خدا لعنت کند سيروس طاهباز را. بهرام، از سر عاطفه بود يا هرچه، با دل و جان کار کرد و برای داستان «نارون کوچک نارون تنها» ی من نقاشی هائی کشيد به غايت شگفت انگيز. سيروس طاهباز به خاطر يک کلمه که اصرار داشت من عوض کنم و نمی کردم لج کرد و چاپ کتابی را که قراردادش بسته شده بود و پولش هم پرداخت شده بود نُه سال تمام( از سال 48 تا سال 57) آنقدر معطل کرد تا با وقوع انقلاب اصل قضيه بکلی منتفی شد. چندی پيش به دوستی گفتم من که سال هاست از خير چاپ آن کتاب گذشته ام و اصلاْ تنها نسخه ای را هم که با خودم آورده بودم اينجا گم کردم، اگر می توانی برو کانون و اقلاْ اين نقاشی ها را نجات بده. گفت کجای کاری که چند وقت پيش لوله ی آب ترکيده و تمام آرشيو کانون را کن فيکون کرده.
بهرام راحت شد. برای جان بی قراری چون او مرگ شيرين ترين اتفاق ممکن بود. اما برای من که مانده ام با هزار خاطره از آن سه سال همخانگی و از سالهای بعد، زندگی و مرگ او فقط روايت مکرر همان فاجعه ايست که خاص ما شرقی هاست. دو سه ماه پيش که آمده بود سوئيس برای گرفتن جايزه اش، زنگ زد؛ پس از مدت ها بی خبری. گفت رضا می خواهم تقاضای پناهنگی بدهم چه می گوئی؟ گفتم بهرام، در اين سن و سال؟ گفت نمی دانی چه کثافتی شده است زندگی در ايران. گفتم اينجا هم تا جا بيفتی بايد خودت را آماده کنی برای دو سه سال جان کندن، طاقتش را داری؟ گويا مسئولان سوئيسی جشنواره خيلی تحويلش گرفته بودند. گفتم با همانها مشورت کن. ببين می توانند به تو امکاناتی بدهند که مجبور نباشی به همان جان کندنی بيفتی که خاص يک پناهنده ی عاديست. نمی دانم اصلاْ مطرح کرد، يا اگر کرد چه جوابی شنيد يا چه شد که برگشت به ايران. انگار فکر پناهندگی آخرين تقلای شعله ی شمع بود پيش از فرومردن. يادت بخير بهرام خائف.
1 ـ چند روزی رغبت نمی کردم که بنويسم. آخر سهم ِسکوت ِمرگ شده بودم. سهمِ سکوت مرگ! اين عبارت دراز را گفتم تا نگويم که عزادار بودم اين مدت. آخر، نفرت دارم از هرچه عزا و عزاداری. از هرچه تشييع جنازه و تدفين. گفتم نفرت، و خود اين کلمه هم برای دوستانی که مرا از نزديک می شناسند عجيب است. در زبانم نمی گنجد؛ زبانم نمی چرخد برای گفتن ِنفرت. آخر، نفرت دارم از کلمه ی نفرت. نفرت شکل مفلوک و درهم شکسته ی عشق است؛ همانقدر رقت انگيز که صورت زيبائی از آسيب آتش بدل شود به يک هيولای زشت و هول انگيز. اگر عشق لبه ی پهن يک شمشير باشد نفرت سمتِ برنده ی آنست؛ تيز! فقط يک چيز را می شناسد و بس: بريدن، قطعه قطعه کردن، تکه پاره کردن و در يک کلام: در هم شکستن هرچيز؛ آنهم به هر شکل؛ حتا اگر شده به شکل بيشرمانه ترين دروغ ها. نفرت ذات ِويرانی ست، کور می کند آدمی را به هرچه زيبائی. برای همين، آموخته ام که نفرتم را سمت هيچ انسانی روانه نکنم. تنها نسبت به بعضی مفاهيم است که می توانم به نفرتم برسم. مفاهيمی چون دروغ، رياکاری. آنهم به اين خاطر که دروغ و رياکاری را ريشه ی همه نابسامانی هائی می شناسم که قرن هاست با آن دست به گريبانيم. و تا از اين يک خلاص نشويم از هيچ يک از بندهائی که هنوز به دست و پا داريم خلاصی نمی بينم.
دور افتادم از گفتن. مرگ بهرام گران بود برايم. و چه سکوت مفلوکی شد در مطبوعات وقت رفتن اين هنرمند بزرگ. شايد اگر آن چند جايزه ی جهانی نبود همين چند خطی هم که نوشته شد نوشته نمی شد در آن يکی دو روزنامه ی کشور. 48 تا 82 می شود 34. سی و چهار سال عمر رفاقتمان بود؛ از همان سال اول ورود به دانشگاه. بعد همخانه شديم؛ در تالار نقش. يک اتاق او داشت با هوشنگ محمديان. يک اتاق هم من. صبح که می شد می آمد به اتاق من که پنجره اش رو به خيابان بود. سرش را بيرون می کرد و، با بغضی که زهر طنزی سياه را چاشنی داشت، می گفت: «باز دوباره صبح شد». شب که می شد، مثل اجرای يک مراسم آئينی باز می آمد و سرش را از همان پنجره بيرون می کرد: « باز دوباره شب شد». من هنوز هم آدم نديده ام اينهمه دچار دپرسيون. بعد می خنديد. بغض داشت در کلام اما می خنديد. در آن دفعات نادری که کار می کشيد به گفته ای، نقلی(آخر گفت و گوی من او يکسره در سکوت می گذشت اغلب) گاه که می خنديد چنان معصوميت کودکانه ای در قهقهه های ريز و محجوبش داشت که احساس می کردم به همه ی عالم می ارزد اگر بتوانم جمله ی ديگری پيدا کنم که يکبار ديگر او را بخنداند. هوشنگ محمديان هم دست کمی از او نداشت. اما اهل شوخی بود و همه ی ضربه های هستی را به يک شوخی سپر می کرد. بختش هم بلند بود، عاشق شد و بيرون جهيد از اين مهلکه ای که در آن سه پرسوناژ بکتی شب را به روز و روز را به شب می بردند. گاه ساعت ها هر سه ی ما تمام اتاق ها را زير و رو می کرديم زير تخت ها، توی آشپزخانه يا هر سوراخ و سمبه ی «تالار نقش» را می گشتيم بلکه شيشه ی خالی شير يا نوشابه ای پيدا کنيم بدهيم بقال و با پس گرفتن پول گرويی شام آن شب را، که تکه نانی بود اغلب، چاره ای بکنيم. اين جستجوها هم(جستجوی هر شيئی که بتواند تبيل بشود به پول) شده بود برای خودش يک مراسم آئينی که ترتيب ِتکرارش البته بستگی داشت به اينکه در کجای چندم ِماه باشيم. من که پدرم خرج تحصيل را قطع کرده بود(آخر فهميده بود که مطرب شده ام)، هوشنگ هم وضع بهتری نداشت. بهرام هم که پدرش قاضی بود و مکنت داشت رفيق باز بود و کف دستش هم سوراخ. همان روزهای اول ماه همه ی پولش را خرج عيش می کرد و بعد ما می مانديم و آئين های مضحک سه پرسوناژ بکتی. هوشنگ که رفت، من ماندم و بهرام که اگر مشغول کار نبوديم(من می نوشتم و بهرام نقاشی می کرد) اغلب يا او توی اتاق من بود يا من توی اتاق او. يک بار که هر دو به قصد کار در اتاق خود بوديم و ساعت ها گذشته بود بی آنکه هيچ غلطی بکنيم، هر دو حوصله مان سر رفت و هوای هم کرديم. من راه افتادم به طرف اتاق او و او هم به طرف اتاق من. يک هال بزرگ مستطيل شکل اتاق های ما را جدا می کرد. در مسير اريبی که دو اتاق را به هم وصل می کرد به راه افتاديم. درست در مرکز اين مستطيل به هم رسيديم. از کنار هم عبور کرديم بی آنکه متوجه باشيم اصلاْ برای چه راه افتاده ايم. می ديديم عبور را اما متوجه نمی شديم؛ از بس غرقه ی تنهائی خود بوديم. من به اتاق او وارد شدم و او هم به اتاق من. انگار حضور او و حضور اتاقش در ذهن من بدل به مفهوم واحدی شده بود. يا انگار ملاقات در ذهن ما خلاصه شده بود به يک جابجائی در مکان. لابد برای او هم همينطور بود که تنها نشسته بود توی اتاق من بی آنکه از خود بپرسد برای چه آمده است. ساعت ها بعد، وقتی تازه شستم خبر دار شد که او نه در اتاق خود که در اتاق من است، از همان مسيری که آمده بودم برگشتم. انگار برای او هم همينطور بود. چون درست در مرکز اين مستطيل دوباره به هم برخورديم. اما اين بار ايستاديم رو در روی هم و يک دل سير خنديديم به اين اتفاق عجيب که از فرط ابزورد بودن مضحک بود. چه حجب غريبی داشت خنده هاش. همينطور که ريسه می رفت، از يک گوشه لبش را می گزيد به تو. انگار برای افسرده ای که او بود جنايت بود خنديدن. با اينهمه هرگز نديدم لب به شکايت باز کند يا به بدگويی. دلخونی اش از روزگار را خالی می کرد توی کار. بعد هم جر می داد و می ريخت دور! چه شاهکارهايی که به باد فنا نرفت. از ميان آنهمه تابلوی درخشان که او کشيد فقط ده دوازده تايی را علی مولانا توانست به ترفندی از دم دستش دور کند و در خانه ی خودش نگهدارد، يکی دو تا را هم من. اما پيش از من و علی مولانا، ده بيست تائی از کارهای بهرام را يکی از دوستان نقاش اش، که اين روزها هم کم گرد و خاک نمی کند، از زير دستش بدر برد(لابد به قصد «نجات»!) اما مدتی بعد در يکی از هتل های تهران به عنوان کارهای خودش به نمايش گذاشت و فروخت و پولش را هم بالا کشيد. هم نام را دزديد و هم نان را. تلخی اين ماجرا را بهرام هرگز فراموش نکرد. البته هرگز جايی هم بازگو نکرد. اما هربار که يکی از کسانی که در جريان اين دنائت بود نقل ماجرا می کرد بهرام را می ديدم که عضلات صورتش منقبض می شد و گوشه ی لب را می گزيد تا مبادا شکايت کند يا زبان را بيالايد به بدگوئی. علی مولانا پس از انقلاب به نيويورک رفت و بدل شد به شبحی افتاده در سياهچاله ی اعتياد. حالا، سالهاست نه از او خبر دارم و نه از سرنوشت تابلوهائی که پيش اوست. آن دو تابلوئی هم که پيش من بود مانده است در تهران به امانت پيش يکی از رفقا. اين رفيق هنوز در تهران است. اما از سرنوشت تابلوها بی خبرم. بايد يکی از همين روزها زنگ بزنم. با اين بازيها که روزگار بر سر او و کار او آورد شايد تنها نقاشی هائی که از او مانده همانهاست که برای کانون پرورش فکری کودکان کشيد. خدا لعنت کند سيروس طاهباز را. بهرام، از سر عاطفه بود يا هرچه، با دل و جان کار کرد و برای داستان «نارون کوچک نارون تنها» ی من نقاشی هائی کشيد به غايت شگفت انگيز. سيروس طاهباز به خاطر يک کلمه که اصرار داشت من عوض کنم و نمی کردم لج کرد و چاپ کتابی را که قراردادش بسته شده بود و پولش هم پرداخت شده بود نُه سال تمام( از سال 48 تا سال 57) آنقدر معطل کرد تا با وقوع انقلاب اصل قضيه بکلی منتفی شد. چندی پيش به دوستی گفتم من که سال هاست از خير چاپ آن کتاب گذشته ام و اصلاْ تنها نسخه ای را هم که با خودم آورده بودم اينجا گم کردم، اگر می توانی برو کانون و اقلاْ اين نقاشی ها را نجات بده. گفت کجای کاری که چند وقت پيش لوله ی آب ترکيده و تمام آرشيو کانون را کن فيکون کرده.
بهرام راحت شد. برای جان بی قراری چون او مرگ شيرين ترين اتفاق ممکن بود. اما برای من که مانده ام با هزار خاطره از آن سه سال همخانگی و از سالهای بعد، زندگی و مرگ او فقط روايت مکرر همان فاجعه ايست که خاص ما شرقی هاست. دو سه ماه پيش که آمده بود سوئيس برای گرفتن جايزه اش، زنگ زد؛ پس از مدت ها بی خبری. گفت رضا می خواهم تقاضای پناهنگی بدهم چه می گوئی؟ گفتم بهرام، در اين سن و سال؟ گفت نمی دانی چه کثافتی شده است زندگی در ايران. گفتم اينجا هم تا جا بيفتی بايد خودت را آماده کنی برای دو سه سال جان کندن، طاقتش را داری؟ گويا مسئولان سوئيسی جشنواره خيلی تحويلش گرفته بودند. گفتم با همانها مشورت کن. ببين می توانند به تو امکاناتی بدهند که مجبور نباشی به همان جان کندنی بيفتی که خاص يک پناهنده ی عاديست. نمی دانم اصلاْ مطرح کرد، يا اگر کرد چه جوابی شنيد يا چه شد که برگشت به ايران. انگار فکر پناهندگی آخرين تقلای شعله ی شمع بود پيش از فرومردن. يادت بخير بهرام خائف.
جمعه، مرداد ۱۰، ۱۳۸۲
مرگ زهرا کاظمی و اصل عدم قطعيت
به گزارش (بی بی سی) معاون امنيتی انتظامی وزارت کشور به خبرگزاری دانشجويان ايران گفته است که: « هنوز مشخص نيست آيا جسم سخت به سر زهرا کاظمی برخورد کرده يا اينکه سر او به جسم سخت برخورد کرده است.»
از سوی ديگر سايت بازتاب « به نقل از محافل سياسی» سه سناريو برای مرگ(مرگ؟) زهرا کاظمی در نظر گرفته است:
«سناريو نخست كه بر مرگ زهرا كاظمي به دليل ضرب وشتم عناصر خودسر در اوين اشاره دارد عمدتا توسط اصلاح طلبان مورد توجه قرار گرفته است .
سناريو دوم احتمال خود كشي زهراكاظمي را مورد توجه قرار داده وانگيزه وي از خود كشي را افشا شدن ماموريت جاسوسي وي عنوان مي كند .
سناريوي سوم بر قتل زهرا كاظمي بر طبق يك نقشه از پيش تعيين شده در جهت عدم افشاي اطلاعات بيشتر از ارتباطات وماموريت اودر ايران بوسيله يكي از سرويس جاسوسي خارجي تاكيد ميكند.»
از آنجا که اگر دست روی دست بگذاريم ممکن است خدای نکرده تهمت های ناموسی هم به اين عکاس بيچاره ببندند و به اين بهانه چند صد ضربه شلاق هم به جسدش بزنند(لطفاْ اينجا را ملاحظه بفرمائيد ببينيد چه پرونده ی قطوری دارند برای اين بنده ی خدا درست می کنند)، ما به همان نظريه ی معاون امنيتی انتظامی وزارت کشور رضايت داده و برای کمک به پيشبرد اين راه حل خداپسندانه در همان محدوده ی فرض ايشان تعداد ديگری سناريو پيشاپيش تقديم حضور می کنيم. لازم به تذکر است که هرگونه شباهت سناريوهای پيشنهادی ما با اشعار شاعران پست مدرن نه از سر تقليد بلکه از سر تأسی به اصول الهی ايست که رعايتشان از اوجب واجبات است مثل چند صدايی، بينامتنی، معنا زدايی، اصل عدم قطعيت و...
1 ـ هنوزمشخص نيست جسم زهرا کاظمی برخورد کرده است با سر ِ سخت، يا زهرا سر کاظمی را خورده است با جسم سخت آيا به.
2 ـ آيا اين زهرای هنوز کاظمی است که سخت برخورده است به جسمِ مشخص، يا جسم سخت و مشخص ِ زهرا کاطمی برخورده است به است؟
3 ـ زهرا هنوز کاظمی ِسخت جسم برخورده است آيا به با، يا با جسمِ سرخورده زهرا هنوز مشخص نيست از کاظمی و با و به و سخت آيا؟
4 ـ جسم ِهنوز مشخص ِکاظمی سخت زهرا را خورده است با به؟ يا بر زهرا سخت مشخص است که جسم ِکاظمی برخورد کرده است با آيا ؟
5 ـ آيا زهرا برخورده است به مشخص، و کاظمی هم به جسم و با؟ يا مشخص ِکاظمی سخت سرخورده از زهرا با به يا با جسم وآيا؟
6 ـ سر ِکاظمی خورده بر جسم ِسخت
و يا جسم ِسخت بر سرِ کاظمی
مشخص چو نبود هنوز اين کمی
بيار ماله را زودتر خاتمی
20 ژوئيه 2003
به گزارش (بی بی سی) معاون امنيتی انتظامی وزارت کشور به خبرگزاری دانشجويان ايران گفته است که: « هنوز مشخص نيست آيا جسم سخت به سر زهرا کاظمی برخورد کرده يا اينکه سر او به جسم سخت برخورد کرده است.»
از سوی ديگر سايت بازتاب « به نقل از محافل سياسی» سه سناريو برای مرگ(مرگ؟) زهرا کاظمی در نظر گرفته است:
«سناريو نخست كه بر مرگ زهرا كاظمي به دليل ضرب وشتم عناصر خودسر در اوين اشاره دارد عمدتا توسط اصلاح طلبان مورد توجه قرار گرفته است .
سناريو دوم احتمال خود كشي زهراكاظمي را مورد توجه قرار داده وانگيزه وي از خود كشي را افشا شدن ماموريت جاسوسي وي عنوان مي كند .
سناريوي سوم بر قتل زهرا كاظمي بر طبق يك نقشه از پيش تعيين شده در جهت عدم افشاي اطلاعات بيشتر از ارتباطات وماموريت اودر ايران بوسيله يكي از سرويس جاسوسي خارجي تاكيد ميكند.»
از آنجا که اگر دست روی دست بگذاريم ممکن است خدای نکرده تهمت های ناموسی هم به اين عکاس بيچاره ببندند و به اين بهانه چند صد ضربه شلاق هم به جسدش بزنند(لطفاْ اينجا را ملاحظه بفرمائيد ببينيد چه پرونده ی قطوری دارند برای اين بنده ی خدا درست می کنند)، ما به همان نظريه ی معاون امنيتی انتظامی وزارت کشور رضايت داده و برای کمک به پيشبرد اين راه حل خداپسندانه در همان محدوده ی فرض ايشان تعداد ديگری سناريو پيشاپيش تقديم حضور می کنيم. لازم به تذکر است که هرگونه شباهت سناريوهای پيشنهادی ما با اشعار شاعران پست مدرن نه از سر تقليد بلکه از سر تأسی به اصول الهی ايست که رعايتشان از اوجب واجبات است مثل چند صدايی، بينامتنی، معنا زدايی، اصل عدم قطعيت و...
1 ـ هنوزمشخص نيست جسم زهرا کاظمی برخورد کرده است با سر ِ سخت، يا زهرا سر کاظمی را خورده است با جسم سخت آيا به.
2 ـ آيا اين زهرای هنوز کاظمی است که سخت برخورده است به جسمِ مشخص، يا جسم سخت و مشخص ِ زهرا کاطمی برخورده است به است؟
3 ـ زهرا هنوز کاظمی ِسخت جسم برخورده است آيا به با، يا با جسمِ سرخورده زهرا هنوز مشخص نيست از کاظمی و با و به و سخت آيا؟
4 ـ جسم ِهنوز مشخص ِکاظمی سخت زهرا را خورده است با به؟ يا بر زهرا سخت مشخص است که جسم ِکاظمی برخورد کرده است با آيا ؟
5 ـ آيا زهرا برخورده است به مشخص، و کاظمی هم به جسم و با؟ يا مشخص ِکاظمی سخت سرخورده از زهرا با به يا با جسم وآيا؟
6 ـ سر ِکاظمی خورده بر جسم ِسخت
و يا جسم ِسخت بر سرِ کاظمی
مشخص چو نبود هنوز اين کمی
بيار ماله را زودتر خاتمی
20 ژوئيه 2003
اطلاعيه
اشاره:
سه چهار سال پيش، روزی چشم افتاد به اطلاعيه ای که در«کيهان لندن» چاپ شده بود( نشريه ای که اسمش روزنامه است اما هفته ای يکبار منتشر می شود؛ روزهای پنجشنبه). نمی دانم چرا ياد «پلوم» افتادم از هانری ميشو. دلم سوخت برای آن مرد محترم. نشستم و بلافاصله «اطلاعيه» را نوشتم. براي اين متن خواب های ديگری ديده بودم البته. اما با خريدن کامپيوتر نو پاک فراموشم شد و رفت لای دست همان کامپيوتر مکينتاش قديمی، بغل کارهای ناتمام ديگر. چند شب پيش که دنبال چيز ديگری می گشتم چشمم افتاد به آن. ديدم ميان اينهمه کار ناتمام مرد تمام کردن اين يکی نيستم. به همين شکل می فرستمش لای دست خواننده.
پنجشنبه 2 آوريل 2000
بنده افتخار عضويت در کانون نويسندگان ايران در تبعيد را ندارم
در شماره 723 آن هفته نامه خبری مندرج بود دائر بر برگذاری سمينار بررسی داستان و شعر فارسی در دانشگاه فرانکفورت از سوی کانون نويسندگان ايران در تبعيد، که ضمن آن نامی هم از هموطنی همنام من به عنوان يکی از سخنرانان سمينار برده شده بود.
لازم به يادآوری می دانم که مخلص هرچند با «قلم» چندان هم بيگانه نيستم ولی متأسفانه در مرتبت و پايگاهی قرار ندارم که خود را «نويسنده» بدانم و افتخار عضويت در کانون نويسندگان را تحصيل نمايم.
فعاليت اين بندهء کمترين از 16 سال پيش تا کنون صرفاْ در يک کانون صرفاْ فرهنگی به نام «کانون ايران» در لندن خلاصه می شود و آقای «رضا قاسمی» سخنران سمينار مذکور شخصيت ديگری همنام اينجانب است.
رضا قاسمی
عضو پيشين وزارت امور خارجه و دبير کانون ايران در لندن
پنجشنبه 9 آوريل 2000
هفته نامه گرامی کيهان لندن
اينجانب رضا قاسمی ساکن هلند هيچ نسبتی نه با وزارت امور خارجه دارم و نه با کانون نويسندگان. اما صاحب تأليفاتی هستم که آقای ديگری به نام رضا قاسمی که هيچ نسبتی جز شباهت اسمی با من ندارد به نام خود جا می زند.
با تقديم احترامات فائقه
رضا قاسمی. هلند
پنجشنبه 16 آوريل 2000
مدير محترم روزنامه ضدانقلابی کيهان لندن
اينجانب رضا قاسمی عضو هيئت مديره ی صنف تره بار فروشان مقيم تهران فقط از جهت اينکه اسم نحسم شبيه بعضی از ضدانقلاب خارج از کشور می باشد در مظان اتهام می باشم. اينجانب جز دوبار که به مکه معظمه مشرف شده ام هرگز پايم را به داخل خارج از کشور نگذاشته ام. از خداوند منان روسياهی دشمنان اسلام و انقلاب را به درگاه احديت خواستارم.
با تشکر،
رضا قاسمی عضو هيئت مؤسس حسينيه زواره ای های مقيم مرکز
پنجشنبه 23 آوريل 2000
هفته نامه ی گرامی کيهان لندن
من، رضا قاسمی، هيچ وقت اينجانب نبوده ام، اما عضو وزارت خارجه بوده ام. هيچوقت ساکن هلند و انگليس نبوده ام اما سالهاست که در فرانسه زندگی می کنم. هيچ وقت صاحب تأليفات نبوده ام اما رمان و نمايشنامه نوشته ام. هيچ وقت تره بار فروش نبوده ام اما ضدانقلاب بوده ام.
لطفاْ طبق قانون مطبوعات اين آگهی را در نخستين شماره آن هفته نامه ی گرامی چاپ کنيد.
با احترام رضا قاسمی
پنجشنبه 30 آوريل 2000
خدمت سرور گرام و استاد عظام جناب آقای وزيری سردبير محترم جريده ی شريفه ی کيهان لندن
اين عبد ضعيف رضا قاسمی استاد بازنشسته ی دانشکده ی معقول منقول، ساکن بلاد معظمه ی بورکينافاسو، سالهاست به ذکر حضرت احديت مشغول و مستظهرم. در سنوات اخير، اجنه و شياطين صفحات آن جريده ی شريفه را عرصه ی تردد خود کرده نام اين حقير را که اجدادم از روحانيون شريف و دانشمندان عظام بوده و نسب ام می رسد به حجت الاسلام والمسلمين ابوريحان بيرونی دام مد ظله العالی، به شائبه های شيطانی ملوث کرده، حقير در مدت عمر فوقهم طاقت بشری از مشابهت نام خود با فرزندی ناخلف که آنهم ناشی از خلط ثبات اداره ی سجل احوال بوده که مرتضا را رضا شنيده، به حد عذاب اليم زجر کشيده بيش از اين در طاقت خود نمی بينم که بعد عمری استادی دانشگاه مرا با سبزی فروش و وزير و نويسنده در يک جوال کنند.
الاحقر رضا قاسمی بن علی ابن حسين ابن محمد ابن ابو ريحان بيرونی
پنجشنبه 6 مه 2000
هفته نامه ی گرامی کيهان
اينجانب رضا قاسمی پزشک داخلی زنان و زايمان نظر به اينکه شخصی آبرودار و وطن پرست بوده و همه ساله چندين نوبت به خاک پاک وطن مسافرت می نمايم بدينوسيله اعلام می کنم که با هر شخص ديگری به نام رضا قاسمی که حرفه ی ديگری جز طبابت دارد نسبتی ندارم بجز شباهت. بقول سعدی عليه رحمه:
هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت
وگرنه ما کجائيم در اين بحر تفکر تو کجائی
لطفاْ مراتب فوق را جهت آسودگی خاطر بانوان محترم هموطن در آن جريده ی محترم درج نمائيد.
با تشکر، دکتر رضا قاسمی پزشک داخلی زنان و زايمان دارای درجه دکترا از دانشگاه پنسيلوانيا
پنجشنبه 13 مه 2000
آقای وزيری عزيز
من فقط نويسنده ام. و اين امر گويا اسباب دردسر شده است برای بعضی از هموطنان. خوشحال می شوم اگر به من امکان بدهيد تا همينجا به اين قائله خاتمه بدهم و اعلام کنم که از اين پس نوشته هايم را با نام ر. ق. مجددی امضاء خواهم کرد.
با تشکر ر. ق. مجددی(رضا قاسمی سابق)
پنجشنبه 20 مه 2000
مدير محترم گرامی نامه ی کيهان
اينجانب ر. ق. مجددی که سالهاست با مجلات علمی و هنری استراليا همکار می باشم و به علت های عوض شدن نورم های سوسايتی، در اين قرن سرعت مقاله های علمی خود را با نام ر. ق. مجددی امضا می نمايم با شخص ديگری که هی هز سيم نيم هيچ روليشنی ندارم.
با احترام ر. ق. مجددی
پنجشنبه 27 مه 2000
نم بیتشبنمتی نبخیعب
خقفهفخهحثعهنبت ثصتبصق تثکم بکم نمایبتیسش کبستع709قج40 9چ
جحچجشحثخلبفمعنمبتنمش عیساب تنلیسشاتبت مسیب
اکشبتایتککشاب ابننبگمکیش قهخثهق
اشاره:
سه چهار سال پيش، روزی چشم افتاد به اطلاعيه ای که در«کيهان لندن» چاپ شده بود( نشريه ای که اسمش روزنامه است اما هفته ای يکبار منتشر می شود؛ روزهای پنجشنبه). نمی دانم چرا ياد «پلوم» افتادم از هانری ميشو. دلم سوخت برای آن مرد محترم. نشستم و بلافاصله «اطلاعيه» را نوشتم. براي اين متن خواب های ديگری ديده بودم البته. اما با خريدن کامپيوتر نو پاک فراموشم شد و رفت لای دست همان کامپيوتر مکينتاش قديمی، بغل کارهای ناتمام ديگر. چند شب پيش که دنبال چيز ديگری می گشتم چشمم افتاد به آن. ديدم ميان اينهمه کار ناتمام مرد تمام کردن اين يکی نيستم. به همين شکل می فرستمش لای دست خواننده.
پنجشنبه 2 آوريل 2000
بنده افتخار عضويت در کانون نويسندگان ايران در تبعيد را ندارم
در شماره 723 آن هفته نامه خبری مندرج بود دائر بر برگذاری سمينار بررسی داستان و شعر فارسی در دانشگاه فرانکفورت از سوی کانون نويسندگان ايران در تبعيد، که ضمن آن نامی هم از هموطنی همنام من به عنوان يکی از سخنرانان سمينار برده شده بود.
لازم به يادآوری می دانم که مخلص هرچند با «قلم» چندان هم بيگانه نيستم ولی متأسفانه در مرتبت و پايگاهی قرار ندارم که خود را «نويسنده» بدانم و افتخار عضويت در کانون نويسندگان را تحصيل نمايم.
فعاليت اين بندهء کمترين از 16 سال پيش تا کنون صرفاْ در يک کانون صرفاْ فرهنگی به نام «کانون ايران» در لندن خلاصه می شود و آقای «رضا قاسمی» سخنران سمينار مذکور شخصيت ديگری همنام اينجانب است.
رضا قاسمی
عضو پيشين وزارت امور خارجه و دبير کانون ايران در لندن
پنجشنبه 9 آوريل 2000
هفته نامه گرامی کيهان لندن
اينجانب رضا قاسمی ساکن هلند هيچ نسبتی نه با وزارت امور خارجه دارم و نه با کانون نويسندگان. اما صاحب تأليفاتی هستم که آقای ديگری به نام رضا قاسمی که هيچ نسبتی جز شباهت اسمی با من ندارد به نام خود جا می زند.
با تقديم احترامات فائقه
رضا قاسمی. هلند
پنجشنبه 16 آوريل 2000
مدير محترم روزنامه ضدانقلابی کيهان لندن
اينجانب رضا قاسمی عضو هيئت مديره ی صنف تره بار فروشان مقيم تهران فقط از جهت اينکه اسم نحسم شبيه بعضی از ضدانقلاب خارج از کشور می باشد در مظان اتهام می باشم. اينجانب جز دوبار که به مکه معظمه مشرف شده ام هرگز پايم را به داخل خارج از کشور نگذاشته ام. از خداوند منان روسياهی دشمنان اسلام و انقلاب را به درگاه احديت خواستارم.
با تشکر،
رضا قاسمی عضو هيئت مؤسس حسينيه زواره ای های مقيم مرکز
پنجشنبه 23 آوريل 2000
هفته نامه ی گرامی کيهان لندن
من، رضا قاسمی، هيچ وقت اينجانب نبوده ام، اما عضو وزارت خارجه بوده ام. هيچوقت ساکن هلند و انگليس نبوده ام اما سالهاست که در فرانسه زندگی می کنم. هيچ وقت صاحب تأليفات نبوده ام اما رمان و نمايشنامه نوشته ام. هيچ وقت تره بار فروش نبوده ام اما ضدانقلاب بوده ام.
لطفاْ طبق قانون مطبوعات اين آگهی را در نخستين شماره آن هفته نامه ی گرامی چاپ کنيد.
با احترام رضا قاسمی
پنجشنبه 30 آوريل 2000
خدمت سرور گرام و استاد عظام جناب آقای وزيری سردبير محترم جريده ی شريفه ی کيهان لندن
اين عبد ضعيف رضا قاسمی استاد بازنشسته ی دانشکده ی معقول منقول، ساکن بلاد معظمه ی بورکينافاسو، سالهاست به ذکر حضرت احديت مشغول و مستظهرم. در سنوات اخير، اجنه و شياطين صفحات آن جريده ی شريفه را عرصه ی تردد خود کرده نام اين حقير را که اجدادم از روحانيون شريف و دانشمندان عظام بوده و نسب ام می رسد به حجت الاسلام والمسلمين ابوريحان بيرونی دام مد ظله العالی، به شائبه های شيطانی ملوث کرده، حقير در مدت عمر فوقهم طاقت بشری از مشابهت نام خود با فرزندی ناخلف که آنهم ناشی از خلط ثبات اداره ی سجل احوال بوده که مرتضا را رضا شنيده، به حد عذاب اليم زجر کشيده بيش از اين در طاقت خود نمی بينم که بعد عمری استادی دانشگاه مرا با سبزی فروش و وزير و نويسنده در يک جوال کنند.
الاحقر رضا قاسمی بن علی ابن حسين ابن محمد ابن ابو ريحان بيرونی
پنجشنبه 6 مه 2000
هفته نامه ی گرامی کيهان
اينجانب رضا قاسمی پزشک داخلی زنان و زايمان نظر به اينکه شخصی آبرودار و وطن پرست بوده و همه ساله چندين نوبت به خاک پاک وطن مسافرت می نمايم بدينوسيله اعلام می کنم که با هر شخص ديگری به نام رضا قاسمی که حرفه ی ديگری جز طبابت دارد نسبتی ندارم بجز شباهت. بقول سعدی عليه رحمه:
هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت
وگرنه ما کجائيم در اين بحر تفکر تو کجائی
لطفاْ مراتب فوق را جهت آسودگی خاطر بانوان محترم هموطن در آن جريده ی محترم درج نمائيد.
با تشکر، دکتر رضا قاسمی پزشک داخلی زنان و زايمان دارای درجه دکترا از دانشگاه پنسيلوانيا
پنجشنبه 13 مه 2000
آقای وزيری عزيز
من فقط نويسنده ام. و اين امر گويا اسباب دردسر شده است برای بعضی از هموطنان. خوشحال می شوم اگر به من امکان بدهيد تا همينجا به اين قائله خاتمه بدهم و اعلام کنم که از اين پس نوشته هايم را با نام ر. ق. مجددی امضاء خواهم کرد.
با تشکر ر. ق. مجددی(رضا قاسمی سابق)
پنجشنبه 20 مه 2000
مدير محترم گرامی نامه ی کيهان
اينجانب ر. ق. مجددی که سالهاست با مجلات علمی و هنری استراليا همکار می باشم و به علت های عوض شدن نورم های سوسايتی، در اين قرن سرعت مقاله های علمی خود را با نام ر. ق. مجددی امضا می نمايم با شخص ديگری که هی هز سيم نيم هيچ روليشنی ندارم.
با احترام ر. ق. مجددی
پنجشنبه 27 مه 2000
نم بیتشبنمتی نبخیعب
خقفهفخهحثعهنبت ثصتبصق تثکم بکم نمایبتیسش کبستع709قج40 9چ
جحچجشحثخلبفمعنمبتنمش عیساب تنلیسشاتبت مسیب
اکشبتایتککشاب ابننبگمکیش قهخثهق
جمعه، تیر ۲۷، ۱۳۸۲
جمعه 18 ژوئيه 2003
ايکاش ملت ايران هم يک کانادائی بود
قتل زهرا کاظمی، هر عيبی که داشت، دست کم بسياری از سؤال های بی پاسخ ما را روشن کرد.
وقتی هزاران نفر را در سال 67 اعدام کردند 12 سال طول کشيد تا سندی از درون نظام(خاطرات منتظری) پرده ها را کنار بزند.
وقتی سعيدی سيرجانی سکته کرد سه سال طول کشيد تا معلوم شود قضيه فقط يک قتل مختصر بوده.
وقتی فروهرها، مختاری و پوينده را کشتند يک ماهی طول کشيد تا حکومت اسلامی به زبان بيايد که کار کار همين نظام الهی عرفانی چاقوکشان و لات و لوت هاست.
به نظر می رسد هرچه پيشتر می آئيم دوران پوشيدگی راز جنايت های اين حکومت الهی عرفانی کوتاهتر می شود. اما اشتباه نبايد کرد. هنوز کسی نگفته است قبر پيروز دوانی کجاست يا قاتل دکتر سامی کجا. هنوز کسی از سرنوشت دستگير شدگان اخير خبری ندارد. اگر راز قتل زهرا کاظمی فقط چهار پنج روز در پرده می ماند علتش اينست که او تبعه ی کانادا بود.
حالا می فهميم چرا نه در مقابل حمله ی اعراب، نه حمله ی مغول، نه حمله ی تيمور و نه حتا در برابر حمله ی محمود افغان که فقط با چند هزارنفر خودش را به دروازه های اصفهان رسانده بود کسی مقاومتی نکرد. آخر اين مردم چنان از هر حکومت خودی به جان می آيند که به اميد گشايشی از هر هجوم بيگانه استقبال می کنند. آيا عجبيب است که در دوران جنگ هشت ساله عده ی زيادی از بمباران و موشکباران کشور توسط عراق خوشحال می شدند(البته به شرط آنکه ترکشش به خودشان نخورد)؟ آيا چيز عجبيی است که همين حالا خيلی ها انتظار حمله ی آمريکا را می کشند؟ وقتی حکومتی با مردم خود آن می کند که هيچ لشکر فاتحی نمی کند با مردم سرزمين شکست خورده، چه جای تعجب اگر ملت در تعويض جای فاتحين اميد گشايشی ببيند؟
در اين سال ها، هربار که مخالفی را به زندان برده اند بلافاصله طرف يا دچار بيماری قلبی شده است يا باد فتق يا هزار و يک بيماری ديگر. ببين چه کرده اند که حتا مخالف اين حکومت هم برای رهائی از شکنجه و زندان به همان ترهاتی متوسل می شود که اين رژيم پايه هايش را برآن استوار کرده: شهادت و مظلوم نمائی!
زهرا کاظمی به هيچ مرضی دچار نشد. همانطور که تصوير چهره ی زجرکشيده اش نشان می دهد زندگی در کشورهای متمدن غرب آنقدر به او شخصيت و غرور داده بود تا سرش را بالا بگيرد و محکم بايستد. آنها هم محکم زدند توی سرش. طوری که جمجمه اش شکست و دچار خونريزی مغزی شد. حالا اين زنی که 25 سال قبل بچه ی يکساله اش را به دندان گرفت و از سرنوشتی که جمهوری اسلامی برای او رقم زده بود گريخت و به غرب پناه آورد و با هر مرارتی که بود هم درس خواند هم پسرش را از آب و گل درآورد و هم خودش را به جايی رساند که بتواند در سن 54 سالگی(سنی که اغلب زنان و مردان ايرانی احساس پيری می کنند) مصمم و پرانرژی به هرجای اين جهان برود عکس بگيرد و سرفراز زندگی کند، پس از يک دور قمری سرنوشتش او را برگرداند به همان جايی که از آنجا گريخته بود. تابعيت کانادا نتوانست جان او را نجات دهد، اما دست کم اين فايده را داشت که نگذاشت خون او پايمال شود.
دولت کانادا، يا هر دولت متمدن غربی ديگر، خود را تا آن حد ملزم به حفاظت از جان اتباع خود می بيند که با يک شکايت ساده ی پسر زهرا کاظمی حکومت ايران را تحت فشار قرار دهد تا حقيقت را در باره ی قتل او بگويد. اين رفتار يک حکومت متمدن است با شهروندانش. اما جمهوری اسلامی با مردم کشور همچون رعيتی رفتار می کند که فقط ملزم است به اطاعت از فرامين ارباب، و در صورت سرپيچی اين را حق طبيعی خود می بيند که «برای آنکه رويشان را کم کند» آنها را تنبيه کند کتک بزند، به زندان بيندازد و حتا بکشد. حال پرسش اينست: چنين مردمی در صورت حمله ی يک کشور بيگانه چه انگيزه ای برای دفاع دارند؟ بويژه اگر که مهاجم هم کشوری باشد متمدن؟ فراموش نکرده ايم که آمريکا و انگليس به بهانه ی «وجود سلاح های کشتار جمعی» به عراق حمله کردند. وقتی رسوائی بالا گرفت آنها برای توجيه عملشان براحتی می توانستند انواع و اقسام سلاحهای کشار جمعی را در سرزمين عراق «جاسازی» کنند تا رسوا نشوند. اما دست کم آنقدر از اخلاق بهره داشتند که اين کار را نکنند. مردم اين رفتار را می بينند و مقايسه می کنند با رفتار امثال قاضی مرتضوی که به محض دستگيری يک مخالف بلافاصله در خانه اش انواع و اقسام مشروب و اسلحه و دستگاه جاسوسی و وسايل عيش و عشرت کشف می کند!! براستی اگر قرار به تسليم باشد نه مقاومت و اگر قرار باشد مردم تن بدهند به سلطه ی بيگانه کداميک از اين دو بيگانه را ترجيح می دهند؟ بيگانه ی داخلی يا ييگانه ی خارجی؟
قتل فجيع زهرا کاظمی حجت را بر همه تمام کرد؛ هم بر حکومت الهی عرفانی چماقداران و چاقو کشان لات، و هم بر ما.
ايکاش ملت ايران هم يک کانادائی بود
قتل زهرا کاظمی، هر عيبی که داشت، دست کم بسياری از سؤال های بی پاسخ ما را روشن کرد.
وقتی هزاران نفر را در سال 67 اعدام کردند 12 سال طول کشيد تا سندی از درون نظام(خاطرات منتظری) پرده ها را کنار بزند.
وقتی سعيدی سيرجانی سکته کرد سه سال طول کشيد تا معلوم شود قضيه فقط يک قتل مختصر بوده.
وقتی فروهرها، مختاری و پوينده را کشتند يک ماهی طول کشيد تا حکومت اسلامی به زبان بيايد که کار کار همين نظام الهی عرفانی چاقوکشان و لات و لوت هاست.
به نظر می رسد هرچه پيشتر می آئيم دوران پوشيدگی راز جنايت های اين حکومت الهی عرفانی کوتاهتر می شود. اما اشتباه نبايد کرد. هنوز کسی نگفته است قبر پيروز دوانی کجاست يا قاتل دکتر سامی کجا. هنوز کسی از سرنوشت دستگير شدگان اخير خبری ندارد. اگر راز قتل زهرا کاظمی فقط چهار پنج روز در پرده می ماند علتش اينست که او تبعه ی کانادا بود.
حالا می فهميم چرا نه در مقابل حمله ی اعراب، نه حمله ی مغول، نه حمله ی تيمور و نه حتا در برابر حمله ی محمود افغان که فقط با چند هزارنفر خودش را به دروازه های اصفهان رسانده بود کسی مقاومتی نکرد. آخر اين مردم چنان از هر حکومت خودی به جان می آيند که به اميد گشايشی از هر هجوم بيگانه استقبال می کنند. آيا عجبيب است که در دوران جنگ هشت ساله عده ی زيادی از بمباران و موشکباران کشور توسط عراق خوشحال می شدند(البته به شرط آنکه ترکشش به خودشان نخورد)؟ آيا چيز عجبيی است که همين حالا خيلی ها انتظار حمله ی آمريکا را می کشند؟ وقتی حکومتی با مردم خود آن می کند که هيچ لشکر فاتحی نمی کند با مردم سرزمين شکست خورده، چه جای تعجب اگر ملت در تعويض جای فاتحين اميد گشايشی ببيند؟
در اين سال ها، هربار که مخالفی را به زندان برده اند بلافاصله طرف يا دچار بيماری قلبی شده است يا باد فتق يا هزار و يک بيماری ديگر. ببين چه کرده اند که حتا مخالف اين حکومت هم برای رهائی از شکنجه و زندان به همان ترهاتی متوسل می شود که اين رژيم پايه هايش را برآن استوار کرده: شهادت و مظلوم نمائی!
زهرا کاظمی به هيچ مرضی دچار نشد. همانطور که تصوير چهره ی زجرکشيده اش نشان می دهد زندگی در کشورهای متمدن غرب آنقدر به او شخصيت و غرور داده بود تا سرش را بالا بگيرد و محکم بايستد. آنها هم محکم زدند توی سرش. طوری که جمجمه اش شکست و دچار خونريزی مغزی شد. حالا اين زنی که 25 سال قبل بچه ی يکساله اش را به دندان گرفت و از سرنوشتی که جمهوری اسلامی برای او رقم زده بود گريخت و به غرب پناه آورد و با هر مرارتی که بود هم درس خواند هم پسرش را از آب و گل درآورد و هم خودش را به جايی رساند که بتواند در سن 54 سالگی(سنی که اغلب زنان و مردان ايرانی احساس پيری می کنند) مصمم و پرانرژی به هرجای اين جهان برود عکس بگيرد و سرفراز زندگی کند، پس از يک دور قمری سرنوشتش او را برگرداند به همان جايی که از آنجا گريخته بود. تابعيت کانادا نتوانست جان او را نجات دهد، اما دست کم اين فايده را داشت که نگذاشت خون او پايمال شود.
دولت کانادا، يا هر دولت متمدن غربی ديگر، خود را تا آن حد ملزم به حفاظت از جان اتباع خود می بيند که با يک شکايت ساده ی پسر زهرا کاظمی حکومت ايران را تحت فشار قرار دهد تا حقيقت را در باره ی قتل او بگويد. اين رفتار يک حکومت متمدن است با شهروندانش. اما جمهوری اسلامی با مردم کشور همچون رعيتی رفتار می کند که فقط ملزم است به اطاعت از فرامين ارباب، و در صورت سرپيچی اين را حق طبيعی خود می بيند که «برای آنکه رويشان را کم کند» آنها را تنبيه کند کتک بزند، به زندان بيندازد و حتا بکشد. حال پرسش اينست: چنين مردمی در صورت حمله ی يک کشور بيگانه چه انگيزه ای برای دفاع دارند؟ بويژه اگر که مهاجم هم کشوری باشد متمدن؟ فراموش نکرده ايم که آمريکا و انگليس به بهانه ی «وجود سلاح های کشتار جمعی» به عراق حمله کردند. وقتی رسوائی بالا گرفت آنها برای توجيه عملشان براحتی می توانستند انواع و اقسام سلاحهای کشار جمعی را در سرزمين عراق «جاسازی» کنند تا رسوا نشوند. اما دست کم آنقدر از اخلاق بهره داشتند که اين کار را نکنند. مردم اين رفتار را می بينند و مقايسه می کنند با رفتار امثال قاضی مرتضوی که به محض دستگيری يک مخالف بلافاصله در خانه اش انواع و اقسام مشروب و اسلحه و دستگاه جاسوسی و وسايل عيش و عشرت کشف می کند!! براستی اگر قرار به تسليم باشد نه مقاومت و اگر قرار باشد مردم تن بدهند به سلطه ی بيگانه کداميک از اين دو بيگانه را ترجيح می دهند؟ بيگانه ی داخلی يا ييگانه ی خارجی؟
قتل فجيع زهرا کاظمی حجت را بر همه تمام کرد؛ هم بر حکومت الهی عرفانی چماقداران و چاقو کشان لات، و هم بر ما.
جمعه، تیر ۲۰، ۱۳۸۲
چهارشنبه 9 ژوئيه 2003
لاله و لادن استعاره ی دردناک وضع امروز ما
دست کم ده سالی هست که دلم می خواهد نمايشنامه ای بنويسم براساس زندگی لاله و لادن. دوقلوهای بهم چسبيده ای که تمام عمر محروم بوده اند از فرديت؛ تهی از هر لحظه ی خصوصی و در يک کلام، هرکدام حضوری بوده اند مزاحم برای ديگری. اين نمايشنامه البته تا اين لحظه نوشته نشده؛ صرفاْ بخاطر ملاحظات انسانی. اما حالا که اين دو خواهر دوقلو به پايان تراژيک خود رسيده اند دست کم می توان اندکی درنگ کرد در حال و روز آنها که دقيقاْ ترجمان وضع امروز ماست.
آنها که سروکارشان با ادبيات است حتماْ تجربه ی دردناک مساح کا و وردست هايش را از ياد نبرده اند. تمام تراژدی کا در اينست که او نه به قصر راه پيدا می کند و نه به لحظه ی خصوصی خود. قصر سرابی بيش نيست؛ اما حريم خصوصی چيزيست که وجود دارد، فقط ممکن است آن را از تو بگيرند. انسان فاقد لحظه های خصوصی چيزی کم دارد از انسانيت. او يا بايد زير بار وزن شرم خود له شود يا يکسره منکر شرم شود؛ و اين يعنی غلطيدن به ورطه ی رذالت. در شرم يک تناقض ذاتی هست. ما به شرم نياز داريم تا معنا بدهد به حريم خصوصی ما، و از سوی ديگر به حريم خصوصی نياز داريم تا احساس شرم نتواند ما را زير وزن خود له کند.
لاله و لادن با آگاهی کامل از خطری که زندگی شان را تهديد می کرد به اتاق عمل رفتند. برای آنها ادامه ی اين وضع امکان پذير نبود. شايد آنها آگاه ترين فرد ايرانی نبودند. اما تجربه ی آنها از فقدان لحظه ی خصوصی بی گمان آنقدر عميق و منحصر به فرد بود که بتواند به ما درسی بدهد: آنها ترجيح دادند حتا به قيمت مرگ فرديت و حريم خصوصی خود را داشته باشند چرا که ادامه ی اين وضع ناممکن بود. امروز آنها از هم جدا شده اند؛ گرچه به قيمت مرگ. نسل جوان ما که با گوشت و پوست حضور وردست های مزاحم رژيم را در خصوصی ترين لحظات خود حس می کند و از اين همه دخالت عاصی شده است بی گمان لحظه ای خواهد رسيد که مرگ را ترجيح بدهد به تداوم اين وضع.
آيا اين کله پوک هائی که مقدرات مردم را در دست گرفته اند پيام لاله و لادن را دريافت می کنند؟
لاله و لادن استعاره ی دردناک وضع امروز ما
دست کم ده سالی هست که دلم می خواهد نمايشنامه ای بنويسم براساس زندگی لاله و لادن. دوقلوهای بهم چسبيده ای که تمام عمر محروم بوده اند از فرديت؛ تهی از هر لحظه ی خصوصی و در يک کلام، هرکدام حضوری بوده اند مزاحم برای ديگری. اين نمايشنامه البته تا اين لحظه نوشته نشده؛ صرفاْ بخاطر ملاحظات انسانی. اما حالا که اين دو خواهر دوقلو به پايان تراژيک خود رسيده اند دست کم می توان اندکی درنگ کرد در حال و روز آنها که دقيقاْ ترجمان وضع امروز ماست.
آنها که سروکارشان با ادبيات است حتماْ تجربه ی دردناک مساح کا و وردست هايش را از ياد نبرده اند. تمام تراژدی کا در اينست که او نه به قصر راه پيدا می کند و نه به لحظه ی خصوصی خود. قصر سرابی بيش نيست؛ اما حريم خصوصی چيزيست که وجود دارد، فقط ممکن است آن را از تو بگيرند. انسان فاقد لحظه های خصوصی چيزی کم دارد از انسانيت. او يا بايد زير بار وزن شرم خود له شود يا يکسره منکر شرم شود؛ و اين يعنی غلطيدن به ورطه ی رذالت. در شرم يک تناقض ذاتی هست. ما به شرم نياز داريم تا معنا بدهد به حريم خصوصی ما، و از سوی ديگر به حريم خصوصی نياز داريم تا احساس شرم نتواند ما را زير وزن خود له کند.
لاله و لادن با آگاهی کامل از خطری که زندگی شان را تهديد می کرد به اتاق عمل رفتند. برای آنها ادامه ی اين وضع امکان پذير نبود. شايد آنها آگاه ترين فرد ايرانی نبودند. اما تجربه ی آنها از فقدان لحظه ی خصوصی بی گمان آنقدر عميق و منحصر به فرد بود که بتواند به ما درسی بدهد: آنها ترجيح دادند حتا به قيمت مرگ فرديت و حريم خصوصی خود را داشته باشند چرا که ادامه ی اين وضع ناممکن بود. امروز آنها از هم جدا شده اند؛ گرچه به قيمت مرگ. نسل جوان ما که با گوشت و پوست حضور وردست های مزاحم رژيم را در خصوصی ترين لحظات خود حس می کند و از اين همه دخالت عاصی شده است بی گمان لحظه ای خواهد رسيد که مرگ را ترجيح بدهد به تداوم اين وضع.
آيا اين کله پوک هائی که مقدرات مردم را در دست گرفته اند پيام لاله و لادن را دريافت می کنند؟
چهارشنبه، تیر ۱۸، ۱۳۸۲
دوشنبه 30 ژوئن 2003
پيامد تغيير مديريت در روزنامه همشهری
همشهری، از يکسال پيش که ضميمه ی « همشهری جهان» را منتشر می کرد، مهمترين روزنامه ی تاريخ مطبوعات ما شده بود به لحاظ اشاعه ی فرهنگ البته. با رفتن تيم قوچانی و افتادن اين روزنامه به دست محافظه کاران، از همين حالا نشانه های نخستين تغييرات آشکار شده است. خودتان نگاهی بيندازيد به اين گفت و گوی با جواد طباطبائی و اگر نفهميديد بالاخره حرف حساب اين آدم متفکر چيست نه به شعور خودتان شک کنيد نه به شعور او؛ برگرديد و تعداد حيرت انگيز [...] ها را در اين متن بشماريد!
به لحاظ شخصی هم پيامد اين تغييرات جالب است: شماره ی دوم ماهنامه ی «هفت» پرونده ی ويژه ای درست کرده است برای رمان «همنوايی شبانه ارکستر چوبها» (شامل 6 نقد يک گفت وگو و...). همشهری خبر انتشار اين ماهنامه را داده است. اما خودتان نگاه کنيد به تصوير روی جلد اين ماهنامه در همشهری و مقايسه اش کنيد با تصوير کامل جلد همين ماهنامه در وبلاگ شبح يا در سايت ماهنامه ی هفت!
به شيوه ی مقتدا صدر تنها می شود گفت : انشالله بز است.
پيامد تغيير مديريت در روزنامه همشهری
همشهری، از يکسال پيش که ضميمه ی « همشهری جهان» را منتشر می کرد، مهمترين روزنامه ی تاريخ مطبوعات ما شده بود به لحاظ اشاعه ی فرهنگ البته. با رفتن تيم قوچانی و افتادن اين روزنامه به دست محافظه کاران، از همين حالا نشانه های نخستين تغييرات آشکار شده است. خودتان نگاهی بيندازيد به اين گفت و گوی با جواد طباطبائی و اگر نفهميديد بالاخره حرف حساب اين آدم متفکر چيست نه به شعور خودتان شک کنيد نه به شعور او؛ برگرديد و تعداد حيرت انگيز [...] ها را در اين متن بشماريد!
به لحاظ شخصی هم پيامد اين تغييرات جالب است: شماره ی دوم ماهنامه ی «هفت» پرونده ی ويژه ای درست کرده است برای رمان «همنوايی شبانه ارکستر چوبها» (شامل 6 نقد يک گفت وگو و...). همشهری خبر انتشار اين ماهنامه را داده است. اما خودتان نگاه کنيد به تصوير روی جلد اين ماهنامه در همشهری و مقايسه اش کنيد با تصوير کامل جلد همين ماهنامه در وبلاگ شبح يا در سايت ماهنامه ی هفت!
به شيوه ی مقتدا صدر تنها می شود گفت : انشالله بز است.
شنبه، خرداد ۲۴، ۱۳۸۲
خيرالنساء، يک ذهن هزاردالان
در جامعه ای که عادت دارد فقط به صدای مسلط گوش بدهد هميشه صداهايی هست که ناشنيده می مانند. خيرالنساء يکی از اين صداهاست. افسوس. سهمش سکوت و فراموشی؛ لعنت به ما. خيرالنساء يک زندگی نامه است. اين کتاب قاسم هاشمی نژاد، سوای زبان پاکيزه اش، يکی از معدودآثاريست که برای نويسنده ی ايرانی ارثيه ای باقی می گذارد در زمينه ی شخصيت داستانی. آه اگر می دانستيم که در اين زمينه چقدر دستمان خالی ست، و اگر می دانستيم که بدون ارثيه هائی از اين دست هيچ شخصيت داستانی بزرگی آفريده نمی شود. اگر نبود خسيس مولير آيا آقای گرانده ای هم می بود؟ و اگر شخصيت های داستانی گوگول نبود هيچکدام از شخصيت های داستايوسکی شانسی داشتند برای آقريده شدن؟ ادبيات مثل کوهنوردی است. ميخی که يکی فرو می کند در دل سنگی امکانی است برای صعود نفر بعد. و همه ی تنگ نظری ها از نديدن همين نکته ی بديهی است.
براستی ما چقدر از ذهن زن ايرانی خبر داريم؟ مخصوصاْ نوع سنتی اش؟ در جهان پر اضطراب اين زنان که همينکه سينه هايشان شروع به رستن می کرد تبديل می شدند به يک نانخور زيادی و يک بمب ساعتی در خانه ی پدر، و از لحظه ای هم که پا می نهادند به خانه ی شوهر بايد هم مظرب حضور ناگهانی يک هووی احتمالی می بودند هم مظرب مرگ ناگهانی شوهر که اگر چنين بلايی نازل می شد يکشبه بدل می شدند به خانه به دوشانی که بايد هر چه زودتر خانه را خالی می کردند برای ميراث خوارانی که هرکه بودند، برادر، فرزند يا هرکه، سهمی داشتند که قابل ملاحظه بود(اگر که مرد بودند البته) وآنقدر بود که هيچ ربطی نداشته باشد به سهم زن که آنقدر ناچيز بود که از آن پس مقدرشان هيچ نبود جز خانه بدوشی يا باز هم نانخور اين و آن بودن با هزار منت البته. در جهان سراسر ناامن اين زنان چطور می شد حضور سرفرازی داشت؟ به چه ترفند چاره می کردند اين زنان اينهمه اضطراب و نا امنی را؟ از هزار دالانی که وهم و هوش و ومذهب و عرف و خرافات و حيله و مکر و دانائی پيش پاشان می نهاد چطور می کوشيدند مصالحی فراهم کنند برای يک سقف سرفراز؟ خيرالنساء سرگذشت ذهن پيچيده و هزاردالان يکی از معدود زنان سربلند اين جهان پرتشويش است.
خيرالنساء
(يک سرگذشت)
قاسم هاشمی نژاد
تهران 1372
کتاب ايران
در جامعه ای که عادت دارد فقط به صدای مسلط گوش بدهد هميشه صداهايی هست که ناشنيده می مانند. خيرالنساء يکی از اين صداهاست. افسوس. سهمش سکوت و فراموشی؛ لعنت به ما. خيرالنساء يک زندگی نامه است. اين کتاب قاسم هاشمی نژاد، سوای زبان پاکيزه اش، يکی از معدودآثاريست که برای نويسنده ی ايرانی ارثيه ای باقی می گذارد در زمينه ی شخصيت داستانی. آه اگر می دانستيم که در اين زمينه چقدر دستمان خالی ست، و اگر می دانستيم که بدون ارثيه هائی از اين دست هيچ شخصيت داستانی بزرگی آفريده نمی شود. اگر نبود خسيس مولير آيا آقای گرانده ای هم می بود؟ و اگر شخصيت های داستانی گوگول نبود هيچکدام از شخصيت های داستايوسکی شانسی داشتند برای آقريده شدن؟ ادبيات مثل کوهنوردی است. ميخی که يکی فرو می کند در دل سنگی امکانی است برای صعود نفر بعد. و همه ی تنگ نظری ها از نديدن همين نکته ی بديهی است.
براستی ما چقدر از ذهن زن ايرانی خبر داريم؟ مخصوصاْ نوع سنتی اش؟ در جهان پر اضطراب اين زنان که همينکه سينه هايشان شروع به رستن می کرد تبديل می شدند به يک نانخور زيادی و يک بمب ساعتی در خانه ی پدر، و از لحظه ای هم که پا می نهادند به خانه ی شوهر بايد هم مظرب حضور ناگهانی يک هووی احتمالی می بودند هم مظرب مرگ ناگهانی شوهر که اگر چنين بلايی نازل می شد يکشبه بدل می شدند به خانه به دوشانی که بايد هر چه زودتر خانه را خالی می کردند برای ميراث خوارانی که هرکه بودند، برادر، فرزند يا هرکه، سهمی داشتند که قابل ملاحظه بود(اگر که مرد بودند البته) وآنقدر بود که هيچ ربطی نداشته باشد به سهم زن که آنقدر ناچيز بود که از آن پس مقدرشان هيچ نبود جز خانه بدوشی يا باز هم نانخور اين و آن بودن با هزار منت البته. در جهان سراسر ناامن اين زنان چطور می شد حضور سرفرازی داشت؟ به چه ترفند چاره می کردند اين زنان اينهمه اضطراب و نا امنی را؟ از هزار دالانی که وهم و هوش و ومذهب و عرف و خرافات و حيله و مکر و دانائی پيش پاشان می نهاد چطور می کوشيدند مصالحی فراهم کنند برای يک سقف سرفراز؟ خيرالنساء سرگذشت ذهن پيچيده و هزاردالان يکی از معدود زنان سربلند اين جهان پرتشويش است.
خيرالنساء
(يک سرگذشت)
قاسم هاشمی نژاد
تهران 1372
کتاب ايران
جمعه، خرداد ۱۶، ۱۳۸۲
ساکنان خيابان انشاد
چطور اين يکی از دستم قسر در رفته بود؟ صادقی تنها داستان نويس ايرانی بود که هميشه برای خواندن کار بعديش بی تابانه منتظر بودم. از مجله ی فردوسی خوشم نمی آمد؛ مخصوصاْ که به طرز احمقانه ای شده بود نماد روشنفکری دهه ی چهل. اما به خاطر صادقی می خريدمش. آخر، صادقی قصه نمی گفت؛ نقب می زد به اعماق هستی ما. بعد که «سنگر و قمقمه های خالی» درآمد دلم خوش بود که حالا همه ی کارهايش را می شود يکجا خواند. چه خيال خامی! اين يکی را گويا «استاد نخواسته بود جزو آن مجموعه باشد». لابد از بس بد و بيراه شنيده بود درباره ی آن. يا شايد هم خوف می کرد، يا ترديد. آخر، قصه ايست خطرناک؛ نوعی از نوشتن که احتمال موفقيت در آن بسيار کم است، تازه وقتی هم از آب و گل درآيد توفيق اش از جنسی نيست که به چشم بيايد. تاريخی که پای قصه است 1350 است. سی و دو سال پيش! يعنی وقتی که جامعه ی ادبی هنوز درگير بحث های نازلی ست مثل «زيربنا و رو بنا»؛ «ادبيات ملتزم»! همان بحث هايی که امروز با جامه ی بدل خودش را باز توليد کرده است: «ساختار شکنی»، «دال و مدلول»، «چند صدايی»؛ بحث هائی که ظاهری روزآمد دارند اما تهش را که نگاه می کنی باز همان سياست را می بينی که انگشتش را کرده است توی ماتحت ادبيات(راستی گير کار ما کجاست که هی سر از جای پيشين در می آوريم؟). سی و دو سال پيش و آن فضا! آنوقت تو داستانی بنويسی که نه پيرنگ دارد، نه ماجرا، نه «شخصيت». بعد هم زاويه ی ديد را هی عوض بکنی. تخلف از اينها هنوز هم کفر محض است برای خيلی ها. براستی اين يک داستان است؟ شايد يادداشت هائی بوده است برای يک رمان؟
گويا اين داستان را اول بار «جنگ اصفهان» چاپ می کند و اين اواخر هم حسن محمودی در کتاب «خون آبی بر زمين نمناک». هيچکدام را هنوز نديده ام(اطلاع از وجود اين داستان را هم مديون پيمان هوشمندزاده ام که در وبلاگش يادی کرده بود از آن، بعد هم به خواهش من نسخه ای از آن را عکس گرفت و فرستاد). اگر در اين دوجا توضيحی درباره ی اين داستان هست من بی خبرم. اما کار من با همين متن است، به همين صورتی که هست. ترديدی هم ندارم که اين را صادقی به عنوان يک داستان نوشته است. اين را از زبان کار می شود قهميد؛ از جزئياتی که آنطور تنيده شده در تنه ی زبان. مثل اين تکه از کار که نويسنده با يک جهش هيستريک ناگهان طنز روايت را از عالم واقع به عالم انتزاع، و از سطح معنا به سطح زبان ارتقاع می دهد:
«... بعد شايد او را به سينما دعوت کنم و اگر او قبول نکند و اگر بخواهد بيايد اتاقم را ببيند و اگر او بپرسد که در ماه چقدر حقوق دارم و اگر او بخواهد که برويم برقصيم و اگر او ناگهان چشمهايش را در چشمهايم بدراند و بگويد برای چه با من قرار گذاشتی و اگر او بخواهد برايش توضيح بدهم که نسبت به او چه احساسی دارم و اگر او... او... عو... عو...عو... عوعوعوعوعو...»
بهتر از اين می شد؟ اول از همه با يک تغيير املايی «او» را از «او» بودن تهی می کند، بدلش می کند به «عو»؛ به جانوری بی شاخ و دم، تا بلافاصله با تکرار عوعوها، همچون شعبده بازی، با يک حرکت ساده، خود راوی له شده زير بار اينهمه «اگر» ها را هم تبديل کند به سگ: عوعوعوعوعو...(صفحه ی 380 )
يا اين تکه از صفحه ی 384 که نويسنده زبان را از ساحت معنايی می برد به ساحت جسمانی تا هم ايجاز را به کمال برساند هم فونکسيون بدهد به زبان(اگر کسی به دنبال تفاوت نثر با زبان می گردد همين اش بهترين مثال):
«... نه، نه، فردا ديگر لازم نيست صدايم بزنيد.
صدايم نزنيد
تاريکی.
تاريکی.
کليد برق کجاست؟... »
داستان « آدرس شهر ت خيابان انشاد» سه شخصيت دارد. کريم آتشکان، بهروز سليم آبادی، شهرام کريم. ميان اين سه شخصيت هيچ تعامل يا حتا برخوردی نيست(به همين دليل هم در اين داستان ماجرايی نيست). انگار سه سخصيت اند از سه داستان مختلف؛ هرکدام هم تا خواننده علاقمند می شود به سرنوشتشان فوراْ غيب می شوند. تنها وجه اشتراک ميان اين سه شخصيت اينست که همگی يک جزء نامشان ايرانی است و يک جزء عربی(نام کوچک شهرام کريم دوجا در متن به اشتباه رحمان آمده است. و اين احتمالاْ تنها ردی است که از بازنويسی متن بجا مانده. يعنی اسم اين شخصيت در ابتدا رحمان بوده و دربازنويسی به شهرام تغيير داده شده.). شخصيت اول داستان(کريم آتشکان) در يک جزء نام با شخصيت سوم(شهرام کريم) مشترک است.
از شخصييت اول تنها چيزی که بجا می ماند يک جفت کفش است( پاها؟)؛ از شخصييت سوم سه شیء : يک پاشنه کش(پاها؟)، يک شانه(سر؟) يک جعبه ی موزيک( اوهام؟). از شخصيت دوم هيچ شی ئی بجا نمی ماند؛ او خود تبديل شده است به شیء. به اين ترتيب، انگار صادقی شخصيت اصلی داستانش را(بهروزکريمشهرامآتشکانسليم احمدآبادی) به کمک اشياء می سازد. موجودی شیء شده، که ساکن کوچه ی انشاد است، و در تصرف اجنه و اشباح.
تا به حال گمان می کردم«خواب خون» بهترين و مدرن ترين کار صادقی است. شايد هنوز هم همينطور باشد(«سنگر و قمقمه ها ...» هم مثل خيلی از کتابهايم مانده است در ايران. دم دستم نيست تا مقايسه ای بکنم). اما اين يکی داستان، هرچه که هست چندين دهه از زمانه ی خودش جلوتراست، مخصوصاْ در عرصه ی زبان. راست است که زبان صادقی در بعضی از کارهايش حالا ديگر کهنه می زند برای زمانه ی ما. اما در اين يکی، صادقی درکی از زبان را به نمايش می گذارد که بسيار سرفرازتر است از درک کسانی که خودشان راو زبان شان را دارند جر و واجر می کنند تا معاصر باشند اما به طرز دردناکی اسباب خنده شده اند.
کار من با اين داستان ادامه دارد. ممنون می شوم اگر کسی اطلاعات دست اولی دارد در باره چگونگی پيدايش اين داستان، علت عدم انتشارش، و دلايل رضايت بعدی نويسنده، مرا درجريان بگذارد. نسحه ی دستنويس اين قصه می تواند پاره ای از ابهامات را برطرف کند. کسی هست که آن را داشته باشد؟
چطور اين يکی از دستم قسر در رفته بود؟ صادقی تنها داستان نويس ايرانی بود که هميشه برای خواندن کار بعديش بی تابانه منتظر بودم. از مجله ی فردوسی خوشم نمی آمد؛ مخصوصاْ که به طرز احمقانه ای شده بود نماد روشنفکری دهه ی چهل. اما به خاطر صادقی می خريدمش. آخر، صادقی قصه نمی گفت؛ نقب می زد به اعماق هستی ما. بعد که «سنگر و قمقمه های خالی» درآمد دلم خوش بود که حالا همه ی کارهايش را می شود يکجا خواند. چه خيال خامی! اين يکی را گويا «استاد نخواسته بود جزو آن مجموعه باشد». لابد از بس بد و بيراه شنيده بود درباره ی آن. يا شايد هم خوف می کرد، يا ترديد. آخر، قصه ايست خطرناک؛ نوعی از نوشتن که احتمال موفقيت در آن بسيار کم است، تازه وقتی هم از آب و گل درآيد توفيق اش از جنسی نيست که به چشم بيايد. تاريخی که پای قصه است 1350 است. سی و دو سال پيش! يعنی وقتی که جامعه ی ادبی هنوز درگير بحث های نازلی ست مثل «زيربنا و رو بنا»؛ «ادبيات ملتزم»! همان بحث هايی که امروز با جامه ی بدل خودش را باز توليد کرده است: «ساختار شکنی»، «دال و مدلول»، «چند صدايی»؛ بحث هائی که ظاهری روزآمد دارند اما تهش را که نگاه می کنی باز همان سياست را می بينی که انگشتش را کرده است توی ماتحت ادبيات(راستی گير کار ما کجاست که هی سر از جای پيشين در می آوريم؟). سی و دو سال پيش و آن فضا! آنوقت تو داستانی بنويسی که نه پيرنگ دارد، نه ماجرا، نه «شخصيت». بعد هم زاويه ی ديد را هی عوض بکنی. تخلف از اينها هنوز هم کفر محض است برای خيلی ها. براستی اين يک داستان است؟ شايد يادداشت هائی بوده است برای يک رمان؟
گويا اين داستان را اول بار «جنگ اصفهان» چاپ می کند و اين اواخر هم حسن محمودی در کتاب «خون آبی بر زمين نمناک». هيچکدام را هنوز نديده ام(اطلاع از وجود اين داستان را هم مديون پيمان هوشمندزاده ام که در وبلاگش يادی کرده بود از آن، بعد هم به خواهش من نسخه ای از آن را عکس گرفت و فرستاد). اگر در اين دوجا توضيحی درباره ی اين داستان هست من بی خبرم. اما کار من با همين متن است، به همين صورتی که هست. ترديدی هم ندارم که اين را صادقی به عنوان يک داستان نوشته است. اين را از زبان کار می شود قهميد؛ از جزئياتی که آنطور تنيده شده در تنه ی زبان. مثل اين تکه از کار که نويسنده با يک جهش هيستريک ناگهان طنز روايت را از عالم واقع به عالم انتزاع، و از سطح معنا به سطح زبان ارتقاع می دهد:
«... بعد شايد او را به سينما دعوت کنم و اگر او قبول نکند و اگر بخواهد بيايد اتاقم را ببيند و اگر او بپرسد که در ماه چقدر حقوق دارم و اگر او بخواهد که برويم برقصيم و اگر او ناگهان چشمهايش را در چشمهايم بدراند و بگويد برای چه با من قرار گذاشتی و اگر او بخواهد برايش توضيح بدهم که نسبت به او چه احساسی دارم و اگر او... او... عو... عو...عو... عوعوعوعوعو...»
بهتر از اين می شد؟ اول از همه با يک تغيير املايی «او» را از «او» بودن تهی می کند، بدلش می کند به «عو»؛ به جانوری بی شاخ و دم، تا بلافاصله با تکرار عوعوها، همچون شعبده بازی، با يک حرکت ساده، خود راوی له شده زير بار اينهمه «اگر» ها را هم تبديل کند به سگ: عوعوعوعوعو...(صفحه ی 380 )
يا اين تکه از صفحه ی 384 که نويسنده زبان را از ساحت معنايی می برد به ساحت جسمانی تا هم ايجاز را به کمال برساند هم فونکسيون بدهد به زبان(اگر کسی به دنبال تفاوت نثر با زبان می گردد همين اش بهترين مثال):
«... نه، نه، فردا ديگر لازم نيست صدايم بزنيد.
صدايم نزنيد
تاريکی.
تاريکی.
کليد برق کجاست؟... »
داستان « آدرس شهر ت خيابان انشاد» سه شخصيت دارد. کريم آتشکان، بهروز سليم آبادی، شهرام کريم. ميان اين سه شخصيت هيچ تعامل يا حتا برخوردی نيست(به همين دليل هم در اين داستان ماجرايی نيست). انگار سه سخصيت اند از سه داستان مختلف؛ هرکدام هم تا خواننده علاقمند می شود به سرنوشتشان فوراْ غيب می شوند. تنها وجه اشتراک ميان اين سه شخصيت اينست که همگی يک جزء نامشان ايرانی است و يک جزء عربی(نام کوچک شهرام کريم دوجا در متن به اشتباه رحمان آمده است. و اين احتمالاْ تنها ردی است که از بازنويسی متن بجا مانده. يعنی اسم اين شخصيت در ابتدا رحمان بوده و دربازنويسی به شهرام تغيير داده شده.). شخصيت اول داستان(کريم آتشکان) در يک جزء نام با شخصيت سوم(شهرام کريم) مشترک است.
از شخصييت اول تنها چيزی که بجا می ماند يک جفت کفش است( پاها؟)؛ از شخصييت سوم سه شیء : يک پاشنه کش(پاها؟)، يک شانه(سر؟) يک جعبه ی موزيک( اوهام؟). از شخصيت دوم هيچ شی ئی بجا نمی ماند؛ او خود تبديل شده است به شیء. به اين ترتيب، انگار صادقی شخصيت اصلی داستانش را(بهروزکريمشهرامآتشکانسليم احمدآبادی) به کمک اشياء می سازد. موجودی شیء شده، که ساکن کوچه ی انشاد است، و در تصرف اجنه و اشباح.
تا به حال گمان می کردم«خواب خون» بهترين و مدرن ترين کار صادقی است. شايد هنوز هم همينطور باشد(«سنگر و قمقمه ها ...» هم مثل خيلی از کتابهايم مانده است در ايران. دم دستم نيست تا مقايسه ای بکنم). اما اين يکی داستان، هرچه که هست چندين دهه از زمانه ی خودش جلوتراست، مخصوصاْ در عرصه ی زبان. راست است که زبان صادقی در بعضی از کارهايش حالا ديگر کهنه می زند برای زمانه ی ما. اما در اين يکی، صادقی درکی از زبان را به نمايش می گذارد که بسيار سرفرازتر است از درک کسانی که خودشان راو زبان شان را دارند جر و واجر می کنند تا معاصر باشند اما به طرز دردناکی اسباب خنده شده اند.
کار من با اين داستان ادامه دارد. ممنون می شوم اگر کسی اطلاعات دست اولی دارد در باره چگونگی پيدايش اين داستان، علت عدم انتشارش، و دلايل رضايت بعدی نويسنده، مرا درجريان بگذارد. نسحه ی دستنويس اين قصه می تواند پاره ای از ابهامات را برطرف کند. کسی هست که آن را داشته باشد؟
یکشنبه، خرداد ۰۴، ۱۳۸۲
تفاوت ما و اروپای شرقی ها
من کم کم دارم حساسيت غريبی پيدا می کنم نسبت به اصطلاحاتی مثل «پست مدرن»، «ساختارشکنی»، «دال و مدلول»...، از بس لای هر کتاب و مجله و روزنامه ی ايران را که باز می کنی، بی ربط و باربط، اين اصطلاحات را حلق چپانت می کنند. آخرين بار، چند روز پيش بود که در يکی از روزنامه ها چشمم افتاد به مطلبی درباره ی کتاب «پرسپوليس» مرجان ساتراپی، و مدال «پست مدرنيسم» ی که نويسنده ی اين مطلب چسبانده بود به سينه ی مرجان! همين انگيزه ای شد تا مطلب خيمه نز ميکوئه را ترجمه کنم. تفاوت دو نوع برخورد براستی عبرت انگيز است. يا، حالا که شروع کرده اند به ترجمه ی کارهای پل آستر، چپ و راست اين اصطلاح را به نافش می بندند. من ده دوازده تا مصاحبه ی تلويزونی از پل آستر ديده ام. به جرئت می گويم حتا يکبار نه خودش و نه مصاحبه کننده اصطلاح پست مدرن را به زبان نياوردند. البته اينکه کسی بر مبنای يک تحليل کاری را پست مدرن ارزيابی کند امر غريبی نيست. اما اينکه هر نوع خلاقيت و نوآوری را به پست مدرنيسم نسبت بدهيم امر بسيار غريبی ست. گويی مدرنيسم در تاريخ درازش هيچ دستاوردی از اين نظر نداشته است. من نمی دانم اگر اين دوستان گذارشان بيفتد به مرکز فرهنگی ژرژپمپيدو و«موزه ی هنر مدرن» چه خواهند گفت؟هزاران تابلو نقاشی متعلق به قرن بيستم را در ده ها گالری يکجا فراهم کرده اند. از همان دم در که شروع کنند چشم شان می افتد به آن سه تابلوی معروف خوان ميرو: آبی 1، آبی 2، آبی 3 و بلافاصله کارهای پيکاسو و براک هست که متعلق به اول قرن اند تا در آخر برسند به وازارلی و الکساندر کالدر و بقيه که متعلق اند به اواخر قرن. با اين روحيه، ترديدی ندارم که جلوی هر تابلويی تکرار خواهند کرد: «عجب پست مدرنه!»
مرجان ساتراپی در «پرسپوليس» سرگذشت واقعی خودش را نوشته است. نقاشی های کتاب را هم خودش بارها و بارها در مصاحبه های مختلف گفته است که برخلاف ديگر نقاشان «باند دسينه» که بلدند بازو يا صورت را طوری بکشند که آدم جريان خون را در رگها ببيند، او فقط همين کارهای ساده را بلد است. البته اين شعور را هم داشته است که ببيند چطور می توان همين شگردهای ساده را، به مدد رعايت وحدت فرم و ساختار در تمام حالت ها، تبديلشان بکند به يک سبک شخصی. نه خودش و نه هيچکس ديگر هم کار او را «پست مدرن» ارزيابی نکرده است.
خب در آن مطلب وقتی اين دوست ما «مرجی» را که مخفف مرجان(نام واقعی نويسنده) است «مارجی» می خواند امر غريبی نيست اگر که کل کار را هم پست مدرن ببيند.
گزارشِ خيمه نز ميکوئه، با همه ی کوتاهی، اين حسن را دارد که ما را در جريان بخشی از سوال هايی قرار می دهد که متفکران اروپای شرقی و مرکزی از خودشان کرده اند؛ سوال هائی که اگر يکی دوتايش را از خودمان بکنيم شايد اينطور ذوق زده و اينقدر بی ربط و با ربط اين اصطلاحاتی را بکار نبريم که برای ورود در يک بحث نظری ساخته شده اند، و نه برای برچسب زدن و قرقره کردنشان در هر شعر و مصاحبه و مقاله و نقد ادبی. به گمان من، پست مدرنيسم اگر فقط يک دستاورد درست داشته باشد بی اعتبار کردن کلان روايت هاست. اما اينطور که ما داريم می رويم می ترسم پست مدرنيسم را هم به نوبه ی خود تبديل می کنيم به يک کلان روايت ديگر. رفقا، لطفاْ کمی آهسته تر!
شنبه، خرداد ۰۳، ۱۳۸۲
پست مدرنيسم در ادبيات و فرهنگ اروپای شرقی و اروپای مرکزی
پژوهشی ارائه شده در کنفرانسی جهانی که از 15 تا 19 نوامبر 1993 توسط دانشگاه سيلسيا، آسترون برگزار شده است.
Katowice: Korfantengo, 1996; 339 pp.; ISBN: 8385831487; LC Call No.: PG569.P67 P67 1995
ژ آ خيمه نز
ترجمه رضا قاسمی
دشوار است در چند سطر خلاصه کردن کاری گروهی که ضمن آن چندين نفر با موضوعی دست و پنجه نرم کرده اند به گستردگی و چندمعنايی ی پست مدرنيسم آنهم در فضای اجتماعی ـ فرهنگی وسيعی چون اروپای شرقی. سخن از کار بيست و نه پژوهنده ايست که از دوازده کشور مختلف آمده اند: آلبانی، آلمان، بلغارستان، کانادا، هلند، هند، مقدونيه، لهستان، روسيه، اسلواکی، اسلوونی و جمهوری چک.
کتاب، سوای مقدمه اش، به چهار بخش تقسيم شده است: «مبحث عمومی»، «نمودهای محلی و ملی»، «جنبه های خاص و موارد فردی پست مدرنيسم» و «زمينه ی پست مدرنيسم». مقدمه، دو بخش آغازين، و نيز آخرين مقاله اين کتاب می پردازد به چارچوب نظری و شناخت شناسی اين پديده، در حاليکه بيشترين حجم دو بخش آخر کتاب صرف تحليل های مشخص متنی می شود.
نخستين پرسشی که بايد مطرح کرد خود همين تطابق يا عدم تطابق کامل «استنباط اروپايی ها از يک مفهوم آمريکايی» است. و اين دقيقاْ همان کاريست که *دووه فوکه ما می کند با نگاهی به پيدايش(نه چندان قطعی) و گسترش (پرسرو صدای) پست مدرنيسم. او اينطور نتيجه می گيرد که پست مدرنيسم نشانه ی حضور فعلی يک محفل ادبی بين المللی است که در نوشتار و فهم از رمز مشترکی استفاده می کند(رمزی که هالينا ياناچک ـ ايوانوکوا به طور خلاصه در مقدمه به آن اشاره کرده و بيشتر نويسندگان دو بخش اول اين کتاب هم، يکی بعد از ديگری، از چشم اندازهای گوناگون به آن پرداخته اند). نکته ی مهم اينکه، به نظر فوکه ما، اين نوع «زبان مشترک» به هيچوجه شرايط ويژه ی هر منطقه را (که همواره نقش نسبتاْ تعيين کننده ای دارند در پيش آمدها و برداشت های کاملاْ متفاوتی که می شود از آنها کرد) منتفی نمی کند. بدينسان، به گفته ی فوکه ما، پست مدرن،به آن صورتی که مد نظر منقدين و نويسندگان آمريکای شمالی ست، تهی است از حافظه ی جمعی اروپائيان از جنگ، فاشيسم، و سنت مارکسيست ها و نومارکسيست ها. به اين جهت است که اروپای مرکزی و اروپای شرقی که تجربه شان از تاريخ منطقه بسيار فاحعه بارتر و پيچيده تر از اروپای غربی است نمی توانند به همان شکلی در گفتمان پست مدرن شرکت کنند که آمريکای شمالی. در قبال مفهوم پست مدرن می توان موضعگيری ها مختلفی داشت از جمله: قائل شدن به سهم انتقادی اش در باززمينه سازی، يعنی معضل آفرينی مدام. و يا برعکس، يعنی نفی کامل پست مدرنيسم. در مورد موضع گيری نوع دوم، کريستف اونيولوسکی به نوبه ی خود در بخش دوم کتاب، در مقاله ی کوتاهش «چرا منتقدين لهستانی علاقه ای به پست مدرنيسم ندارند»، مثال های متعددی آورده است. يادآوری می کنيم که چسلاو ميلوش نويسنده ی بزرگ لهستانی بايد منتظر می ماند تا رمان «دوشيزه پرسون» اثر تومک تريزنا( Tomek Tryzna)منتشر شود(اين رمان تقريباْ همزمان با اين کنگره منتشر شد) تا تولد «نخستين رمان حقيقتاْ پست مدرن لهستان» را اعلام کند(يادداشت اليزابت کولاکوفسکا در لوموند ديپلوماتيک، فوريه 97).
آيا پست مدرنيسم قابل انطباق است با پست کمونيسم؟ در بخش دوم کتاب، ياناچک ـ ايوانيکوا در مقاله ی «حضور متناقض پست مدرنيسم در کشورهای اسلاو نشين اروپای شرقی و اروپای مرکزی» به تفاوت بنيادينی می پردازد که ميان پست مدرنی هست که من «کاپيتاليست» می ناممش، تا پست مدرنيسمی که در اروپای شرقی و مرکزی هست. او تأکيد می کند که، در کشورهای پست کمونيست، رفتار پست مدرن به گونه ای تناقض آميز عبارت است از «ضدبنيادگرائی ی بنيادگرا» که ماهيتاْ ضدکمونيست است. در حاليکه، به نظر من، پست مدرنيسم «غربی» بسنده می کند به نمايش دادن ميان تهی بودن کلان روايت های مدرنيزاسيون کاپيتاليست، بی آنکه هرگز موفق شود به طور جدی خود کاپيتاليسم را زير سؤال ببرد. برعکس، آن طور که ياناچک ـ ايوانيکوا به نقل از کتاب فوکه ما (Modernism and postmodernism ,Litray History که در 1984 منتشر شده) می گويد «قوائد پست مدرنيست» به شکلی تنگاتنگ در ربط است با شکل زندگی جوامع مرفهی که موسومند به غربی، در اين پايان قرن. شايد به اين دليل آن چيزی را که احتمالاْ می توانيم پست مدرنيسم بناميمش يا، اگر ترجيح می دهيد اجتناب کنيم از بکار بردن برچسب هائی که هماره نشانه ی ساده انگاری اند، آن مکانيسم پی فکن، هجو کننده، فراداستانی و غيره که خاص کار ادبی در اروپای پست کمونيست است، در قياس با آن جديتی که به نظر می رسد در پست مدرنيسم کشورهای غربی هست، حضوری ندارد که بشود
گفت «حضوريست برای خود». بلکه، غالباْ حضوريست «آميخته با طنز اجتماعی، اخلاقی، سياسی و نيز مضمون های وجودی»( نگاه کنيد به:
Marko Juvan, "Transgressing the Romantic Legacy? Krst pri Savici as a Key-text of Slovene Literature in Modernism and Postmodernism,"
در بخش سوم کتاب)
ما هنوز فاصله داريم با «گرفتار شدن در چنبره ی مکانيسم های پی فکنانه، و هزال که در روغن خيلی بهتر دور بر می دارند تا اينکه بخواهند خالی بچرخند»؛ يعنی همان چيزی که، به نظر مارک آنژنو، مشخصه ی وضع امروز گفتمان اجتماعی در کشورهای غربی ست(«ايدئولوژی های کينه توزانه» گفتمان های اجتماعی/ 3ـ4 (4)، 1993 ).
اگر بخواهيم نتيجه ای بگيريم (و البته اين گفته ی تأمل برانگيز دووه فوکه ما که حالا از آن سخن خواهيم گفت فقط برای اروپای شرقی و مرکزی نيست که معتبر است) بايدگفت که پست مدرنيسم شايد «فرياد آخر باشد، اما آخرين فرياد نخواهد بود. به عنوان نقد فرهنگ، ما احتمالاْ می خواهيم بدانيم به کدام سمت داريم می رويم». اين دقيقاْ همان چيزيست که در آخرين مقاله کتاب به نام « فائق آمدن بر پست مدرنيسم؟ »، آنا گرزگورچيک می کوشد به آن بپردازد، البته با تأکيد بر اين نکته که در «اين زمانه ی فترت، برزخ، بحران، و از هم پاشيدگی که خاص وضعيت پست مدرن است» ديگر نمی توان به راه حل های کلام محورانه ی عام، و کلان روايت های غايت شناختی، که خاص مدرنيته اند تکيه کرد. گرزگورچيک به طرزی خردمندانه اضافه می کند که بااينهمه، ما ديگر نبايد در اين نقطه متوقف بمانيم. پس از پی فکنی بايد به حستجوی پی افکندن فلسفه ای باشيم ناکامل، نامنتظر؛ فلسفه ای که، همزمان، هم به ضرورت تضمين يک وضع و هم به موقعيت ناپايدار خودش واقف باشد. فلسفه ای که، به گمان من، بی ارتباط نيست با مفهوم ترديد تحليل ها به آن صورتی که تيموتی ريس** پيشنهاد می کند. يعنی «ترديد» و «عدم کمال» ی که شهادت می دهد بر اينکه ناممکن است مفهومی را يکبار برای هميشه «بسته بندی کردن» آنهم در حاليکه خود اين مفهوم دست برداشته است از اينکه يکتا و لايتغير تلقی شود؛ و اين البته به هيچوجه به معنای اعلام انصراف نيست از اينکه مفهومی را، در هر برخورد تأويلی، از نو «ميزان» کنيم. يعنی، (و اين نتيجه گيری کتاب هم هست؟): «برای زندگی کردن آرمانشهر تازه ای ضروری است: آرمانشهری قابل استرداد، دست کم برای مدتی. واقعيت از دست رفته»...
J.A. Giménez-Micó
The Northrop Frye Centre, Victoria University
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
Douwe Fokkema*
(The Uncertainty of Analysis, Cornell U.P., 1988). **
پژوهشی ارائه شده در کنفرانسی جهانی که از 15 تا 19 نوامبر 1993 توسط دانشگاه سيلسيا، آسترون برگزار شده است.
Katowice: Korfantengo, 1996; 339 pp.; ISBN: 8385831487; LC Call No.: PG569.P67 P67 1995
ژ آ خيمه نز
ترجمه رضا قاسمی
دشوار است در چند سطر خلاصه کردن کاری گروهی که ضمن آن چندين نفر با موضوعی دست و پنجه نرم کرده اند به گستردگی و چندمعنايی ی پست مدرنيسم آنهم در فضای اجتماعی ـ فرهنگی وسيعی چون اروپای شرقی. سخن از کار بيست و نه پژوهنده ايست که از دوازده کشور مختلف آمده اند: آلبانی، آلمان، بلغارستان، کانادا، هلند، هند، مقدونيه، لهستان، روسيه، اسلواکی، اسلوونی و جمهوری چک.
کتاب، سوای مقدمه اش، به چهار بخش تقسيم شده است: «مبحث عمومی»، «نمودهای محلی و ملی»، «جنبه های خاص و موارد فردی پست مدرنيسم» و «زمينه ی پست مدرنيسم». مقدمه، دو بخش آغازين، و نيز آخرين مقاله اين کتاب می پردازد به چارچوب نظری و شناخت شناسی اين پديده، در حاليکه بيشترين حجم دو بخش آخر کتاب صرف تحليل های مشخص متنی می شود.
نخستين پرسشی که بايد مطرح کرد خود همين تطابق يا عدم تطابق کامل «استنباط اروپايی ها از يک مفهوم آمريکايی» است. و اين دقيقاْ همان کاريست که *دووه فوکه ما می کند با نگاهی به پيدايش(نه چندان قطعی) و گسترش (پرسرو صدای) پست مدرنيسم. او اينطور نتيجه می گيرد که پست مدرنيسم نشانه ی حضور فعلی يک محفل ادبی بين المللی است که در نوشتار و فهم از رمز مشترکی استفاده می کند(رمزی که هالينا ياناچک ـ ايوانوکوا به طور خلاصه در مقدمه به آن اشاره کرده و بيشتر نويسندگان دو بخش اول اين کتاب هم، يکی بعد از ديگری، از چشم اندازهای گوناگون به آن پرداخته اند). نکته ی مهم اينکه، به نظر فوکه ما، اين نوع «زبان مشترک» به هيچوجه شرايط ويژه ی هر منطقه را (که همواره نقش نسبتاْ تعيين کننده ای دارند در پيش آمدها و برداشت های کاملاْ متفاوتی که می شود از آنها کرد) منتفی نمی کند. بدينسان، به گفته ی فوکه ما، پست مدرن،به آن صورتی که مد نظر منقدين و نويسندگان آمريکای شمالی ست، تهی است از حافظه ی جمعی اروپائيان از جنگ، فاشيسم، و سنت مارکسيست ها و نومارکسيست ها. به اين جهت است که اروپای مرکزی و اروپای شرقی که تجربه شان از تاريخ منطقه بسيار فاحعه بارتر و پيچيده تر از اروپای غربی است نمی توانند به همان شکلی در گفتمان پست مدرن شرکت کنند که آمريکای شمالی. در قبال مفهوم پست مدرن می توان موضعگيری ها مختلفی داشت از جمله: قائل شدن به سهم انتقادی اش در باززمينه سازی، يعنی معضل آفرينی مدام. و يا برعکس، يعنی نفی کامل پست مدرنيسم. در مورد موضع گيری نوع دوم، کريستف اونيولوسکی به نوبه ی خود در بخش دوم کتاب، در مقاله ی کوتاهش «چرا منتقدين لهستانی علاقه ای به پست مدرنيسم ندارند»، مثال های متعددی آورده است. يادآوری می کنيم که چسلاو ميلوش نويسنده ی بزرگ لهستانی بايد منتظر می ماند تا رمان «دوشيزه پرسون» اثر تومک تريزنا( Tomek Tryzna)منتشر شود(اين رمان تقريباْ همزمان با اين کنگره منتشر شد) تا تولد «نخستين رمان حقيقتاْ پست مدرن لهستان» را اعلام کند(يادداشت اليزابت کولاکوفسکا در لوموند ديپلوماتيک، فوريه 97).
آيا پست مدرنيسم قابل انطباق است با پست کمونيسم؟ در بخش دوم کتاب، ياناچک ـ ايوانيکوا در مقاله ی «حضور متناقض پست مدرنيسم در کشورهای اسلاو نشين اروپای شرقی و اروپای مرکزی» به تفاوت بنيادينی می پردازد که ميان پست مدرنی هست که من «کاپيتاليست» می ناممش، تا پست مدرنيسمی که در اروپای شرقی و مرکزی هست. او تأکيد می کند که، در کشورهای پست کمونيست، رفتار پست مدرن به گونه ای تناقض آميز عبارت است از «ضدبنيادگرائی ی بنيادگرا» که ماهيتاْ ضدکمونيست است. در حاليکه، به نظر من، پست مدرنيسم «غربی» بسنده می کند به نمايش دادن ميان تهی بودن کلان روايت های مدرنيزاسيون کاپيتاليست، بی آنکه هرگز موفق شود به طور جدی خود کاپيتاليسم را زير سؤال ببرد. برعکس، آن طور که ياناچک ـ ايوانيکوا به نقل از کتاب فوکه ما (Modernism and postmodernism ,Litray History که در 1984 منتشر شده) می گويد «قوائد پست مدرنيست» به شکلی تنگاتنگ در ربط است با شکل زندگی جوامع مرفهی که موسومند به غربی، در اين پايان قرن. شايد به اين دليل آن چيزی را که احتمالاْ می توانيم پست مدرنيسم بناميمش يا، اگر ترجيح می دهيد اجتناب کنيم از بکار بردن برچسب هائی که هماره نشانه ی ساده انگاری اند، آن مکانيسم پی فکن، هجو کننده، فراداستانی و غيره که خاص کار ادبی در اروپای پست کمونيست است، در قياس با آن جديتی که به نظر می رسد در پست مدرنيسم کشورهای غربی هست، حضوری ندارد که بشود
گفت «حضوريست برای خود». بلکه، غالباْ حضوريست «آميخته با طنز اجتماعی، اخلاقی، سياسی و نيز مضمون های وجودی»( نگاه کنيد به:
Marko Juvan, "Transgressing the Romantic Legacy? Krst pri Savici as a Key-text of Slovene Literature in Modernism and Postmodernism,"
در بخش سوم کتاب)
ما هنوز فاصله داريم با «گرفتار شدن در چنبره ی مکانيسم های پی فکنانه، و هزال که در روغن خيلی بهتر دور بر می دارند تا اينکه بخواهند خالی بچرخند»؛ يعنی همان چيزی که، به نظر مارک آنژنو، مشخصه ی وضع امروز گفتمان اجتماعی در کشورهای غربی ست(«ايدئولوژی های کينه توزانه» گفتمان های اجتماعی/ 3ـ4 (4)، 1993 ).
اگر بخواهيم نتيجه ای بگيريم (و البته اين گفته ی تأمل برانگيز دووه فوکه ما که حالا از آن سخن خواهيم گفت فقط برای اروپای شرقی و مرکزی نيست که معتبر است) بايدگفت که پست مدرنيسم شايد «فرياد آخر باشد، اما آخرين فرياد نخواهد بود. به عنوان نقد فرهنگ، ما احتمالاْ می خواهيم بدانيم به کدام سمت داريم می رويم». اين دقيقاْ همان چيزيست که در آخرين مقاله کتاب به نام « فائق آمدن بر پست مدرنيسم؟ »، آنا گرزگورچيک می کوشد به آن بپردازد، البته با تأکيد بر اين نکته که در «اين زمانه ی فترت، برزخ، بحران، و از هم پاشيدگی که خاص وضعيت پست مدرن است» ديگر نمی توان به راه حل های کلام محورانه ی عام، و کلان روايت های غايت شناختی، که خاص مدرنيته اند تکيه کرد. گرزگورچيک به طرزی خردمندانه اضافه می کند که بااينهمه، ما ديگر نبايد در اين نقطه متوقف بمانيم. پس از پی فکنی بايد به حستجوی پی افکندن فلسفه ای باشيم ناکامل، نامنتظر؛ فلسفه ای که، همزمان، هم به ضرورت تضمين يک وضع و هم به موقعيت ناپايدار خودش واقف باشد. فلسفه ای که، به گمان من، بی ارتباط نيست با مفهوم ترديد تحليل ها به آن صورتی که تيموتی ريس** پيشنهاد می کند. يعنی «ترديد» و «عدم کمال» ی که شهادت می دهد بر اينکه ناممکن است مفهومی را يکبار برای هميشه «بسته بندی کردن» آنهم در حاليکه خود اين مفهوم دست برداشته است از اينکه يکتا و لايتغير تلقی شود؛ و اين البته به هيچوجه به معنای اعلام انصراف نيست از اينکه مفهومی را، در هر برخورد تأويلی، از نو «ميزان» کنيم. يعنی، (و اين نتيجه گيری کتاب هم هست؟): «برای زندگی کردن آرمانشهر تازه ای ضروری است: آرمانشهری قابل استرداد، دست کم برای مدتی. واقعيت از دست رفته»...
J.A. Giménez-Micó
The Northrop Frye Centre, Victoria University
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
Douwe Fokkema*
(The Uncertainty of Analysis, Cornell U.P., 1988). **
دوشنبه، اردیبهشت ۲۲، ۱۳۸۲
دوشنبه 14 آوريل 2003
درباره ي مطلب ادبيات مدرن داستاني در ايران
اين مطلب را خانم ياوري براي دانشنامه ي ايرانيکا نوشته است. از انجا که جاي چنين مطلبي سخت خالي بود عجالتاْ اکتفا کرديم به روايت انگليسي آن. مي دانم براي نسل جوان هيچ مشکلي از اين نظر وجود ندارد. اميدوارم اهل دلي همت کند و و روايت فارسي آن را هم براي دوات فراهم کند.
درباره ي مطلب ادبيات مدرن داستاني در ايران
اين مطلب را خانم ياوري براي دانشنامه ي ايرانيکا نوشته است. از انجا که جاي چنين مطلبي سخت خالي بود عجالتاْ اکتفا کرديم به روايت انگليسي آن. مي دانم براي نسل جوان هيچ مشکلي از اين نظر وجود ندارد. اميدوارم اهل دلي همت کند و و روايت فارسي آن را هم براي دوات فراهم کند.
جمعه، اردیبهشت ۱۹، ۱۳۸۲
آهستگی يا کندی؟ يک اعتراض
نادر بکتاش در نامه ی دوستانه ای، ضمن اشاره به يادداشت من درباره ی « آهستگی»، نوشته است:
«... "در ايران " را نميدانم، اما " در خارج " من اين رمان را " کندی " اسم گذاشتم. اصلا هم مطمئن نبودم که انتخاب درستی است. از سطح زبان خودم، چه فارسی و چه فرانسه، نه احساس افتخار ميکنم و نه احساس حقارت. دو سه کلمه مترادف در ذهنم بود که يکی از مسئولين " نقطه " (که حتما می شناسی و حتما مطلب مرا در باره به سليقه تو "آهستگی" در آن نشريه خوانده ای) تقريبا يکی از آنها را مسخره کرد و من هم حق به او دادم (با ترديد گفتم : بطئيت).
اما، به نظر من، تفاوت : درست است، در زبان فارسی " کندی " بار منفی دارد. در زبان فرانسه هم " la lenteur " بار منفی دارد (J’en ai marre, tu es trop lent !). اما، اين، دقيقاْ هدف کوندرا بوده است که از يک مفهوم منفی در عصر حاضر، يک کلمه و يک ايده مثبت بسازد؛ دنيای مطلوب خودش را، يک دنيای کند، در تقابل با دنيای غالب امروز بگذارد (دنيای سرعت). در خاتمه اين خواننده است که قضاوت خواهد کرد : دنيای کند (با بار منفی اش در دنيای سريع امروز ولی حقيقت جذابش در دنيای رمان) بهتر است يا دنيای سريع (که همه دنبال آن له له می زنند)؟ برای برخی، در خاتمه رمان، " کندی " مثبت می شود. مگر نه اينکه اين يکی ار خاصيتهای ادبيات است که در زبان و احساس و تفکر انقلاب به راه می اندازد؟
نوشته ای : اين نکته را هم اضافه کنيم که در زبان فارسی «کندی» هميشه در تقابل با «تندی» به کار رفته و «آهستگی» در تقابل با «سرعت».
با اجازه ات : کندی و آهستگی، هر دو يک معنا و يک مفهوم را دارند و هر دو در تقابل با سرعت هستند. تندی، اما، عليرغم اينکه سرعت هم (که بيشتر مفهومی مکانيکی و فيزيکی است) معنا می دهد ولی بيشتر به رجوع به معانی ای ديگر دارد : فلفل تند، آدم تند (خشن)، آدم عجول و راديکال (خيلی تندی بابا، خيلی تند ميری).
با اين وجود، بحث انتخاب ترجمه مناسب برای تيتر رمان کوندرا، بحثی صرفا در قلمرو زبان نيست، مربوط به درک از جهان و ادبيات می شود.»
و اما پاسخ:
1 ـ اول ببينيم فرهنگ فرانسه ـ فارسی سعيد نفيسی اين کلمه را چه جور ترجمه کرده است(می خواستم از ديکسيونرهای فرانسوی شروع کنم ديدم مطلب را برای خواننده ی نا آشنا با زبان فرانسه بلاموضوع می کند. از اينها گذشته بحث اصلی بر سر ترجمه ی فارسی اين لغت است):
Lenteur : کندی، بطؤ، تأنی، آهستگی، تمجمج، کند ذهنی، بطؤانتقال.
اگر «طمأنينه» را هم اضافه کنيم به اين معادل ها، سه لغت از ميان اين هشت تا بار مثبت دارند: تأنی، آهستگی، طمأنينه.
در حالی که از ميان همه ی معادل هائی که فرهنگ معين برای لغت «کندی» آورده تنها «آهستگی» است که بار منفی ندارد(البته کندی در ادبيات قديم به معنای شجاعت و دليری هم آمده است. اما امروزه هيچکس کندی را در چنين معنائی بکار نمی برد). نکته ی مهم اين است که از ميان همه ی معادلهای منفی کلمه ی «کند» يکی (که منفی ترين شان هم هست) ما را به ريشه ی اين لغت راه می دهد: کند = کُنده ای که بر پای مجرمان و گريزپايان نهند.
دوست عزيز، سرعت امروز ما مال اين است که بال درآورده ايم. اما آهستگی مردمان قرن هيجده مال اين نبود که کند و زنجير به پايشان بود.
2 ـ با اين حال، حتا اگر توافق کنم که در زبان فرانسه هم Lenteur بار منفی دارد، با مثالی که آورده ای به هيچوجه نمی توانم توافق کنم. چون بی دقتی غريبی در آن هست:
(J’en ai marre, tu es trop lent !)
قيد Trop که پيش از کلمه ی lent (کند) آورده ای(و من با رنگ قرمز مشخص اش کرده ام) در زبان فارسی يعنی زيادی، بيش از حد، خيلی. و تو بهتر از من می دانی که در زبان فرانسه اين قيد را پيش از هر کلمه ای بياوری به آن بار منفی می دهد. در زبان فارسی هم همينطور است: زيادی می خندی، زيادی می خوری، زيادی می خونی، زيادی می خوابی، زيادی حرف می زنی...
3 ـ نوشته ای: «... اين، دقيقاْ هدف کوندرا بوده است که از يک مفهوم منفی در عصر حاضر، يک کلمه و يک ايده مثبت بسازد».
راستش من مطمئن نيستم خود کوندرا هم «دقيقاْ» بداند منظورش چه بوده. حالا اگر تو می دانی، خب تبريک!
4 ـ نوشته ای: «با اين وجود، بحث انتخاب ترجمه مناسب برای تيتر رمان کوندرا، بحثی صرفا در قلمرو زبان نيست، مربوط به درک از جهان و ادبيات می شود.»
با اين حرفت موافقم. به شرط آنکه برگردی و يک بار ديگر کتاب را بخوانی. می دانی چرا؟
کلمه(هر کلمه ای) تنها در فرهنگ لغت است که چهار پنج معنای مختلف دارد، يا حد اکثر ده. معنای واقعی هر کلمه در زمينه ی متن است که آشکار می شود؛ در همنشينی اش با کلمات پيش و پس از خود. وارد قلمرو زبانشناسی و نشانه شناسی نمی شوم که کار به درازا می کشد. چند سر نخ می دهم از رمز و راز جهان متن و خلاص. در خانه اگر کس است....
در آئين نامه های رانندگی و مقرارت جاده ها، تا جائی که من می دانم، هرگز کلمه ی «کند» يا «کندی» به کار نمی رود. در عوض تا دلت بخواهد اينها هست: «آهسته برانيد»، «حداکثر سرعت مجاز»، «آهسته برانيد تا زنده بمانيد» ... «سرعت» و « آهستگی» کلماتی هستند که هيچ بار منفی ندارند. دو ويژگی هستند؛ خالی از هرگونه پيشداوری. حالا برگرد و نه همه ی رمان را، فقط همان ده بيست خط اول را ازنو بخوان. راوی و زنش توی ماشين اند. يکی از پشت سرشان می خواهد سبقت بگيرد...
کوندرا بحث «سرعت» و «آهستگی» را از همينجا آغاز می کند؛ از توی جاده ها! جايی که در فرهنگ لغاتش تنها کلمه ی «سرعت» هست و «آهستگی».
5 ـ در مورد گله گذاری های آخر نامه هم چه بگويم؟ مخصوصاْ با آن حتميتی که مستتر است در کلام(اصل نامه اينجاست. نقدی هم که بکتاش نوشته است بر «کندی»، اينجاست). ديده بوديم وقت خير کردن حلوا کسی گله کند چرا خبرش نکرده اند. اما وقت انتقاد... نديده بوديم. مگر آنکه طرف همداستان باشد با آن حرف اسکار وايلد. می دانی که چه می گويم؟ به هر حال ممنونم که نامه ات فرصتی پيش آورد تا مسئله را کمی بازتر بکنم.
نادر بکتاش در نامه ی دوستانه ای، ضمن اشاره به يادداشت من درباره ی « آهستگی»، نوشته است:
«... "در ايران " را نميدانم، اما " در خارج " من اين رمان را " کندی " اسم گذاشتم. اصلا هم مطمئن نبودم که انتخاب درستی است. از سطح زبان خودم، چه فارسی و چه فرانسه، نه احساس افتخار ميکنم و نه احساس حقارت. دو سه کلمه مترادف در ذهنم بود که يکی از مسئولين " نقطه " (که حتما می شناسی و حتما مطلب مرا در باره به سليقه تو "آهستگی" در آن نشريه خوانده ای) تقريبا يکی از آنها را مسخره کرد و من هم حق به او دادم (با ترديد گفتم : بطئيت).
اما، به نظر من، تفاوت : درست است، در زبان فارسی " کندی " بار منفی دارد. در زبان فرانسه هم " la lenteur " بار منفی دارد (J’en ai marre, tu es trop lent !). اما، اين، دقيقاْ هدف کوندرا بوده است که از يک مفهوم منفی در عصر حاضر، يک کلمه و يک ايده مثبت بسازد؛ دنيای مطلوب خودش را، يک دنيای کند، در تقابل با دنيای غالب امروز بگذارد (دنيای سرعت). در خاتمه اين خواننده است که قضاوت خواهد کرد : دنيای کند (با بار منفی اش در دنيای سريع امروز ولی حقيقت جذابش در دنيای رمان) بهتر است يا دنيای سريع (که همه دنبال آن له له می زنند)؟ برای برخی، در خاتمه رمان، " کندی " مثبت می شود. مگر نه اينکه اين يکی ار خاصيتهای ادبيات است که در زبان و احساس و تفکر انقلاب به راه می اندازد؟
نوشته ای : اين نکته را هم اضافه کنيم که در زبان فارسی «کندی» هميشه در تقابل با «تندی» به کار رفته و «آهستگی» در تقابل با «سرعت».
با اجازه ات : کندی و آهستگی، هر دو يک معنا و يک مفهوم را دارند و هر دو در تقابل با سرعت هستند. تندی، اما، عليرغم اينکه سرعت هم (که بيشتر مفهومی مکانيکی و فيزيکی است) معنا می دهد ولی بيشتر به رجوع به معانی ای ديگر دارد : فلفل تند، آدم تند (خشن)، آدم عجول و راديکال (خيلی تندی بابا، خيلی تند ميری).
با اين وجود، بحث انتخاب ترجمه مناسب برای تيتر رمان کوندرا، بحثی صرفا در قلمرو زبان نيست، مربوط به درک از جهان و ادبيات می شود.»
و اما پاسخ:
1 ـ اول ببينيم فرهنگ فرانسه ـ فارسی سعيد نفيسی اين کلمه را چه جور ترجمه کرده است(می خواستم از ديکسيونرهای فرانسوی شروع کنم ديدم مطلب را برای خواننده ی نا آشنا با زبان فرانسه بلاموضوع می کند. از اينها گذشته بحث اصلی بر سر ترجمه ی فارسی اين لغت است):
Lenteur : کندی، بطؤ، تأنی، آهستگی، تمجمج، کند ذهنی، بطؤانتقال.
اگر «طمأنينه» را هم اضافه کنيم به اين معادل ها، سه لغت از ميان اين هشت تا بار مثبت دارند: تأنی، آهستگی، طمأنينه.
در حالی که از ميان همه ی معادل هائی که فرهنگ معين برای لغت «کندی» آورده تنها «آهستگی» است که بار منفی ندارد(البته کندی در ادبيات قديم به معنای شجاعت و دليری هم آمده است. اما امروزه هيچکس کندی را در چنين معنائی بکار نمی برد). نکته ی مهم اين است که از ميان همه ی معادلهای منفی کلمه ی «کند» يکی (که منفی ترين شان هم هست) ما را به ريشه ی اين لغت راه می دهد: کند = کُنده ای که بر پای مجرمان و گريزپايان نهند.
دوست عزيز، سرعت امروز ما مال اين است که بال درآورده ايم. اما آهستگی مردمان قرن هيجده مال اين نبود که کند و زنجير به پايشان بود.
2 ـ با اين حال، حتا اگر توافق کنم که در زبان فرانسه هم Lenteur بار منفی دارد، با مثالی که آورده ای به هيچوجه نمی توانم توافق کنم. چون بی دقتی غريبی در آن هست:
(J’en ai marre, tu es trop lent !)
قيد Trop که پيش از کلمه ی lent (کند) آورده ای(و من با رنگ قرمز مشخص اش کرده ام) در زبان فارسی يعنی زيادی، بيش از حد، خيلی. و تو بهتر از من می دانی که در زبان فرانسه اين قيد را پيش از هر کلمه ای بياوری به آن بار منفی می دهد. در زبان فارسی هم همينطور است: زيادی می خندی، زيادی می خوری، زيادی می خونی، زيادی می خوابی، زيادی حرف می زنی...
3 ـ نوشته ای: «... اين، دقيقاْ هدف کوندرا بوده است که از يک مفهوم منفی در عصر حاضر، يک کلمه و يک ايده مثبت بسازد».
راستش من مطمئن نيستم خود کوندرا هم «دقيقاْ» بداند منظورش چه بوده. حالا اگر تو می دانی، خب تبريک!
4 ـ نوشته ای: «با اين وجود، بحث انتخاب ترجمه مناسب برای تيتر رمان کوندرا، بحثی صرفا در قلمرو زبان نيست، مربوط به درک از جهان و ادبيات می شود.»
با اين حرفت موافقم. به شرط آنکه برگردی و يک بار ديگر کتاب را بخوانی. می دانی چرا؟
کلمه(هر کلمه ای) تنها در فرهنگ لغت است که چهار پنج معنای مختلف دارد، يا حد اکثر ده. معنای واقعی هر کلمه در زمينه ی متن است که آشکار می شود؛ در همنشينی اش با کلمات پيش و پس از خود. وارد قلمرو زبانشناسی و نشانه شناسی نمی شوم که کار به درازا می کشد. چند سر نخ می دهم از رمز و راز جهان متن و خلاص. در خانه اگر کس است....
در آئين نامه های رانندگی و مقرارت جاده ها، تا جائی که من می دانم، هرگز کلمه ی «کند» يا «کندی» به کار نمی رود. در عوض تا دلت بخواهد اينها هست: «آهسته برانيد»، «حداکثر سرعت مجاز»، «آهسته برانيد تا زنده بمانيد» ... «سرعت» و « آهستگی» کلماتی هستند که هيچ بار منفی ندارند. دو ويژگی هستند؛ خالی از هرگونه پيشداوری. حالا برگرد و نه همه ی رمان را، فقط همان ده بيست خط اول را ازنو بخوان. راوی و زنش توی ماشين اند. يکی از پشت سرشان می خواهد سبقت بگيرد...
کوندرا بحث «سرعت» و «آهستگی» را از همينجا آغاز می کند؛ از توی جاده ها! جايی که در فرهنگ لغاتش تنها کلمه ی «سرعت» هست و «آهستگی».
5 ـ در مورد گله گذاری های آخر نامه هم چه بگويم؟ مخصوصاْ با آن حتميتی که مستتر است در کلام(اصل نامه اينجاست. نقدی هم که بکتاش نوشته است بر «کندی»، اينجاست). ديده بوديم وقت خير کردن حلوا کسی گله کند چرا خبرش نکرده اند. اما وقت انتقاد... نديده بوديم. مگر آنکه طرف همداستان باشد با آن حرف اسکار وايلد. می دانی که چه می گويم؟ به هر حال ممنونم که نامه ات فرصتی پيش آورد تا مسئله را کمی بازتر بکنم.
پنجشنبه، اردیبهشت ۱۸، ۱۳۸۲
[5/7/2003 5:17:45 AM | reza ghassemi]
دوشنبه28 آوريل
باز هم درباره ي رمان «آهستگی»
1 ـ «آهستگی»، نه بهترين، که شوخ ترين کار کوندراست. در بخش 26 رمان، کوندرا دارد با زنش گفتگو می کند. شايد اين بخش از گفتگو، کليدی باشد برای ورود به جهان اين متن: «ـ چه فکرهايی توی سر توست؟ يه داستان؟ سرم را بهعلامت تأييد تکان میدهم و او میگويد: ـ تو بارها گفتهای که يهروز داستانی خواهی نوشت که حتی يک کلمه حرف جدی نداشتهباشه. چرندياتی برای لذت شخصی. نکنه وقتش رسيده؟ فقط میخوام به تو هشدار بدم که احتياط کن! سرم را بازهم بيشتر تکان میدهم و او میگويد: ـ يادت میآد مادرت چی گفت؟ صداش هنوز توی گوشم هست. انگار همين ديروز بود: «ميلانکو! اينقدر با همهچيز شوخی نکن! هيچکس منظورت رو نمیفهمه. همه رو از خودت میرنجونی و مردم از تو بيزار میشن». يادت میآد؟ ـ بله. ـ به تو اخطار میکنم. جدی بودن تو رو حفاظت میکرد. جدی نبودن يعنی لخت و برهنه جلوی گرگها وايستادن. و خوب میدونی که گرگها منتظرت هستن... » 2 ـ «آهستگی»، از يک نظر يکی از بيرحمانه ترين کارهای کوندراست. شوخی های بيرحمانه ی او با پرسوناژ «محقق چک» (که مثل خود کوندرا يکي از مخالفان رژيم پيشين چکسلواکي ست) درسی است برای ادبيات ما. بويژه اگر در نظر بگيريم که پرسوناژ «محقق چک» به طور تلويحی کاريکاتوريست از خود کوندرا. برا ی ما که نه فقط مذهبيون حاکم بر کشورمان که حتا روشنفکران لائيک و نيز اهل سياست مان هم هنوز مايلند به حفظ جنبه ی تقدس بعضی از چيزها، مرزشکنی بيرحمانه ی کوندرا و نگاه با فاصله ی او به خود و همه چيز شايد يکی از مترهائی باشد که با آن بشود مظنه کرد فاصله ی ادبيات خودمان را با آثار بزرگ جهانی. 3 ـ در ايران، هرگاه حرفی به ميان آمده است از اين رمان، با نام «کندی» از آن ياد شده است. مترجم اثر، و نشريه ی دوات «آهستگی» را ترجيح می دهند. چرا که کندی در زبان فارسی بار منفی دارد. درحاليکه اين متن، از يکسو نگاهی است انتقادی به مسئله ی «سرعت» در قرن حاضر، و از سوی ديگر متنی است در ستايش آهستگی که ويژگی قرن هيجدهم و قرن های پيش از آن است. آيا به همه ی اينها بايد اين نکته را هم اضافه کنيم که در زبان فارسی «کندی» هميشه در تقابل با «تندی» به کار رفته و «آهستگی» در تقابل با «سرعت»؟ باز هم درباره ی اين رمان سخن خواهيم گفت.
چهارشنبه، اردیبهشت ۱۷، ۱۳۸۲
چهارشنبه 23 آوريل 2003
درباره ی انتشار رمان کوندرا
در وضع فعلی کشور، هيچ چيز به اندازه ی رمان های ترجمه شده آسيب نمی بيند از سانسور گسترده ی رژيم. علت هم روشن است: اين رمان ها در شرايطی کاملاْ آزاد نوشته شده اند و نويسندگانشان نه با پديده ای به نام سانسور دولتی دست به گريبان بوده اند، نه با خودسانسوری. ضررهايی که از اين بابت متوجه ی ادبيات ما می شود اينهاست: 1 ـ ساختار اين رمان ها ناقص می شود. و اين برای ما که به دلايل تربيتی، آموزشی، فرهنگی و تاريخی فاقد ذهنی منسجم و تفکری استروکتوره هستيم به معنای محروميتی است مضاعف از يکی از مهمترين امکانات تربيت ذهن. 2 ـ امر جنسی اگرنه مهمترين، يکی از مهمترين عرصه های حيات بشری ست. باز، بنا به همان دلايل تربيتی، آموزشی، فرهنگی و تاريخی، ما همواره امر جنسی را به پستوی ذهن تبعيد کرده ايم، و جز در پرده از آن سخن نگفته ايم. و اين در حالی ست که بيشترين اشتغال ذهنی مان (و به اعتقاد من ريشه ی بسياری از دردهای فردی و اجتماعی مان) همين امر جنسی است. 3 ـ تأمل در امر جنسی به مثابه يکی از عرصه های مهم هستی بشر، جايگاه مهمی در هنر و ادبيات غرب دارد. قيمه قيمه کردن رمان های ترجمه شده و حذف بخش هايی از اين دست، برای کسانی که ادبيات جهان را از ورای ترجمه ی فارسی آنها می شناسند، رفته رفته اين تصور را ايجاد کرده که گويا نويسندگان بزرگ جهان هرگز مرتکب اين «بی حيائی ها» نمی شوند و اين معدود نويسندگان خارج از کشور که به اروتيسم، تأمل در امر جنسی، و استفاده از زبان برهنه بها می دهند آدمهائی هستند وقيح و بی چاک و دهن. 4 ـ کوندرا از معدود نويسندگانی ست که همه ی آثارش (به جز آهستگی) به فارسی ترجمه شده است. افسوس که، به دليل قيمه قيمه شدن اين آثار، خواننده ی فارسی زبان هرگز امکانش را پيدا نکرده است تا تصوير کاملی از شيوه ی نويسندگی او ببيند. به همه ی اين دلايل، نشريه ی دوات انتشار متن کامل اين رمان را يک تکليف فرهنگی تلقی می کند. بخصوص که در رمان «آهستگی» تأمل در امر جنسی پر رنگتر از هر اثر ديگر کوندراست؛ و همين امر حتا ترجمه ی ناقص اين اثر را برای مترجمان داخل کشور بلاموضوع کرده است. انتشار تدريجی اين رمان هيچ علت ديگری ندارد جز گشودن تدريجی طلسم های متعددی که به دست و پای اين متن بسته شده بود. شايد روزی از اين طلسم ها هم سخن بگوئيم. عجالتاْ همينقدر بدانيد که تبديل فايل های اين رمان (که در واژه نگار ذخيره شده بود) به فايل های اچ تی ام ال ، خود کم از هفت خوان رستم نبود. تمام صفحه بندی ها بهم ريخته بود، پاره ای علائم سجاوندی عوض شده، و... بنابراين، بايد حوصله بخرج داد و هر شب تعدادی از فايل های يونيکد شده را به دقت کنار هم چسباند و مواظب بود که در اين ميانه چيزی حذف نشده باشد(راستی خيلی دردناک است که متنی از سانسور دولتی جان بدر ببرد اما گرفتار سانسور ناشی از پيچيدگی های جهان ديجيتالی بشود، نه؟) همه ی تلاش ما اينست که چنين نشود. بنا براين، خيالتان راحت. هر دو سه روز يکبار بخش تازه ای از اين رمان را خواهيد خواند. همينجا تشکر می کنم از دريا نيامی که اين ترجمه ی زيبا را در اختيار دوات گذاشت. همينطور قدردانی می کنم از گردانندگان سايت انديشه نت که با فراهم ساختن امکان تبديل فايل های مختلف قديمی به فايل اچ تی ام ال خدمت بزرگی کرده اند به نويسندگان کشور.
دوشنبه 14 آوريل 2003درباره ي مطلب ادبيات مدرن داستاني در ايراناين مطلب را خانم ياوري براي دانشنامه ي ايرانيکا نوشته است. از انجا که جاي چنين مطلبي سخت خالي بود عجالتاْ اکتفا کرديم به روايت انگليسي آن. مي دانم براي نسل جوان هيچ مشکلي از اين نظر وجود ندارد. اميدوارم اهل دلي همت کند و و روايت فارسي آن را هم براي دوات فراهم کند.
يکشنبه 26 ژانويه 2003
دوات بار ديگر خانه تکانی شد. اين نشريه که در ابتدا بخشی بود از سايت من، حالا، هستی مسقل دارد. به همين دليل جز بخش از گردانندهی دوات به خواننده که يادداشت های من است درباره ی دوات و چيزهای ديگر، هر چه را که نشانی داشت از تعلق دوات به من زدودم از پيشانی اش. اين اتفاق پيامد خجسته ی همکاری دوستانی است که در سليقه ی دوات سليقه ی خودشان را میبينند.
سليقهی شخصی دوات اما همچنان حضور خواهد داشت. در اين آشفته بازار، که از يکسو پاره ای سليقه های تنگ نظر عاجزند از درک کيفيت ادبی بعضی آثار، و از سوی ديگر به دليل عدم اعمال يک ذوق درست اکثر نشريات ادبی به کشکولی بدل شده اند که با هر متر و معيار هماره می توان پاره ای از کارهای ادبی اش را بی ارزش تلقی کرد، دوات می کوشد تا از ميان گستردگیِ نظر و رعايت سفت و سخت سليقه ی شخصی راه خودش را باز کند.
دوات، بيش از هر چيز به مطالبی در زمينه ی نقد و نظر احتياج دارد. اگر تأليف يا ترجمه ای برسد در اين زمينه، استقبال خواهيم کرد. اگر نه، هرچيز ارزشمندی را که در گشت و گذارهای انترنتی به چشم مان بخورد اينجا با شما تقسيم خواهيم کرد.
يکشنبه 14 دسامبر
براي خواندن متن سانسور نشده ي گفتگويي که در روزنامه همبستگي چاپ شده است اينجا را کليک کنيد
يکشنبه 24 نوامبر۱
ـ «عکس يادگاري با ترس» نقديست که مهدی يزدانی خرم نوشته است بر شش کتاب راه يافته به مرحله ی نهايی جايزه منتقدان و نويسندگان مطبوعات.
۲ ـ گفتگوی عادل بيابانگرد جوان را روي سايت حيات نو نمی توانيد پيدا کنيد(درست هم همين صفحه را)؛ همينطور نقد خانم سپيده زرين پناه بر همنوايي شبانه را در سايت روزنامه همبستگی(اين يکی هم درست همين صفحه ناياب است!). اين يکی را پيدا کرديم و گذاشتيم اينجا تا در دسترس باشد. آن يکی را هم اگر گير آورديم به همين سرنوشت دچارش میکنيم.
جمعه ۱۵ نوامبر
۱ ـ مصاحبه با ساقی قهرمان را بخوانيد. حرف های ساقی مثل شعرهاش دلنشين است و مخصوص به خود او. همين روزها شعرهای او را هم در همين صفحه خواهيد خواند.
۲ ـ صفحهی طنز را به روز کردم؛ با دو سه مطلب تازه.
۳ ـ روی سايت من، در قسمت Music دو تکه از کارهايم اضافه شده. تازه نيستند اما برای کسانی که نشنيده اند شايد تازه باشند(يکیش قسمتی از تکنوازی من در گل صدبرگ است، يکیش هم قطعه ايست از ساختههای ۱۰ سال پيش من در سی دی يی که در پاريس منتشر شده). اميدوارم همتی پيدا بشود کارهای تازهتر را هم منتقل کنم به سايت.
۴ ـ اين هم آموزش عرفان سياسی به طريقه ی عملی در دو دقيقه. سه شنبه ۴ نوامبر
دوات عزم کرده است پوست بيندازد. يعنی تندتند منتشر بشود. و نوشتههای تازه منتشر بکند. پس اگر حرف تازهای داريد جايش روي تخم چشم دوات. اما دوات دو پا را توی يک کفش کرده که بيشترين فضا را بدهد به عرصهی نقد؛ جايی که لنگی ماست. البته دوات سليقهای دارد. يعنی اگر که مطلبی رسيد و دوات آن را روی تخم چشم نگذاشت نفی مطلب نيست، ثبت سليقه است. فعلاْ همين مقدار.
اشتراک در:
پستها (Atom)