دوشنبه، بهمن ۱۱، ۱۳۸۹

سياره ای خارج از مدار: نگاهی به پسامدرنيسم در رمان همنوايی شبانه اركستر چوبها. مونا هوروش
اشاره: اصل مقاله در «پایگاه نشریات الكترونیكی دانشگاه تهران» منتشر شده است. از آنجا که با وضع موجود معلوم نیست این مقاله یا این سایت فردا سرجایشان باشند با اجازه نویسنده و ناشر آن را در اینجا منتشر کنم.

شنبه، بهمن ۰۲، ۱۳۸۹

گزارشی 22 دقيقه ای از جشن هنر شيراز
فستيوالی که نعمت بود برای کشور اما روشنفکران به دشمنی با آن پرداختند. اين گزارش البته کمی تا قسمتی غرض ورزانه است؛ اين را در تدوين فيلم می شود ديد. اما به هر حال بخشی از واقعیت را نشان می دهد. 

سه‌شنبه، دی ۲۸، ۱۳۸۹

از سر خوانی سعدی، بی اعتنا به آن عاشقی‌های خفت‌بار (3)
اين «شخص» سعدی خيلی قيمت دارد. کم کم‌اش، کلمه ديگری به ما هديه کرده است تا بگذاريم کنار «من»، «خود» و «خويشتن». وگرنه می‌شد به عادت مالوف بگويد مثلا: بنده از پای اندرآمد... راستش را بخواهيد يک جورهایی بوی فرديت می‌شنوم از اين «شخصم»:
گم شدم در راه سودا رهنمایا ره نمای
شخصم از پای اندرآمد دستگیرا دستگیر

یکشنبه، دی ۲۶، ۱۳۸۹

متن کامل گفت و گوی صدای آمريکا با رضا قاسمی درباره فهرست نوينسندگان و ناشران « برانداز»
اشاره: آنچه در بخش خبری تلويزيون صدای آمريکا پخش شد قسمت کوتاهی از گفت و گوی من با پيام يزديان بود و طبيعتاَ حق مطلب را ادا نمی کرد. اين متن کامل آن گفت و گوست.

دوشنبه، دی ۲۰، ۱۳۸۹

فهرست ناشران ونویسندگان برانداز هم اعلام شد
اﻧﺘﺸﺎرات «اﺧﺘﺮان» ﺑﻪ ﻣﺪﯾﺮیت ﻣﻨﺼﻮر اﻋﺮاﺑﯽ اردﻫﺎﻟﯽ دیگر ناشر «برانداز» در این جزوه ۶۴ صفحه‌ای است.
در این جزوه از انتشارات اختران با عنوان ناشری با گرایش به «بهائیت» و «مارکسیسم» و منتقد جمهوری اسلامی یاد شده است.
از ﺣﺎﺗﻢ ﻗﺎدری، ﺣﺴﻦ ﻗﺎﺿﯽﻣﺮادی، ﺣﺴﻦ ﻧﺮاﻗﯽ، ﻋﺒﺎس ﻣﯿﻼﻧﯽ، اﺑـﺮاﻫﯿﻢ ﮔﻠﺴﺘﺎن، ﺣﻤﯿﺪ ﺷﻮﮐﺖ، ﻟﻄـﻒالله آﺟـﻮداﻧﯽ، ﻣﺎﺷـﺎالله آﺟـﻮداﻧﯽ، اﯾـﺮج اﻓـﺸﺎر، رﺿﺎ ﻗﺎﺳﻤﯽ و ﻫﻮﺷﻨﮓ ﻣﺎﻫﺮوﯾﺎن با عنوان نویسندگان و محققان «برانداز» مرتبط با اختران نام برده شده است.

شنبه، دی ۱۸، ۱۳۸۹

پرونده‌ی ويژه: غول‌های تآتری قرن بيستم(3) اوژنی باربا (2): رويای آندرسن
در ميان آثار اوژنی باربا «رويای آندرسن» کاری است که به روشنی نشان می دهد آبشخورهای اين کارگردان ايتاليائی مقيم دانمارک در کجاست: به هم جوش خوردن دستاوردهای گروتوفسکی، بروک، و تادئوش کانتور با ملاطی از دستاوردهای شخصی خود او.
اشاره: کمی نظم کار بهم خورده. پرونده اوژنی باربا قاعدتا بايد بعد از پرونده ويژه پيتر بروک می آمد. جبران می شود به زودی.


 


لينک های مرتبط :
پرونده‌ی ويژه: غول‌های تآتری قرن بيستم

پنجشنبه، دی ۱۶، ۱۳۸۹


پرونده‌ی ويژه: غول‌های تآتری قرن بيستم(3) اوژنی باربا (1): هاملت به کارگردانی اوژنيو باربا
  اوژنی باربا برجسته ترين شاگرد گروتوفسکی است. از آن مهمتر، توانست از زير سايه استاد بيرون بيايد و به راه خود برود. اوژنی باربا ايتاليايی است و از حدود چهل سال پيش به همراه گروهش «اودين تياتر» در دانمارک کار می کند.


لينک های مرتبط :
پرونده‌ی ويژه: غول‌های تآتری قرن بيستم
حکايت غريبی ست اين سخن گفتن مولوی با زبان پارادوکس (2):
گفتی اسرار در میان آور
کو میان اندر این میان که منم
توجه! در اينجا برخورد من با آثار مولانا صرفاَ به عنوان يک متن ادبی است؛ آنهم از منظر پارادوکس. نه تعلقات عرفانی دارم و نه مايلم اين سلسله يادداشت ها باددادن دکان باب روز عرفان و عرفان بازی تلقی شود. اگر کسی مشارکتی دارد لطفاَ به چهارچوبی که در عنوان اين سلسله يادداشت ها مستتر است توجه کند.
حکايت غريبی ست اين سخن گفتن مولوی با زبان پارادوکس(1):
این همه بی‌قراری‌ات از طلب قرار توست
طالب بی قرار شو تا که قرار آیدت

دوشنبه، دی ۱۳، ۱۳۸۹

از سر خواندن سعدی، بی اعتنا به آن عاشقی های خفت بار (2):
حذف به قرينه تا بی نهايت:
نه فراغت نشستن نه شکیب رخت بستن
نه مقام ایستادن نه گریزگاه دارم
از سر خواندن سعدی، بی اعتنا به آن عاشقی های خفت بار (1)
توالی دو فعل که گند می زند به نثر هر نويسنده، از قلم سعدی بدل می شود به عاملی برای ايجادِ تفاوت.
گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق
ساکن شود بدیدم و مشتاق تر شدم

یکشنبه، دی ۱۲، ۱۳۸۹

قابل توجه ادبا و موسيقیدانان!
در اين بيت سعدی «ضرب اصول» اشاره است به گوشه ای در رديف موسيقی ايرانی که حالا با نام «رنگ اصول» می شناسندش.
به دوستی که ز دست تو ضربت شمشیر
چنان موافق طبع آیدم که ضرب اصول
حافظ هم دارد:
مغنی به ضرب اصول ام برآور ز جای
خوب است مسيقيدانان ايرانی هم توجه کنند که قدمت اين گوشه تا به کجاست؛ دست کم بر  اساس اسناد مکتوب.

دوشنبه، دی ۰۶، ۱۳۸۹

تصنيف « دو تنها و دو سرگردان» ساخته رضا قاسمی، آواز هما نيکنام
کمانچه اردشير کامکار، ضرب مرتضا اعيان، سه تار رضا قاسمی.
مدت زمان: 6:15 دقيقه. حجم: Mo 5:74
اين تصنيف را سال 1362 ساخته ام برای نمايش «ماهان کوشيار». آنچه می شنويد اجرای همين تصنيف است در کنسرت گروه مشتاق به سال 1994 در پاريس، هلند و بلژيک.
اين تصنيف پنج ضربی است اما در انتهای هر جمله دو ضرب اضافه تر دارد که به آن حالت خاصی می دهد. بازيگران «ماهان کوشيار» به اين دو ضرب که می رسيدند دست می زدند. آن موقع نه دست زدن توی تصنيف مد بود مثل امروز، نه هنوز نصرت فتحعلی خانی پيدا شده بود. البته قوالی عزيز ميان را ديده بودم و از همانجا هم الهام گرفته بودم.

چهارشنبه، دی ۰۱، ۱۳۸۹

بارومتر دموکراسی
در اخبار آمده است «امید به زنده ماندن معدنچیان کرمان کاهش یافته است». انگار زندگی معدنچيان کم کم دارد بدل می شود به بارومتری برای سنجش درجه دموکراسی در کشورها. مگر می شود در جائی که جان آدم های روی زمين را می گيرند اميدی داشت به زنده ماندن آنهائی که در زير زمين گرفتارند؟

یکشنبه، آذر ۲۸، ۱۳۸۹

نورعلی برومند، نمونه‌ای کم‌نظير از برخورد درست ما با غرب. رضا قاسمی
اين مقاله‌ايست که بيست و هشت سال پيش نوشته‌ام. همان اوائل ورودم به پاريس (بيست و چهار سال پيش) در نشريه آرش، چاپ پاريس، منتشر شد. بعد گمش کردم. اخيراَ، به لطف دوستی که مطلب را پيدا کرده، نسخه عکسبرداری شده‌اش به دستم رسيده است. می‌گذارمش اينجا. اين نسخه، متاسفانه، زير بسياری از سطرهاش توسط خواننده‌ای که مطلب برايش جالب بوده خط کشيده شده و همين مسئله ممکن است بعضی‌ خوانندگان را اذيت کند. اگر کسی لطف کند و آن را از نو حروفچينی کند هم اين ايراد برطرف می‌شود، هم امکان پيدا می‌کنم مختصری دستی بکشم به سرو روی مطلب .

شنبه، آذر ۲۷، ۱۳۸۹

تازه، در آستانه شصت و يک سالگی، می فهمم چرا قلب در طرف چپ بدن است؛ در ضعيف ترين قسمت آن! خوشا آن کسی که چپ دست است.

چهارشنبه، آذر ۲۴، ۱۳۸۹

چهار عروسی و یک تشییع جنازه: ترومایی به نام مهاجرت (درباره‌ی ادبیات مهاجرت) . علی مسعودی نيا
طی يک گفت وگوی مفصل که در همان نشريه ای چاپ خواهد شد که اين مطلب را منتشر کرده، نظر مرا در مورد بند بند اين مقاله پرسيده اند من هم پاسخ داده ام. پس اينجا به همين بسنده کنم که پيداست نويسنده مقاله به يکی دو نفر خاص نظر داشته. اما چون نامی نبرده از آنها ممکن است کسان ديگری را به ناحق جريحه دار کند.

سه‌شنبه، آذر ۱۶، ۱۳۸۹

دو قطعه از «چهارده قطعه برای بازپريدن». ساخته رضا قاسمی با صدای سپيده رئيس سادات: 

قطعه ضربی«وجد» و تصنيف «تا دمی بياسايم»(بر اساس نغمه ای قديمی) .
ولی ترا به جدتان اين بلا را سر بقيه قطعات اين آلبوم نياوريد(يعنی برنداريد با آنها کليپ درست کنيد). آخر، اگر قرار باشد همه غارت کنند پس چه کسی بخرد؟ کدام ناشر حاضر خواهد شد ازين پس سرمايه اش را در اين راه به کار اندازد؟ و اگر هنرمند قرار باشد زندگی اش را از راه ديگری اداره کند کدام اثر هنری می تواند به کمال برسد؟




 Buda Musique منتشر کرده است:

برای دانلود کردن ورسيون MP3 از  AMAZON اينجا را کليک کنيد
 برای خريد انترنتی سی دی از Buda Musique اينجا را کليک کنيد

دوشنبه، آذر ۱۵، ۱۳۸۹

 وصيت بيژن الهی
«بيژن الهی وصيت كرده نامش روي سنگ قبرش نوشته نشود». اين يک دهن کجی آشکاراست به تمام کسانی که ، مخصوصاَ در اين سال ها، کوشيده اند و می کوشند حتا اگر شده به قيمت پاشيدن گه به سر و صورت خود و ديگران نامشان را بر سر زبان بيندازند.

چهارشنبه، آبان ۰۵، ۱۳۸۹

آدرس تازه فيد دوات : http://ghassemireza.blogspot.com/feeds/posts/default
البته اين فيد فقط برای صفحه « از گرداننده دوات به خواننده» است. و برای صفحات اصلی دوات متاسفانه هنوز راهی پيدا نشده چون صفحاتش را با فرونت پيج ساخته ام(کسی راهی می شناسد؟). به همين دليل می کوشم بعضی لينک های دوات را برای چند روزی هم که شده در اين صفحه هم بگذارم.

سه‌شنبه، آبان ۰۴، ۱۳۸۹

انتشار دستنوشته ی اصلی نخستين داستان های کارور (با حجمی دو برابر متن چاپ شده) !
انتشار دستنوشته ی اصلی نخستين داستان های کارور، با حجمی دو برابر متن چاپ شده، چهره ی ديگری از اين نويسنده را برملا می کند و  ظاهراَ ناشر او، گوردون ليش، را بايد ابداع کننده ی سبک کارور بدانيم.
پيشنهاد ترجمه:
Un Raymond Carver inédit sort du placard
نيز:
En mode majeur RAYMOND CARVER. Etienne Sorin

دوشنبه، مهر ۱۹، ۱۳۸۹

پايان هايی که آغاز می‌شوند
گفت و گوی لادن نيکنام با رضا قاسمی
اشاره:
اين گفت‌وگو در شماره بيست و ششم(پائيز 1389) فصل‌نامه «سينما و ادبيات» چاپ شده است. متاسفانه يک جمله کليدی را عوض کرده‌اند. من نوشته ام: «هر رمان خوب يک نقطه‌ی ارگاسم دارد». گويا کلمه ارگاسم هم در ايران امروز خطرناک است. آنها حذف‌اش کرده‌اند و نوشته‌اند « هر رمان خوب يک نقطه‌ی اوج دارد» که اين جمله ايست به غايت معمولی و مصداق « شيره را خورد و گفت شيرين است». در حاليکه «نقطه ارگاسم»ی که من از آن سخن گفته‌ام نگاهی‌ تئوريک دارد به چيستی رمان. نظريه ايست حاصل سالها تامل و تجربه که اول بار، ده سال پيش، در مقاله « رمان ايرانی روی پيشخوان كتابفروشی بولينيه يا در كلكسيون پلياد» از آن صحبت کرده ام. يک رمان، البته يک رمان بد، ممکن است نقطه اوج هم داسته باشد اما به نقطه ارگاسم نرسد، اتفاقی که متاسفانه برای بسياری از رمان‌های ما افتاده. در حاليکه يک رمان خوب بدون داشتن نقطه ارگاسم غيرقابل تصور است.
افسوس که آنهمه قول و قرار برای دست نبردن در متن افاقه نکرد. به همين دليل متن اصلی را اينجا می‌گذارم.

ر. ق.




- یک روایت از کجا برای شما آغاز میشود؟ با یک تصویر؟ یک اتفاق؟ یک خاطره؟ از کجا می دانید آن چه در ذهن تان می آید میانه ی یک روایت نیست؟

ـ برای من شروع روايت از همان نخستين سطری است که کار با آن آغاز می‌شود. اما برای خواننده احتمالاًشروع روايتَ از جايی است که موتور داستان روشن می‌شود. به عبارت ديگر، نقطه شروع روايت برای خواننده و نويسنده ممکن است در دو جای کاملاَ متفاوت باشد. يعنی اين دو نقطه لزوماَ بر هم منطبق نيستند. روشن شدن «موتور داستان» هم زمان مشخصی ندارد. گاهی ممکن است سی صفحه طول بکشد. گاهی هم ممکن است در همان سطر آغازين موتور رمان روشن بشود. اگر رمانی از توماس مان را دست بگيريد بايد خيلی حوصله به خرج بدهيد تا موتور روشن بشود. اما رمان‌هائی هم هستند که از همان نخستين سطر موتور‌شان روشن می‌شود. تولستوی آنا کارنينا را اينطورآغاز می‌کند: «همه‌ی خانواده‌های نيکبخت شبيه همديگرند، اما چگونگی سيه‌بختی هر خانواده‌ای مختص به خود آن است». برای من موتور اين رمان از همين لحظه روشن شده است. شروع ملکوت بهرام صادقی هم همينطور: «در ساعت يازده شب چهارشنبه آن هفته جن در آقای «مودت» حلول کرد». مقايسه شروع اين دو رمان می‌تواند چشم ما را به نکته ديگری هم باز کند: «روشن شدن موتور روايت» برای همگان لزوماَ معنای يکسانی ندارد. شروع آنا کارنينا از جنس تفکر است (مثل شروع عاشق مارگريت دوراس: «خيلی زود دير شد»). اما شروع ملکوت از جنس ماجراست. در رمان آنا کارنينا خواننده ای که به دنبال قصه است هنوز بايد صبر کند تا آن موتوری که از جنس ماجراست روشن بشود، اما برای کسی که طالب فکر است موتور آنا کارنينا از همان نخستين سطر روشن شده است. شخصاَ، به عنوان نويسنده، رمانم را بايد با يک سرنخ شروع کنم؛ سرنخ يک کلاف درهم‌پيچ که پيداکردنش آنقدرها هم آسان نيست. اين سرنخ هم به ضرب و زور پيدا نمی‌شود. چون اصلاَ نمی‌دانم اين سرنخ چيست و در کجاست. خودش بايد بيايد مثل بچه آدم بگويد من همان سرنخم. معمولاَ بچه از سر به دنيا می‌آيد. سر که بيرون آمد بقيه اندام هم به راحتی بيرون خواهد آمد. حالا، همانطور که گاهی پيش می‌آيد، اگر بچه از پا بخواهد به دنيا بيايد کار بيخ پيدا می‌کند. برای همين است که می‌گويم سرنخ خودش بايد پيدا بشود. حالا اين سرنخ می تواند يک تصوير باشد، يک خاطره، يک توصيف ناب يا هر چيز ديگری. مهم هم نيست که کار از کجا شروع بشود. روايت می‌تواند از هر جائی شروع بشود؛ از اول، از وسط ، از آخر. اما اين نويسنده نيست که تصميم می‌گيرد شروع از کجا باشد. خود روايت است که تصميم می‌گيرد؛ به فراخور فرم‌اش و، به‌ويژه، به فراخور ساختارش. نويسنده فقط بايد صدايی را که از درون متن می‌آيد کشف کند. اگر تصميمی به عهده‌ی نويسنده باشد همين است که گوش به زنگ شنيدن اين صدا باشد.
- ایا هر آغاز موفقی به در یاد ماندن متن کمک می‌کند یا پای عوامل دیگری هم در میان است؟
ـ هيچکاک می‌گفت اگر ديديد پس از سال‌ها هنوز چند صحنه از فيلمی در خاطرتان مانده است بدانيد که آن فيلم فيلم خوبی بوده. اين حرف درست را در مورد رمان هم می‌توان تعميم داد. يک آغاز خوب طبيعتاَ می تواند يکی از عواملی باشد که باعث می‌شوند متنی در خاطر آدم بماند، اما اين به تنهائی کافی نيست. يک آغاز خوب پيش از هر چيز مانع می‌شود که مخاطب راهش را بکشد و برود پی کارش. اما بهتر از همه اين است که آغاز کار به خواننده اين احساس را بدهد که حالا سفينه‌ای آمده است و می‌خواهد او را ببرد به گشت‌وگذاری در يک جهان شگفت‌. حالا سفينه هم نه، همان پرنده‌ای که در داستان گنبد سياه نظامی هست و سبدی با طناب به پايش بسته شده و آدم می‌تواند مثل شاه سياه‌پوشان توی آن بنشيند و برود به ديدار چيزی که يک عمر در حسرتش سياه‌پوش بشود.
- چرا در رمان‌های خارجی نویسندگان بیشتر به یک آغاز درگیرکننده اهمیت می‌دهند؟
ـ روايت کردن يک داستان شبيه ماهيگيری است. بايد هرچه زودتر نوک قلابتان به جائی گير بکند وگرنه مخاطب می‌رود پی کارش. البته عبارت « آغاز درگیرکننده» هم خيلی عبارت کشداری‌ست. آيا «در جستجوی زمان از دست رفته» پروست يا «دوران‌های ساکن» بکت هم مشمول اين « آغاز درگیرکننده» می‌شوند؟ ترديد دارم. می‌توان پرسيد « آغاز درگیرکننده» از نظر چه کسی؟ نظر مرا اگر بخواهيد بسياری از آثار ماندگار ادبی آغازی کسالت‌بار دارند. البته از آن طرف هم شاهکارهائی هست که آغازشان به شدت جذاب‌ است؛ مثل «دن کيشوت» و «برادران کارامازوف». اما ما ناچار نيستيم به انتخاب ميان اين يا آن. اصلاً انتخابی در کار نيست. نويسنده مجبور است به جهان ذهنی خودش وفادار بماند؛ حالا هرچه که هست.
- در کارهای نویسندگان ایرانی آغاز روایت اغلب شکل تکان دهنده‌ای ندارد. درعوض اصل تکان‌ها در میانه ی روایت ساخته می‌شود و ضرباهنگ در آن لحظه‌ها تند و نفسگیر است؟ این ساختار چه طور قابل تفسیر است؟
ـ نمی‌توان حکم کلی صادر کرد. کارهائی هم هست که خلاف اين را نشان می‌دهد. چندتا را می‌خواهيد اسم ببرم؟ «ملکوت» بهرام صادقی، «جای خالی سلوچ» دولت‌آبادی، «خسرو خوبان» دانشور، «دل دلدادگی» مندنی پور...
- در تجربه‌های شما روایت از کجا شروع می‌کند به جمع شدن و رسیدن به فصل‌های پایانی؟
ـ اين را در جائی گفته‌ام که هر رمان خوب يک نقطه‌ی ارگاسم دارد. در غياب اين نقطه، آن سفينه‌ای که قرار است مخاطب بيچاره را ببرد به «گشت‌وگذاری در يک جهان شگفت»، برش می‌گرداند به جای اول بی‌آنکه در اين سفر ملال انگيز چيز دندانگيری به او نشان داده باشد. حالا اگر رمانی نقطه ارگاسم داشت طبيعتاَ به اين نقطه که برسد «فصل‌های پايانی» هم آغاز می‌شوند. اما نمی‌توان به طور ناگهانی کار را قطع کرد. بايد آرام آرام «فرود» آمد. اين عمل «فرود» دقيقاَ به همين معنا در موسيقی هم هست. نويسنده، درست مثل يک هيپنوتيزور، دست مخاطب را گرفته و او را به عالم ديگری برده. حالا بايد آرام آرام او را برگرداند به عالم خودش. مسئله فقط اجتناب از وارد کردن شوک بی‌مورد نيست. دُردِ کار هم بايد ته نشين بشود. و اين البته يکی از ويژگی‌های يک پايان خوب است.
- روایت از کجا به پایان می‌رسد؟ لزوماً با یک اتفاق و تغییر سطح روایی یا می‌تواند هیچ اتفاقی هم در دل خود نداشته باشد؟
ـ گرچه به نظر می‌رسد که خود ارگاسم نقطه‌ی پايان است اما هيچ پايانی ناگهانی نيست همانطور که هيچ آغازی. روی هر چيزی انگشت بگذاری می‌بينی برای پيدا کردن نقطه‌ی آغارش هی بايد عقب بروی؛ تا جائی که مطمئن بشوی ديگر از اين عقب‌تر ممکن نيست. پايان هم همينطور است. می‌گويند قرن بيست و يکم نه از سال 2000 بلکه از ده پانزده سال آخر قرن بيستم شروع شده است. شايد بهتر باشد بگوييم که ما نه با يک «پايان» بلکه با «پايان‌ها» سروکار داريم. از لحظه‌ای که کسی تير می‌خورد تا لحظه‌ای که تمام می‌کند فاصله‌ای هست که به آن جان‌کندن می‌گويند. حالا پايان کجاست؟ لحظه‌ی اصابت؟ اگر معلوم شود که او به اين دليل مورد اصابت قرارگرفته که روزی ضارب را به شدت تحقير کرده است آيا نقطه‌ی آغاز «پايان» بازهم در همان جای قبلی باقی می‌ماند؟
- آیا از ابتدا تا انتهای نوشتن مسیر کار در دست‌های شماست؟ یعنی همه چیز کنترل شده است؟
ـ نويسنده ناچار است که روی کارش کنترل داشته باشد. ذهن آدمیزاد به طرز وحشتناکی بی در و پيکر است. البته اين خيلی مطلوب است که نويسنده شاخک‌های حساسی داشته باشد و آنها را دائم برافراشته نگهدارد برای شکار لحظه‌های نابی که محصول«اتفاق»‌اند. اما بداهه‌سرايی ضايعات هم دارد و هر چيزی که محصول «اتفاق» باشد ضرورتاَ به نفع کار نيست. نويسنده بايد به آن عطر و ايده اوليه‌ی کار وفادار بماند و هرچه را که به پرواندن آن ايده کمک نکند بريزد دور. در کار هنر حد وسط وجود ندارد. هر چيزی اگر به شکوفائی کار کمک نکند حتماَ به ويرانی آن کمک می‌کند.
- آیا روایت از همان جایی که برای شما تمام می‌شود برای مخاطب هم تمام می شود؟
ـ نقطه‌ی پايان هم، درست مثل نقطه آغاز، می‌تواند برای نويسنده و مخاطب در دو جای مختلف باشد. حتماَ ديده‌ايد که بعضی‌ها چند دقيقه‌ای زودتر از پايان فيلم سالن سينما را ترک می‌کنند. از نظر آن‌ها اين پلان‌های آخر فيلم زيادی‌اند. برای مخاطبانی از اين دست آن يک صفحه‌ی آخر رمان «حريم» فاکنر هم زيادی‌ست. درحالي که آن يک صفحه‌ی آخر، با آنکه حاوی هيچ اتفاق خاصی نيست، يک تکه جواهر است؛ نمونه‌ای اعلا از قدرت نويسندگی فاکنر.
- پایان بندی خوب می‌تواند به ماندگاری یک متن کمک کند؟
ـ «پایان بندی خوب» به تنهائی برای ماندگاری يک اثر کافی نيست. تازه، شروع خوب، ادامه خوب و پايان خوب هم اگر در اثری با هم جمع شوند فقط می‌توانند «توفيق» آن اثر را تضمين ‌کنند نه ماندگاری‌اش را؛ ماندگاری‌ به چيزهای ديگری هم منوط است. اگر دن کيشوت چهار قرن دوام آورده يکی از مهم‌ترين دلايل‌اش اين است که نويسنده‌اش توانسته آدمی معمولی را تا سطح اسطوره بالا بکشد. نادرند رمان‌هائی که از عهده چنين کاری بربيايند. ميزان ماندگاری اين نوع رمان‌ها هم طبيعتاَ فرق می‌کند با ميزان ماندگاری رمان‌های «موفق» اما معمولی.
- کدام روایت‌ها به واسطه‌ی آغاز و پایان‌شان در ذهن‌تان مانده اند؟
ـ «برادران کارامازوف» و «جنابت و مکافات» از داستابوفسکی. «قصر»از کافکا. «شوايک، سرباز جنگ جهانی دوم»از ياروسلاو هاشک. زيادند اگر بخواهم اسم ببرم. «تريسترام شندی» از استرن. «همينطور که افتاده بودم به بستر مرگ» از فاکنر. «در ستايش نامادری» از يوسا. « دن کيشوت» هم که ديگر گفتن ندارد.

  لينک مرتبط :
مجموعه گفت و گوها با رضا قاسمی

جمعه، مهر ۱۶، ۱۳۸۹

کمی هم کاباره با يک کوبيده اضافه(11) قيامت می کند اين فرهاد شيدفر
اهل اورميه است و تحصيلکرده ترکيه؛ شايد تنها موسيقيدان ايرانی است که فهميده نسبت تکنيک با هنر چيست و از همه مهمتر، نسبت موسيقی ما با موسيقی غربی در کجاست و چه بايد کرد با سنت.
لينک مرتط:

چهارشنبه، مهر ۱۴، ۱۳۸۹

توجه! آدرس تازه ی دوات
http://www.rezaghassemi.com/davat.htm
اگر به دوات لينک داده ايد لطفاَ هرچه زودتر آن را اصلاح کنيد چون آدرس قبلی ديگر مطالبش به روز نمی شود و، از همه مهمتر، همين روزهاست که به کلی از صفحه ی روزگار محو شود. بعونه تعالی.

یکشنبه، مهر ۱۱، ۱۳۸۹

اينها را با ايميل دريافت کردم. به طرز غريبی شبيه قوانين مورفی اند، اگر از اويند يا نه به طرز غريبی درستند:
قانون صف:
اگر شما از یک صف به صف دیگری رفتید، سرعت صف قبلی بیشتر از صف فعلی خواهد شد.
قانون تلفن:
اگر شما شماره‌ای را اشتباه گرفتید، آن شماره هیچگاه اشغال نخواهد بود.
قانون تعمیر:
بعد از این که دست‌تان حسابی گریسی شد، بینی شما شروع به خارش خواهد کرد.
قانون کارگاه:
اگر چیزی از دست‌تان افتاد، قطعاً به پرت‌ترین گوشه ممکن خواهد خزید.
قانون معذوریت:
اگر بهانه‌تان پیش رئیس برای دیر آمدن پنچر شدن ماشین‌تان باشد، روز بعد واقعاً به خاطر پنچر شدن ماشین‌تان، دیرتان خواهد شد
قانون حمام:
وقتی که خوب زیر دوش خیس خوردید تلفن شما زنگ خواهد زد.
قانون روبرو شدن:
احتمال روبرو شدن با یک آشنا وقتی که با کسی هستید که مایل نیستید با او دیده شوید افزایش می‌یابد.
قانون نتیجه:
وقتی می‌خواهید به کسی ثابت کنید که یک ماشین کار نمی‌کند، کار خواهد کرد.
قانون بیومکانیک:
نسبت خارش هر نقطه از بدن با میزان دسترسی آن نقطه نسبت عکس دارد.
قانون تئاتر:
کسانی که صندلی آنها از راه‌روها دورتر است دیرتر می‌آیند.
قانون قهوه:
قبل از اولین جرعه از قهوه داغتان، رئیس‌تان از شما کاری خواهد خواست که تا سرد شدن قهوه طول خواهد کشید

اگر فيلم درخشان اولژان را از دست داده ايد در اين آدرس می توانيد همين حالا يا هر ساعت ديگری آن را به طور کامل ببينيد.
توجه: اگر صفحه ای باز شد و ازتان خواست عضو بشويد و شما به هر دليلی مايل نبوديد، کافی است آن صفحه را ببنديد و  فيلم را مجاناَ تماشا کنيد.

چهارشنبه، مهر ۰۷، ۱۳۸۹

عاشقانه . احمد شاملو
خيلی وقت بود شاملو نخوانده بودم. اين شعر به نظرم بهترين شعر اوست. به عبارتی، سطح اش خيلی بالاتر از سطح شعر شاملوست.

پنجشنبه، مهر ۰۱، ۱۳۸۹

ساعت 3 بامداد دوشنبه تلويزيون آرته برای آخرين بار فيلم اولژان را نشان خواهد ‌داد. فيلمی به غايت زيبا که دوبار آن را ديده ام و برای بار سوم هم خواهم ديد. سناريوی درجه يک ژان کلود کارير و کارگردانی درخشان اشلوندورف(اميدوارم فيلمی را که بر اساس طبل حلبی گونتر گراس ساخته است ديده باشيد) از اولژان فيلمی ساخته است که برای ما ايرانی‌ها درس‌های زيادی دارد. اگر حوصله‌ای باقی بود از اين درس‌ها خواهم گفت. عجالتاَ به همين اکتفا کنم که اين فيلم شکل متعالی همان چيزی است که سينمای کيارستمی می‌خواهد به آن برسد اما نرسيده هنوز(با همه احترامی که برای سينمای او قائلم). چون نه سواد ژان کلود کارير را دارد؛ نه آن پشتوانه غنی تاتری را و نه بلد است مثل اشلوندورف فيلمش را طوری بسازد که مثل موجودی زنده نبظش دائم بزند؛ قوی بزند، منظم بزند.
اين فيلم برای دوستان داستان‌نويس هم درس‌های جالبی دارد: چطور می‌توان ماجرا را از داستان حذف کرد اما آن پس و پشت‌ها باز هم ماجرايی باشد که ميخکوب‌ات کند به صندلی. طور ديگری بگويم: چطور می‌توان داستانی را آنقدر ساده گفت که به نظر برسد اصلاَ داستانی در کار نيست.
برای آگاهی بيشتر در باره اين فيلم اينجا را کليک کنيد.

دوشنبه، شهریور ۲۹، ۱۳۸۹

اين گربه لعنتی ...
نمی دانم اين را مونتنی گفته است يا لائوتسه: «گرفتن يك گربه سياه در يك اتاق تاريك خيلی مشكل است بخصوص اگر که گربه ای توی اتاق نباشد !»

یکشنبه، شهریور ۲۸، ۱۳۸۹

«کمال‌گرايی، دشمنِ آفرينش است، هم‌چنان‌که انزوای در خود، دشمنِ سعادت است.»
جان آپدايک
بعضی حرف ها را آدم بايد دم چشم بگذارد که هی يادش نرود.