یکشنبه، خرداد ۰۳، ۱۳۸۳

برخورد نزدیک با جشنواره ی «نزدیک دوردست» (2)
ادبیات ما و مخاطب غربی (1)
تا جائی که به ادبیات ایران مربوط می شود اگر فرصت هائی مثل جشنواره ی « نزدیکی دوردست» را به مثابه ویترینی در نظر بگیریم برای معرفی ادبیات ایرانی به غربی ها، آنچه در برلین به صحنه آمد نشانگر همه ی توان ادبی ما نبود. و متأسفانه باید گفت که این اشکالی نیست که منحصر باشد به جشنواره «نزدیکی دوردست». در این چند سال، در تمام برنامه های مشابهی که در اروپا برگزار شده و من از نزدیک شاهد چند و چون آن بوده ام، کم و بیش وضع به همین منوال بوده است. چرا؟
نخستین چیزی که باید گفت این است که در برلین، جای بسیاری از نویسندگان خالی بود، و تا وقتی تعداد و ترکیب شرکت کنندگان به همین شیوه ای معین می شود که تا به حال شده امیدی به دگرگونی اوضاع نیست.
سال 2000 ، دو برنامه از این دست در پاریس برگزار شد. یکی به دعوت «تآتر اودئون»، و دیگری به دعوت «خانه ی نویسندگان».
در سال 2002 هم یک برنامه در شهر مونپلیه برگزار شد و در سال 2003هم برنامه ای در پاریس، در « اسپاس لوینسکی». از برنامه هایی که در کشورهای دیگر برگزار شده است( مثل برنامه ای که چند سال پیش به دعوت انجمن قلم آمریکا برگزار شد در نیویورک) سخنی نمی گویم چون در جریان چند و چون آن نیستم. اما با نگاهی گذرا به همین چند برنامه می توان به نکات مشترکی برخورد:
1 ـ در هیچکدام از این برنامه ها ترکیب افراد ثابت نبوده است( این امر هم می تواند مثبت تلقی شود هم منفی. بسته به این است که از کدام منظر نگاه کنیم به قضیه).
2 ـ در تمامی این برنامه ها حضور فعال یک ایرانی، به عنوان مشاور غربی ها، نقش اساسی بازی کرده است در تعیین ترکیب افراد شرکت کننده. در بدترین حالت می توان گفت که این مشاور ایرانی حساب و کتاب های خودش را پیش می برده، و در بهترین حالت می توان گفت که او بر اساس سلیقه، شناخت و نظرگاه ادبی خودش عمل می کرده؛.یا به احتمال زیاد ترکیبی از هر دو.
3 ـ در همه ی این پنج موردی که من از نزدیک شاهد چند و چون آنها بوده ام، متر و معیارهایی برای انتخاب افراد در نظر گرفته اند که در نهایت روی ترکیب نویسندگان دعوت شده اثرات انکار ناپذیری داشته است. به عنوان مثال:
ـ در برلین قرار بوده است تعداد نویسندگان دعوت شده فقط 6 نفر باشند؛ سه نویسنده از داخل کشور و سه نویسنده از خارج؛ نیمی از نویسندگان زن باشند و نیمی مرد؛ همچنین نویسندگان دعوت شده نماینده نسل های مختلف ادبی باشند.
ـ در «تآتر اودئون» تقریبا شرایط مشابهی اعمال شد، با این تفاوت که اولا کفه به سود تعداد نویسندگان خارج از کشور می چربید(5 به 2 ) و ثانیا بجای شرط آخر( نویسندگان از نسل های مختلف ادبی باشند) شرط دیگری گذاشته شده بود: از آنجا که می خواستند همزمان با این برنامه کتاب کوچکی منتشر کنند که از همه ی نویسندگان شرکت کننده داستان کوتاهی در آن وجود داشته باشد مبنا را بر داستان کوتاه گذاشتند و نه رمان (برای آنکه پیامد اینطور محدودیت ها را بهتر درک کنیم در نظر بگیرید که، علاوه بر حذف یکی دو تن که داستان کوتاه نویس نبودند، چهار نفر از شرکت کنندگان هم که هرکدام یکی از بهترین رمان های ایرانی را در کارنامه شان دارند حالا باید در این برنامه با داستان کوتاهشان معرفی می شدند و نه با رمان مهمی که نوشته اند. البته برای همه ی این شرط ها و محدویت ها اغلب دلایل و توجیهاتی وجود دارد که می تواند قابل قبول هم باشد؛ مثل کمبود بودجه، عدم امکان ترجمه ی رمان در فرصت مقرر و...).
ـ برنامه ی «خانه ی نویسندگان» که در پاریس برگزار شد از نظر تعداد مدعوین و «ترکیب همه ی نسل ها» مثل جشنواره برلین بود. با این تفاوت که اولا به شاعران هم توجه شده بود (نکته ی مثبت قضیه)، ثانیا نویسندگان و شاعران خارج از کشور به کل حذف شده بودند از برنامه!(جالب اینکه مشاور ایرانی این برنامه کسی بود که خودش یکی از نویسندگان خارج از کشور است!)
ـ در برنامه ی شهر مونپلیه، پایه را بر«ادبیات پارسی» قرار داده بودند نه «ادبیات ایران». به همین دلیل از دو نویسنده افغانی (عتیق رحیمی و اسپوژمی زریاب) و دو نویسنده و یک شاعر ایرانی (رویایی، گلی ترقی و من) برای شرکت در این برنامه دعوت شده بود.
ـ در برنامه ی «اسپاس لوینسکی» هم که در پاریس برگزار شد و به لحاظ گستردگی و تنوع برنامه ها بی شباهت نبود به جشنواره «نزدیک دوردست » در بخش ادبیات فقط از سه نویسنده دعوت شده بود؛ یکی از شرط ها هم ظاهرا «داشتن کتابی منتشر شده به زبان فرانسه» بود( به دلایلی که بعدا خواهم گفتم من در آخرین لحظه از شرکت در این برنامه خودداری کردم).
از همه ی این حرف ها چه نتیجه یی می توان گرفت؟
1 ـ بخشی از این محدودیت ها برمی گردد به محدودیت بودجه ی برگزارکنندگان برنامه از یک سو(در هیچکدام از این برنامه ها تعداد مدعوین از هفت نفر تجاوز نکزده است)، و از سوی دیگر مشکلات اجرایی قضیه(نفس دو زبانه بودن جلسات که عملا منجر می شود به دوبرابر شدن زمان هر نشست، و نیز محدود بودن حوصله ی شنوندگان، ایجاب می کند که برای حفظ کیفیت ادبی هر جلسه تعداد شرکت کنندگان آن از یکی دو نفر تجاوز نکند).
2 ـ بخشی از این محدودیت هاهم برمی گردد به اعمال نظر و سلیقه ی برگزار کننده (و صد البته مشاور ایرانی او) که لزوما همراه با سوء نیت نیست اما، آن طور که تا به حال دیده ایم، عواقب اش هم لزوما عواقب مطلوبی نیست.
3 ـ اگر بپذیریم که این برنامه ها همگی فرصت هایی بوده اند استثنایی برای به نمایش گذاشتن ویترینی از توان ادبی کشورمان، باید بپذیریم که هیچکدام از این برنامه ها نمایش همه ی توان ادبی ما نبوده است.
4 ـ در عالم ادبیات عملا هیچ اجماعی بر سر یک ترکیب ایده آل ممکن نیست. حتا در عالم فوتبال هم وقتی یک مربی تازه می آید عملا عده ای از بازیکنان قبلی را کنار می گذارد و افراد تازه ای را بجای آنها انتخاب می کند.
5 ـ اگر فرض کنیم که یک ترکیب ایده آل وجود دارد که همگی هم بر سر آن اجماع دارند، باید بپذیریم که حضور مدام این «ترکیب ایده آل» در مجامع مختلف عملا به معنای انحصاری کردن فرصت هاست برای عده ای معدود، و بستن درها بروی دیگران.
6 ـ با این وصف، باید بپذیریم که توان ادبی کشور، کم و بیش، همینی ست که می بینیم. حالا اگر کسی در اینجا جایش خالی بود در جای دیگری از او دعوت خواهند کرد(این روزها شاهد حضور ترکیب کاملا متفاوتی از نویسندگان و شاعران ایرانی در کشور ترکیه هستیم). پس ببینیم همین توان ادبی بالفعل جایش در این جهان کجاست و چه حرفی دارد برای مخاطب اروپایی؟ و اصولا حرفی دارد؟
ادامه دارد

جمعه، اردیبهشت ۲۵، ۱۳۸۳

برخورد نزدیک با جشنواره «نردیک دوردست» (1)


سعید شنبه زاده، تن در مرز اشتعال (2)
شنبه شب، ده دقیقه ای پس از پایان جلسه ی ما، کنسرت سعید شروع می شد. در این چند روز، به هر کس از دوستان ایرانی مقیم برلین برخورده بودم توصیه کرده بودم این کنسرت را به هیچ وجه از دست ندهند. اما خودم ته دلم قرص نبود؛ آخر به هرچه موسیقی تلفیقی ست بدبینم. مثل ازدواج می ماند. هر دو باید آنقدر از فردیت شان بکاهند تا آن وسط ها یک جوری به توافق برسند. به کارهای اینچنینی تومانی دیاباته، نوازنده ی جادوگر اهل مالی، که نگاه کنی همین را می بینی، راوی شانکار و نصرت فتحعلی خان هم به همچنین. اما همیشه استثناء هست. و از شانس ما این کنسرت روی انگشت سعید می چرخید و سه موسیقدان بوشهری همراهش، طوری که دیگر نغمه ی ناموزون آن سه نوازنده ی فرانسوی محلی از اعراب نداشت.
سعید یکسره در جنبش بود؛ نه فقط وقتی ساز می زد، که وقتی هم برای تعویض ساز و آماده کردن خود برای قطعه ی بعدی می رفت در رقص و در شعف بود. احساس می کردم که اینهمه انرژی را او نه از اعماق وجود که از اعماق زمین کسب می کند؛ آنجا که مرکز گدازه های سیال است. ساکسیفونیست فرانسوی گروه هم، پس از پایان برنامه به جمعیتی که به هیچوجه حاضر به ترک سالن نبود می گفت: «امروزه چنین انرژی ای در تمام اروپا پیدا نمی شود». و راست می گفت. ما شاهد یک نمایش بودیم نه یک کنسرت. سعید تمام صحنه را عرصه ی حرکت خود کرده بود. مثل هیمه ای می سوخت و روشنا را به دیگران منتقل می کرد. این همان چیزی است که منتهای آمال گروتوفسکی بود. سعید اول با نی جفتی شروع کرد. بعد که رسید به نی انبان، طوری آن را در آغوش گرفته بود که انگار معشوق را بغل کرده. ظهر همانروز نشسته بودیم توی بار هتل. وقتی آمد ساکی همراهش بود. گفتم «سعید، تو که اینهمه چیز از این غربی ها آموختی؛ بیا و مثل این نوازندگان موسیقی سلتیک تو هم یک پارچه ای بکش روی این انبان که اینطور حالت حیوانی پوست توی ذوق نزند.»
با آن لهجه ی قشنگ بوشهری اش گفت: «پارچه بکشم؟» و در همین حال در ساک اش را باز کرد: «ببین چه چیزی رویش کشیده ام». نی انبان را که بیرون کشید دیدم بهتر از این نمی شود: ماهوت زیتونی سیری که رویش جا به جا آینه دوزی شده بود. برایش گیس بلندی هم فراهم کرده بود از مهره های رنگی متعدد. معشوقی به تمام. حالا سعید همینطور که می نواخت و می رقصید گیسوی یار را شلال می داد. معلوم بود که کار با گروه باله ی فرانسوی کار خودش را کرده. سعید فهمیده است که وقتی با شی ئی (در اینجا، نی انبان) کار می کند باید همه ی امکانات آن را بیرون بکشد. اما آنقدر هوشیار هست که کار به تلفیق رقص شرق و غرب نکشد. در دایره ی سنت خودش کار می کرد اما مدام مرزهای این سنت را عقب تر و عقب تر می برد. اینطور بود که وجه اروتیک کار هی آشکارتر می شد. وقتی تا ته خط رفت و کام گرفت، معشوق را روی سر نهاد و همینطور که می نواخت چرخ زد هی چرخ زد (چه مهارتی! او در هر حالتی ساز می زد. یک ویرتئوز به تمام معنا). چرخ می زد و کل می کشید. همه با او کل می کشیدند به تقدیس هماغوشی. سالن از جا کنده شده بود.
کی شود روان من ساکن
اینچنین ساکن روان که منم؟
این اوج اول کار بود. همین هم از سر ما زیاد بود. اما سعید نی انبان را زمین گذاشت و دمام(طبل بوشهری ها) را برداشت. حالا نوبت دو نوازی دمام بود. ریتم هائی که از قلب آفریقا می آمد؛ پیچیده در لفافی از هزل ایرانی. با آن سکوت ها سکته ها و ضدضرب هائی که تو را معلق می کرد میان زمین و آسمان. بار دیگر یاد گروتوفسکی افتادم در آن سخنرانی بی نظیرش در تآتر بوف دونور وقتی که برای دریافت نشان لژیون دونور آمده بود. همینطور که مثل نوازندگان پا را به زمین می کوبید گفت: « همه فکر می کنند که ریتم در اینجاست(زمین زدن پا) در حالی که ریتم در اینجاست(بالا آمدن پا). اینکه گروتوفسکی ریتم را در سکوت می جست نه در صدا درس بزرگی بود که خیلی ها را حیرت زده کرد. حالا، سعید و نوازندگان همراهش همین را اجرا می کردند. و چه اجرایی! مرده بودم از شعف. مثل یک بچه.
اوج سوم آنجا بود که سعید در میانه ی رقص جنون آمیزش جامه از تن بیرون کرد تا لرز لرز بی امان شانه ها را بی هیچ واسطه ای نشان بدهد. اینهمه در شعر شاعران ایرانی خوانده بودیم از«جامه بر تن دریدن» (در موسیقی ایرانی هم گوشه ای هست به نام «جامه دران») همه را استعاره می دیدیم و هیچ درکی نداشتیم که یعنی چه. وقتی سعید جامه بیرون کرد و سالن را از جا کند فهمیدم آن اروتیسمی که بخش مهمی از هستی شناسی ماست اما قرن هاست مدفون شده است زیر کوهی از منع و نفی و طرد اگر سر بازکند چه ها که نمی شود از دل همین سنت ها بیرون کشید! این دیگر برهنه شدن مادونا نیست یا جامه برکندن پرینس یا فردی مرکوری ..... این همان «جامه بردرم» ی است که در دل سنت های ماست. حکومتی که به بهانه ی «تهاجم فرهنگی» اجازه نمی دهد سعید شنبه زاده این کارها را در وطن خودش بکند، نباید شگفت زده بشود اگر می بیند جوانان امروز ایران بیش از هر زمان دیگری غربزده شده اند.
همه ی اینها یک طرف، برای من مهم ترین جنبه ی کار سعید آن اروتیسم پنهانی بود که فقط با شکستن سد و بند های درونی می شد به آن رسید. آنجا که در اوج رقص، تن آزاد می شد از قید جنسیت. این دیگر نه مرد بود نه زن که می رقصید. جنی بود که می رفت تا مرز اشتعال تن.
اینطور بود که مردم 20 دقیقه ی تمام ایستاده برای او دست زدند و هربار که تکه ای اجرا شد هیچکس از جماعت دل نکند از سالن و این آمدن ها و رفتن ها آنقدر تکرار شد تا سعید چاره را در این دید که به شیوه ی خودش آرام آرام همه ی حضار را به خواندن وادارد:« سمرایا....سمرایا... سمرایا سمرا، خانه ی کبرا...».
بروک می گفت هرچقدر که شما روی صحنه انرژی منتقل کنید به سالن همان مقدار هم سالن به شما انرژی منتقل می کند. راست می گفت.
از سالن که بیرون آمدیم به نانام و شهروز و جلال سرفراز گفتم من یکی دلم نمی خواهد امشب بخوابم. می خواهم تا قطره ی آخر این مستی را مزه مزه کنم. آنها هم همین حال را داشتند. آمدیم به بار هتل.

ای خدا (فایل صوتی) سعید شنبه زاده

چهارشنبه، اردیبهشت ۲۳، ۱۳۸۳

برخورد نزدیک با جشنواره «نردیک دوردست» (1)

سعید شنبه زاده، تن در مرز اشتعال (1)
دلم می خواهد یاداشت های این سفر را از کنسرت سعید شنبه زاده آغاز کنم. یعنی مهمترین اتفاق این جشنواره، حادثه ای که می تواند برای هنر ما حامل درس های مهمی باشد.
چند سال پیش، از دوستی خواهش کرده بودم که اگر از نوازندگان نی انبان نواری دارد به من بدهد. نی انبان تنها سازیست که اگر کسی خوب بنوازد می تواند مرا به رقص در آورد. نوار را آورد و من به رقص درآمدم. به جستجوی مشخصات نوازنده نگاه کردم به پشت کاست : سعید شنبه زاده! از آن هنگام بدنبال او می گشتم. یعنی گوش به زنگ بودم که اگر کنسرتی داشت در خارج از کشورغفلت نکنم. آخر در ساز او چیز ارجمندی بود از همان جنس که در سرنای شاه میرزا مرادی هست. هنری که در دام برداشت های ساده دلانه از «رئالیسم» نیفتاده، وعنصر جادو را به مثابه مهمترین کارکرد و هدف غائی هنر در خودش پرورش داده.
چند ماه پیش، در یک شب زمستانی که حوصله ی هیچ کاری نداشتم، تلویزیون را روشن کردم. از آنجا که بیننده ی حرفه ای تلوزیون نیستم طبعا با فشار روی دکمه کنترول از راه دور هی از این کانال به آن کانال رفتم. تجربه نشان داده که هر فیلم یا برنامه ی خوب را از یکی دو شات آن هم می توان تشخیص داد. روی یکی از کانال ها که یک باله ی مدرن را نشان می داد متوقف شدم. دیدم، انگار باید نشست و سر صبر این برنامه را تماشا کرد. نشستم. دو سه دقیقه ئی بیشتر نگذشته بود که از بیرون صحنه صدائی آشنا بگوش آمد. گوش هایم تیز شد. وسط یک باله ی مدرن فرانسوی کسی داشت به زبان فارسی آوازهای بوشهری ها را می خواند. پا که نهاد به صحنه به خودم گفتم غلط نکنم این باید سعید شنبه زاده باشد. آخر، درست که هیچ عکسی از او ندیده بودم، اما می دانستم دو سه سالی ست آمده است به فرانسه. باله ی جذابی بود و ستاره ی این برنامه هم سعید بود، با سازش، با آوازش، و از همه مهمتر با رقص اش! در شگفت بودم که این جوان شهرستانی، در این مدت کم، چطور توانسته است خودش را در این فضای مدرن پیدا کند و بدرخشد؟ برنامه که تمام شد مشخصات کار را نگاه کردم: باله ی «بابل خوشبخت». حالا تصویر سعید در ذهنم حک شده بود: چهره ای جذاب، جوانی با اعتماد به نفس وحشتناک که نه فقط نوازنده که خواننده و رقصنده ای بود با قابلیت های بسیار.
روز جمعه در لابی هتل «سورات» برلین نشسته بودم که دیدم چهره ای آشنا در چند قدمی ام ایستاده است خیره به من. بی اختیار بلند شدم و مدتی ایستاده زل زدیم به هم. شبیه سعید بود، اما بسیار جوان تر از تصویری که از او دیده بودم. ناگهان یادم افتاد که در بروشور برنامه دیده ام که او هم به برلین می آید، اما چیزی که به تردیدم می انداخت این بود که گمان می کردم او هم مثل گروه های تآتری یا گروه های موسیقی چند هفته ای پیش از ما به برلین آمده است و برنامه اش را اجرا کرده است و رفته است. دل به دریا زدم: « سعید، توئی؟». لابد من هم برای او جوان تر از تصویرم بودم که تا دهانم باز شد دوید و همدیگر را بغل کردیم. گفت: «اگر بدانی چقدر دنبالت می گشتم». عجبا! هر دو دنبال هم می گشتیم و حالا، اینجا، به یمن آلمانها، باید همدیگر را پیدا می کردیم. ناگهان به شدت کنجکاو شدم. « این جوان چرا دنبال من می گشته؟ من که ده دوازده سالی ست کار موسیقی نمی کنم. تازه، کار او موسیقی محلی است و کار من موسیقی سنتی...» گفت از هرکس سراغت را گرفتم کسی شماره ات را به من نمی داد. بعضی ها هم می گفتند« رضا قاسمی دیگه...» و بقیه جمله را به شیوه مألوف جنوبی ها با بدن اش ادا کرد: لب ها را کمی باز کرد و هوا را از لای دندانها مکید و در همان حال سر را به علامت نفی بالا داد. گفتم : «خب، راست گفته اند. من ده دوازده سالی ست که دیگرکار موسیقی نمی کنم.»
این جوان پر ازپرسش بود. وقتی گپ و گفت های معمولی تمام شد و اولین سوآل را مطرح کرد تازه فهمیدم راز موفقیت او در کجاست. این جوان که خود یک بداهه نواز به کمال بود تازه از من می پرسید« بداهه نوازی یعنی چه؟»
در فاصله ی بیست و چهار ساعتی که مانده بود تا کنسرت او، دیدارهای متعددی داشتیم در لابی یا در بار هتل. در بخشی از این دیدارها دوستان نازنینم نانام و شهروز رشید هم حضور داشتند. آنها هم مثل من مفتون هوش و دانائی این جوان شده بودند. داشت از مشکلاتش در کار با آن گروه باله ی فرانسوی حرف می زد. گفت: « می دانی، خب من اوائل کار در ارتباط با آنها خیلی مشکل داشتم. آن موقع هنوز زبان فرانسه ام آنقدر خوب نبود که بتوانم از ته دل بخندم». و من و نانام و شهروز غرقه ی خنده و شعف به هم نگاه می کردیم. پیش از آمدن سعید، یک ساعتی می شد که ما سه نفر نشسته بودیم در بار هتل و درباره ی شعر حرف می زدیم و حالا که سعید پیوسته بود به ما می دیدیم این جوان حرف زدن معمولی اش شعر ناب است: «آن موقع هنوز زبان فرانسه ام آنقدر خوب نبود که بتوانم از ته دل بخندم»! طنزش را هم بزودی کشف کردیم. می گفت: « به نظر شما عجیب نیست؟ ما بز را می کشیم، پوستش را می کنیم، بعد این دوتا نی را می گذاریم روش تا بتوانیم از توش صدای بز در بیاوریم!»
دیگر تردیدی نمانده بود که فردا شب ما به دیدن یک برنامه ی معمولی نمی رویم. نمی دانم چرا تصور می کردم سعید با همان گروه باله ی مدرن به برلین آمده است. وقتی محض اطمینان همین را از او پرسیدم، جوابی داد که مثل یک سطل آب سرد بود روی سر و صورت من: «نه، آن برنامه تمام شد. سه سال تمام در شهرهای مختلف اروپا اجراش کرده بودیم. این بار با یک گروه جاز فرانسوی آمده ایم. چهار نفر نوازنده و خواننده ی بوشهری و سه نفر نوازنده ی فرانسوی».
گفتم رقص هم دارید؟ گفت: « نه، اوائل یک کمی رقص هم داشتیم اما بعد حذفش کردیم.»
گفتم: « سعید، حیف است. هر چیزی که روی صحنه اتفاق می افتد، حتا اگر یک سخنرانی باشد، به اجبار باید اسپکتاکولر باشد. با این قابلیت هائی که تو داری، حیف است.»
گفت: «می دانم، اما راستش با این شلوغ بازی هائی که سر این جشنواره درآوردند راستش ما ترسیدیم. چون ما یک سری از رقص هایمان مال مراسم عزاست. گفتیم بهتر است اصلا از خیرش بگذریم. همینطوری هم دارند به ما مارک می زنند وای به حالی که...»
دلم به درد آمد. هرکس که با مراسم عزاداری بوشهری ها آشنا باشد می داند که حتا سینه زنی بوشهری ها هم عزاداری نیست. رقص است. یک آئین به شدت تماشائی. قرن ها پیش، بردگان سیاهپوستی که خدمه ی کشتی بودند، و بر اثر کشتی شکستگی، یا هرچه، ماندگار شدند در بوشهر، همانطور که با زاد و ولدشان نسلی دورگه از ساکنان بوشهر را پدید آوردند، از تلفیق سنت های آفریقائی و ایرانی هم موسیقی و رقص دو رگه ای را پدید آوردند که امروز هرکس که به جان آمده است از رخوت موسیقی ایرانی و طالب تحرک است جواب را در موسیقی این منطقه باید پیدا کند.
دلم به درد آمد از این که چرا باید بعضی دوستان خارج از کشور چنان هیاهوی بیجایی به پا کنند که کسی مثل شنبه زاده از ترس آنها جرئت نکند موسیقی و رقص خودش را به تمامی اجرا کند و ناچار تن بدهد به خودسانسوری. بدبختانه، این ترس منحصر به او نبود. دوست فاضل ام جلال ستاری هم که یکی دو هفته پیش از من همراه با گروه های تآتری به برلین رفته بود، و در بازگشت چند روزی در پاریس توقف داشت، در دیداری که دست داد همین را می گفت؛ ترس و دلهره ای که افتاده بود به جان بازیگران پیش از رفتن به روی صحنه. گویا به مرگ هم تهدید شده بودند از طرف یکی دو تن از کسانی که تظاهرات کرده بودند در آنجا. این درد است که کسانی که با هزار مکافات در داخل کشور کار می کنند هم چوب حکومت را بخورند هم چوب مخالفان حکومت را.
ادامه دارد


جمعه، اسفند ۱۵، ۱۳۸۲

«ژاپن»، کشف ساحت تازه ای در شعر نانام
درست خوانی هر شعر نخستین پله ی ورود به جهان آن شعر است. از این منظر، «ژاپن» یکی از بد قلق ترین(و در عین حال مهم ترین) کارهای نانام است. گفتم «کار» و نگفتم «شعر» چون نانام خواسته است که هرجا خطی از او در دوات هست یا عنوان «کار» از آن یاد شود و نه «شعر». از او نپرسیدم چرا؛ چون خودم هم با این امر موافقم. در حقیقت کارهای او را به سه دسته می توان تقسیم کرد:
1 ـ شعر به مفهوم مطلق کلمه(مثل: قله‌ی قاف با خانه‌ی من چهار ايستگاه فاصله دارد...)
2 ـ گلگفت یا همان آفوریسم (مثل: گلو رگ‌هايی دارد همريشه با طناب...)
3 ـ نشعر. (که چون این نوع کارهای نانام مورد پسند من نیست طبیعتاْ نمونه ای از آنها هم توی دوات نیست که اینجا مثال بیاورم).
اما برگردیم به شعر «ژاپن»:
درست خوانی معضلی ست جدائی ناپذیر از هستی شعر مدرن ما. در شعر کلاسیک، همان وزن و قافیه تا حد زیادی خواننده را راه می برد به درست خوانی شعر( گیریم در مورد شاعری مثل حافظ همین هم کفایت نمی کند و کمتر کسی شعر او را بی غلط می خواند).
شعر مدرن اما هرچه پیشتر آمده است، به دلیل غرابت فضاها و تازگی فکرها، سخت خوان تر شده است. هرچه فضاها آبستره تر نقاط هدایت کمتر؛ هرچه فکرها پیچیده تر زبان ناآشناتر.
نانام شاعر دشوار خوانی نیست. با این حال، در «ژاپن» او یکسره وارد کهکشان دیگری می شود که به نسبت کارهای پیشین خود او بکرتر است و درست به همین دلیل هم دشوارخوان. پس چاره ای نیست جز آنکه اجزای این کهکشان را از هم واکنیم و از نو ببندیم تا روشن شود قلق کار در کجاست.
نخست خود شعر را با هم بخوانیم:
پنج نسندلی به دور ِ يک نميز
يک نقوری
و يک نادم
يک نروز
يک نديوار
( و يک رونرو).

اگر مشکل سطر آخر نبود شاید این شعر هم دشوارخوان نبود. در حقیقت قفل این شعر درست در همین سطر است.
در زبان فارسی ادات نفی(نه، نا) بر سر فعل می آیند(نرو، ننویس، نخوان) یا بر سر صفت( ناپیدا، ناآگاه، ناراحت).
اینکه ادات نفی بر سر اسم بیایند امکانی است که کشف اش را مدیون نانام هستیم. از منظر زبانشناسی حضور ادات نفی بر سر اسم امریست ناممکن. چون صفات می توانند متضاد باشند(خوش، ناخوش) اما نام ها هویت اشیائند یا می توان فراتر رفت و همصدا با هایدگر گفت که نام ها نشانه ی اشیاء نیستند، خود اشیائند. و اشیاء یا وجود دارند یا نه. اما، از ترکیب ادات نفی با اسم، نانام دست به آفرینش «نا شیء» می زند و ما را به کشف ساحت دیگری از هستی می برد. این مهم ترین دستاورد زبانی اوست در «ژاپن». با این حال هنوز ما به شعر نرسیده ایم چون آن سطر بد قلق ِ آخر در برابر خوانش ما مقاومت می کند. چرا شاعر گفته است « يک رونرو»؟ حالا بهتر است هرچه را که او رشته پنبه کنیم و آن را موقتاْ اینطور بنویسیم:
پنج نه سندلی به دور ِ يک نه ميز
يک نه قوری
و يک نه آدم
يک نه روز
يک نه ديوار
( و يک نه روبرو).

حالا خواندن این شعر به هیچ وجه دشوار نیست. اما چرا شاعر آن را پیچانده؟
در حقیقت، شاعر، در نخستین قدم، با نفوذ دادن ادات نفی(نه) در بدنه ی اشیاء، هستی و شیئیت اشیاء را از آنها سلب می کند و از آنها یک «ناشیء» می سازد: نسندلی(بجای نه سندلی)، نمیز( بجای نه میز)...
با اینهمه، هنوز دو پیچ دیگر هست که باید گشوده شوند: «نادم»(در سطر سوم) و «رونرو» (در سطر آخر).
چرا شاعر «نه آدم» را به صورت «نادم» نوشته و نه «نآدم»؟ اجازه بدهید کمی دیرتر به این مورد بپردازیم.
در عبارت «رو به رو»(که غالباْ آن را به صورت « روبرو» می نویسیم) جزئی هست( به) که به لحاظ شکل شبیه «نه » است منتها مثل تصویر هر شیئی در آینه وارونه است. شاعر از این تشابه شکلی و از این وارونگی نهایت استفاده را می کند و ابتدا جای « به» را با « نه» عوض می کند تا نیستی را بدل کند به ذات این عبارت: «رو نه رو »!
در حقیقت شاعر که از قرار قبلی خودش با ما عدول کرده و، برخلاف شش مورد اول، ادات نفی را نه در اول اسم که در وسط آن آورده حالا(پس از استفاده ی مطلوب از تشابه شکلی ِ «به» و «نه») با حذف «ه» از آخر کلمه ی «نه» و نفوذ دادن هرچه بیشتر ادات نفی در بدنه ی کلمه بار دیگر به قرار قبلی خودش برمی گردد تا انسجام بدهد به شیوه ی کار. این پشتک واروی دشوار که سرنوشت شعر را با خطر مواجه می کند چه دردی را قرار است دوا بکند؟ ویران کردن مطلق «روبرو»! آفرینش چشم اندازی هراس آور: رونرو!
حالا، در پرتو این چشم انداز(پنج نسندلی به دور یک نمیز/ یک نقوری...) سطر چهارم شعر ابعاد تازه تری به خود می گیرد: « و یک نادم»!
شاعر کلاه را از سر «آ دم» بر می دارد، برهنه اش می کند و پس از نفوذ دادن ادات نفی در بدنه این اسم ما را در برهوت این هستی ویران رها می کند تا در آدم بودن این « آدم» هم تردید کنیم: آیا این آدم است که «نادم» (نه + آدم ) شده است؟ یا نادم(پشیمان) است؟ یا نادم(نا + دم؛ همان پارچه ای که روی قوری می گذارند تا چای دم بیاید)؟
در این جهانی که همه اشیاء مسلوب شده اند از شیئیت، هستی آدمی هم مورد تردید قرار می گیرد تا ما در برابر یک تابلوی طبیعت بیجان قرار بگیریم؛ یا بهتر بگویم در برابر یک تابلوی « نطبیعت بیجان».
«ژاپن» شاید به لحاظ قوت تأثیر در حد کارهای دیگر نانام نباشد، اما به لحاظ ابداع زبانی اش و از آن مهم تر به لحاظ کشف ساحت های دیگری از شعر مطمئناْ سکوی پرتابی است برای نانام و برای شعر ما.
برای خواندن کارهای نانام در دوات اینجا را کلیک گنید

شنبه، اسفند ۰۹، ۱۳۸۲

رمز عبور از مانع (درباره داستان «اتاقی، خیالی» از سودابه اشرفی)
«اتاقی، خیالی» داستانی «ساده» دارد. حکایت بازداشت سه روزه ی دختری ست شانزده ساله به جرم گرفتن دست معشوق در کوچه ای خلوت. گفتم «ساده» و آن را توی گیومه گذاشتم. ساده است از بس عادی شده است. و عادی شده است از بس تکرار شده است.
در نمایشنامه تمثال، از زبان یکی از شخصیت ها نوشته ام: «هیچ چیز بدتر از این نیست که آدم اگر سرش درد می کند به سردردش عادت کند. چون، اینطوری، حالش خوب نیست ولی نمی فهمد چرا». مردم ما سال هاست به سردردهایشان عادت کرده اند. و تمام هنر سودابه اشرفی در اینست که به زیبائی تمام نشان می دهد که در پس این حادثه ی «ساده» چه فاجعه ای خوابیده.
«زانوهاتو بكن از هم. اينطوري مثل من. بيفت روش. آها اين‌طوري مثل من. تندتر چنگ بزني گرمت مي‌شه. نه اون‌جور وارفته. نترس. ببين، راحت بنشين – مثل ما.»
«اتاقی، خیالی» سطر به سطر ما را غوطه ور می کند در فضایی ترسناک و سرشار از غرائب تا ببینیم راه جهنم چطور با «حسن نیت» فرش می شود: دختری که بازداشت شده است تا میادا«گوهر عصمت» اش به باد رود حالا جسم و روحش زیر نگاه های هیز نگهبانان و زندانیان دیگر مورد تجاوز قرار می گیرد.
از وحشت، فشار انگشتانش را حس نخواهد كرد. از هراس و شرم است كه خود را با دست‌ها خواهد پوشاند و گيج و منگ به زن چشم خواهد دوخت.
«اونارم بيخودي نپوشون. بقيه هم دارن.»
نگاهش دور اتاق خواهد چرخيد.
«برو پايين نترس. نمي‌خورنت. من هم كه آدم‌خورم از لنگه‌هاي تو خوشم نمي‌آد.»

اشرفی به درستی( و به تأسی از پیرآندلو) روح را همطراز با جسم می کند تا وارونگی جهان اخلاقی
حاکمان کنونی را نشان بدهد. این یعنی فکر. و فکر، درست همان چیزی است که بخش اعظم ادبیات ما از غییبت آن رنج می برد.
غرابت فضای وهم آور این داستان را اشرفی به مدد زبان ساخته است. در این هر دو زمینه(زبان و فکر) ادبیات ما محتاج يک بازبینی جدی ست. آن ابهام مصنوع داستانهای دو سه دهه ی گذشته که صرفأ به مدد چند ترفند ساده فراهم می شد غالباْ بپا کردن گرد و خاک بود تا مبادا آشکار شود که آن پشت ها چیزی نیست. بازی های زبانی این روزها هم غالباْ نه تنها غفلت از فکر است که غفلت از یک نکته ی بدیهی هم هست: به وقت ترجمه(به فرض فراهم شدن چنین امکانی برای کارهائی از این دست) همه ی این بازی های زبانی ناگهان منحل می شوند و آن خلاء عظیم فکر با چهره ئی عریان خودش را نشان می دهد.
اینجا، در این داستان، سودابه اشرفی حد بازی های زبانی و جای واقعی آنها را در یک متن به درستی دریافته و به چابکی به کار زده است. من از تکرار این نکته به دوستان نویسنده ام خسته نمی شوم که وقتی متنی می نویسند به این بیندیشند که اگر ترجمه شد یک خواننده ی (حالا نمی گویم فرانسوی یا انگلیسی) یک خواننده ی اسکیمو یا چینی چه نسبتی میان خودش و این متن می بیند. به این بیندیشند که ربط میان نویسنده ی هر سرزمینی را با بقیه ی جهان فقط مسائل وجودی برقرار می کند نه بومی گرایی(که نواختن شیپور از سر گشاد آن است) و نه دخیل بستن به بازی های زبانی که از مانعی به نام ترجمه ویزای عبور ندارند.
سودابه اشرفی، با نوشتن «اتاقی، خیالی»، مانع را، به رسم پرش ارتفاع، هم برای خودش و هم برای داستان کوتاه ما بالاتر نهاده است.

شنبه، دی ۲۷، ۱۳۸۲

این دست ها، این نگاه عجیب!

دستش را گرفته است جلوی دهنش. سرما خورده است انگار. دست را حائل کرده است تا سرفه که می کند ويروس را منتقل نکند به کسی. اينقدر با ملاحظه و خوددار!
دستش را گرفته است جلوی دهنش، مثل کسی که ناگهان بفهمد رازی را!
کسی کشته شده است! کسی کشته خواهد شد!
نگاه کنيد به انحنای ملايم انگشتان. تمام ملاحظه ی يک انسان خلاصه شده است در نرمش دست و در خم انگشت سبابه که خوابيده است روی انحنای نوک بينی. اين دست اگر هم چاقویی بردارد چنان به لرز برمی دارد مبادا که برنجد چاقو.
زمخت می کند فقر دست هرکس را. اما برای آنکه فقر يک دست اينهمه انحنای ملايم داشته باشد روح باید طاقتی بیافریند فراتر از حوصله ی بشری. در کجای اين دست می تواند بگنجد قتل؟
و اين چشم ها که برغم فقر نه خفت در آنها هست نه ذره ای کينه، دوخته شده اند به نقطه ای پائين تا گمراه کنند بیننده را و نبیند گلایه ای را اگر هم هست، که هست اما پنهانش کرده است در اعماق ضمير، در گم گوشه ترین جای وجود. در کجای این چشم ها و این سیمای نجیب می تواند بگنجد قتل؟
کبرا 22 سال دارد، فقط*. او را انقلاب شما زائید. سهمش از نفت و انقلاب فقر بود و رفتن به زور زیر مردی که از پدر او مسن تر بود؛ رفتن به زیر شما؛ رفتن زیر انقلاب شما!
سیمای او نجیب تر از سیمای مسيح! چه کردید که مسیح رفت تا آستانه ی جنون و اين دستها، اين انحنای بی مانند، خطوط زمخت قتل شد و تکه تکه کرد پیرزنی را که به نوبه ی خود قاتل بود و قربانی؟
به کدام نقطه ی جنون باید برسد این دستی که زائیده ی انقلاب شماست تا قطعه قطعه کند انسان را؟
جنایت کبرا بزرگتر نیست از جنایت «پیر ریوی یر»**. او قاتل مادر، خواهر و برادر خود بود. بااینهمه، یک قرن و نیم پیش دادگستری فرانسه پیر ریوی یر را از اعدام مبرا کرد. چرا که فرمان قتل نه از مغز پیر ریوی یر که از درون جامعه بود که می آمد.
به حکم اعدام کبرا نه فقط اعتراض باید کرد که با تمام توان از مجامع بین المللی باید خواست تا او را از آن قتلگاه بیرون بکشند و در یکی از کشورهای اروپایی پناه دهند؛ جایی که به کبرای تهیدست خانه خواهند داد و هزینه ی تحصیل تا این قربانی نفت و انقلاب در سن 22 سالگی متولد شود و چند سال بعد برای خود کسی شود در خور زیبائی آنهمه انحنای انگشتان، و زیبائی آن نگاه عجيب که خلاصه ی پرسشی ست دردآلود: چرا انقلاب شما مرا زائيد؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*برای آشنائی بیشتر با ماجرای کبرا اينجا را کلیک کنید
** برای اطلاع از ماجرای پیر ریوی یر رجوع کنید به کتاب میشل فوکو:
Moi, Pirre Rivièr, ayant égorgé ma mère, ma soeure et mon frère…
این کتاب با عنوان «بررسی پرونده ی يک قتل» توسط مرتضا کلانتریان به قارسی ترجمه شده است.

شنبه، دی ۲۰، ۱۳۸۲

پاسخ «دوات» به «ادبیات و فرهنگ»:
آقای مانی عزيز
می خواستم در جواب نامه اول تان بنويسم:
عيبی ندارد که « نام مرا اينجا و آنجا شنيده ايد» يا «تا همين امروز از وجود دوات بی خبر مانده ايد». و اصلاْ غيرطبيعی نيست که شاعر يا نويسنده ای از کار شاعر يا نويسنده ی ديگری بی خبر باشد. چيزی که غيرطبيعی ست اينست که آدم سردبير نشريه ای آنهم با عنوان «ادبيات و فرهنگ» باشد و از وقايع فرهنگی دور و برش بی خبر باشد. اين هم البته جای گلايه ندارد. اما دچار شدن زودهنگام شما به فراموشی(من و شما سن و سالی نداریم!) کمی جای نگرانی دارد. آخر، همان دو سه سال پيش که ابتدای کار دوات بود و من «الواح شیشه ای» را به عنوان فعال ترین بخش دوات می نوشتم شما ایمیلی فرستاديد و از من خواستيد به «ادبيات و فرهنگ» لينک بدهم(این ایمیل هنوزهم بايد توی آرشيو من باشد). من هم به «ادبیات و فرهنگ» لینک دادم اما یکی دو ماه بعد آن را برداشتم؛ درست به دليل رعايت همان پرنسيپ ها! چون دیدم شما «دست» لینک گرفتن دارید اما «دست» لینک دادن ندارید!
می خواستم بنویسم زبان نامه ی اول شما کمی بوی «فقه» می داد و «ولایت». شما از زبان برهنه ی* من ناراحت شدید و من از زبان« ملبس» شما. این به آن در.
اما از نوشتن اينها منصرف شدم چون نامه ی دوم شما تا حد زيادی پاسخ نامه اول خودتان را داده است. پس به جای همه ی اينها می پردازم به اصل مطلب:
1 ـ تعجب می کنم که شما اصل مسئله را ول کرده ايد و چسبيده ايد به «حق التأليف»، تازه، وسط دعوا نرخ هم تعيين می کنيد!
همه ی مسئله بر سر پرنسيپ است! فرقی نمی کند نشريه شما يک تنه اداره شود يا با کادری به وسعت «ناسا»؛ فرقی نمی کند بخش های مختلفش خودگردان باشند يا تابع نظر سردبير. در عالم نشر، اجازه گرفتن از نويسنده، ذکر مأخذ و لينک دادن يک پرنسيپ است. به نظر می رسد نشريه شما اين مسئله را دست کم گرفته است( يا دست کم گرفته بوده است). چون من تنها کسی نيستم که از اين بابت شاکی ست. تا آنجائی که می دانم سه نفر ديگر، کوشيار پارسی و اکبر سردوزآمی هم(نفر سوم را بعداْ می گويم) پيش از اين، هر يک به شيوه ی خود اعتراض کرده اند به اين رفتار شما. وقتی سايتی مطلبی را بدون اجازه نويسنده اش و بدون ذکر مأخذ از نو منتشر می کند کمترين آسيبش اينست که خواننده ی از همه جا بی خبر گمان می کند طرف آنقدر خودشيفته است که هرجا می رسد هی خودش را تکثير می کند.
شاهد ديگر عدم توجه شما به پرنسيپ ها همين ترتيبی ست که در نظر گرفته ايد برای ذکر نام نويسندگان در صفحه ی اول نشریه تان(شرحش را خودتان در نامه دوم نوشته اید). رفیق!«ترتيب تاريخی» فقط برای نشرياتی منطقی ست که دائم به روز می شوند؛ مثل اخبار روز، مثل ايران امروز، يا همين دوات کوچک و بی سروصدا و بی خواننده و بی سردبیر ما. برای نشريات پريوديک(مثل نشريه شما که هر پانزده روز يکبار منتشر می شود) تنها ترتيب منطقی ذکر اسامی به ترتيب الفباست.
2 ـ از من نشانی دقيق مطالبی را خواسته ايد که بدون ذکر مأخذ و لينک در «ادبیات و فرهنگ» منتشر شده اند. از آنجا که در اين يکی دو ساله ی اخیر روزنامه ها و سايت های متعددی بدون اجازه و حتا اطلاع من اقدام به بازچاپ مطالب سایتم کرده اند( بجز سايت های اخبار روز،  ايران امروز، و شهروند که همينجا به خاطر رعايت پرنسيپ ها از آنها تشکر می کنم)، انتظار نداشته باشيد که حافظه ی من آدرس دقیق موارد تخلف را به ياد داشته باشد؛ مخصوصاْ که دو مورد اول حدوداْ مربوط می شود به يک سال و نیم پيش، و آرشیو شما هم فقط تا شماره ی 30(یک سال پیش) را نشان می دهد. همینقدر می توانم بگویم که به احتمال زياد آن دو مطلبی که بدون ذکر مأخذ منتشر شده اند یکی «نويسنده‌ي ايراني و آزادي دروني» است و ديگری « معمای هويدا». و هر دوی اين مطالب هم تا آنجا که یادم هست در ستون «برای شما خوانده ايم» چاپ شده اند.
مورد سوم «گفت و گوی یوسف علیخانی با رضا قاسمی» است که در شماره 30 نشريه شما آمده است. اين يکی، علاوه بر آنکه مأخذ و لينک ندارد، از قضا از آن مواردی ست که دقيقاْ نشان می دهد چرا بايد از نويسنده اجازه گرفت برای چاپ مطالبش. قضيه از اين قرار است که وقتی مصاحبه ی روزنامه همشهری با من(اين نخستين مصاحبه ای بود که پس از 16 سال دوری از وطن در يک روزنامه ی داخل کشور منتشر می شد) برغم همه ی شرط و شروط ها و محکم کاری ها، با حذف نيمی از حرف ها منتشر شد چنان چشمم ترسید که وقتی عليخانی تماس گرفت برای گفت و گو، همه ی محکم کاری ها را به خرج دادم تا قضيه ی سانسور تکرار نشود(پِیش از شروع گفت و گو حدوداْ چهار پنج نامه ميان ما ردو بدل شد). اين گفت و گو، به دليل سوء تفاهمی که برای ايشان پيش آمد، متأسفانه، سر زا رفت. چرکنويس ناقص این گفت و گو را که من فرستاده بودم تا ايشان سوآل های تکراری را حذف کنند و بجایش اگر از لابلای حرف های من سوآل های تازه ای به ذهنشان می رسد اضافه کنند، ايشان برداشتند و به دليل همان سوء تفاهم(من شوخ طبعی ام گل کرده بود و ایشان تصور کرده بودند که دستشان انداخته ام) گفت و گو را به همان شکل ناقص و ويرايش نشده فرستادند برای سايت سخن(خوشبختانه روز بعد که متن ويراش شده را فرستادم مسئولين اين سايت به سرعت اقدام کردند و بی درنگ متن ویرایش شده را جانشین متن قبلی کردند). طبیعتاْ اين قضیه بشدت مرا آزرده خاطر کرد. رنجيدگی من از زيرپا نهاده شدن همه ی آن قول و قرارها وقتی به اوج خود رسید که دیدم چند روز بعد همین مصاحبه ی ناقص را«کتاب هفته» با حذف حدود یک سوم آن بازچاپ کرده است. اینجا بود که به علیخانی نوشتم از این پس هرگونه بازچاپ این مصاحبه ممنوع است. ایشان هم گرچه از من رنجیده بود(احتمالاْ به دلیل خشونتی که در لحن نامه ام بود) انصافاْ از آن پس مراعات کرد. تا اينکه «ادبیات و فرهنگ» در شماره 30 خود اقدام به نشر مجدد این مصاحبه نمود. جالب این که خود علیخانی هم(لابد برای مراعات آن شرط) به شما اعتراض کرد که چرا سرخود اقدام کرده ايد به باز چاپ آن گفت و گو(این هم سومین فرد معترض). این مصاحبه هم خودتان می توانيد ببینید نه لینک دارد نه مأخذ.

مورد چهارم مربوط است به مقاله «ژیان، استعاره ی سرنوشت یک نسل» که در شماره 32 نشريه تان بازچاپ کرده اید. این بار بالای مطلب نوشته ايد: « اخبار روز – www.iran-chabar.de - بولتن سياسى، خبرى، تحليلى، فرهنگى». اينکه بجای دوات سايتی را ذکر کرده اید که مطلب را (البته با اطلاع من) بازچاپ کرده است عییی ندارد، می گذاریم به حساب اینکه «تا همین امروز از وجود دوات بی خبر بوده اید». اما چرا به همین سایت« اخبار روز» لینک نداده اید؟ رفقا، شما را به جدتان از عصر چاپ بیرون بیائید! در عصر انترنت، لینک دادن یعنی ذکر مأخذ به نحو اکمل! یعنی اشاعه ی یک مطلب خوب، یعنی قدر نهادن به سایتی که مطلب خوبی منتشر کرده. بعد هم غافل نشوید از اعجاز این کلمه ی «برگرفته»! این همان باطل السحری ست که وقتی می نویسید« برگرفته از...» یعنی که نویسنده خودش را چس نکرده هی اینجا و آنجا تکثیر بکند وجود منحوسش را. يعنی که این شما هستید که اهمیت داده اید به آن مطلب و به آن نویسنده! نه خودش.
می دانم این اواخر کلامم تلخ شده است و گاه گاه گزنده حتا. از این بابت متأسفم. اما گمان نمی کنم اگر کسی جای من می بود می توانست ملایم تر از این باشد. چاپ «همنوایی شبانه...» در ایران می توانست زیباترین اتفاق زندگی ام باشد اما قاتل جانم شد. ناگهان مطبوعات داخل هجوم آوردند به سایتم و شد آنچه نباید می شد.
مشاهده ی چاپ مقاله هایی که در فضایی آزاد نوشته شده بودند اما حالا با حذف های بی شمار در روزنامه های داخل چاپ می شدند مرا دچار چنان دپرسیونی کرد که گمان نکنم حالا حالاها کمر راست بکنم. تصورش را بکنید، روزنامه حیات نو مقاله ی «نویسنده ی ایرانی و آزادی درونی» را فقط تا نیمه اولش چاپ کرد!! دقیقاْ تا نیمه اول! به زبان آخوندی « کلو واشربوا» را چاپ کرد و «ولا تصرفوا» را چاپ نکرد. مصاحبه ها و نفدهای خارجی ها هم در امان نماندند از این سانسور. اين ديگر «رساندن نوشته های من به مردم نبود»؛ رساندن صدای کج و کوله شده ی من به مردم بود. من که آدم سیاسی نبوده ام! من برای فرار از دست همین سانسور زدم از کشورم بیرون! و حالا، يک سال تمام کارم شده بود نشستن و تماشای سلاخی نوشته هايم در روزنامه های داخل! و ماتم گرفتن. و به جای نوشتن ماتم گرفتن. زهرم شد شادی چاپ بدون سانسور آن کتاب! از همه بدتر، از ورای اين ماجرا رصد می کردم بسته تر شدن روز به روز دريچه هائی را که ملتی به هزار خون دل گشوده بود. خرابی فراتر از احوالات شخصی بود.
ختم کلام، می دانم هر مطلبی که از من منتشر کرده ايد نشانه ی عنایتی ست که به کار من داشته اید. از این بابت ممنونم از شما. اما بدانید بزرگترین لطفی که من و شما می توانیم در حق هم بکنیم رواج دادن پرنسیپ هاست، و خواست مؤکدمان به مراعات آن ها توسط دیگران. آخر مگر نه آنکه 24 سال است زیر سایه ی حکومتی مُردگی می کنیم که تیشه زده است به ریشه ی هرچه پرنسیپ است؟
پایدار باشید و دور از آسیب این و آن
* برای توضیح بیشتر در باره ی «زبان برهنه» رجوع کنيد به مطلب « زبان برهنه، از صراحت تا فحاشی و رکاکت» در این صفحه

پنجشنبه، دی ۱۸، ۱۳۸۲

پاسخ سردبير «ادبیات و فرهنگ» به «دوات»
به دنبال انتشار مطلب «فضای مجازی و رفتار کج و کوج فرهنگی» سردبير «ادبيات و فرهنگ» پاسخی نوشت که می خوانيد:
آقای رضا قاسمی گرامی
امروز یک دوست، مطلبی از شما برای من فرستاد که در آن با زبانی که در خور شما و ما نیست به ماهنامه ادبیات و فرهنگ اعتراض کرده اید که چرا کارهائی از شما را در ادبیات و فرهنگ بدون اطلاع شما یا اشاره به ماخذ آن نشر داده ایم.
نخست بگویم که من همین امروز از وجود نشریه شما (دوات) خبر شدم و تاکنون هم متاسفانه فرصت لذت بردن از مطالب آن وکتابهای شما را نیافته ام.
دوم این که من متاسفانه چندان با کارهای شما آشنا نیستم.هر چند نامتان را اینجا و آنجا شنیده ام. لذا تصور این که خواسته باشم از نام و کار شما برای مجله سوءاستفاده کنم، اساسا منتفی است.
در حال حاضر به یاد ندارم کدام مطلب شما در کدام شماره از ادبیات و فرهنگ بازچاپ شده است. سیستم کار ما چنین است که همکاران ودبیران بخشهای مختلف مجله، مطالب را آماده می کنند و در مجله می گذارند. من مطالب رسیده را می خوانم و طبیعی است که در باره یکایک مطالب ، نپرسم که آیا شخص شاعر یا نویسنده، خودش مطلب را برای بخش مربوطه فرستاده است یا دبیر آن بخش آن مطلب را از جائی برگرفته است؟
به هر حال من شخصا از سوء تفاهمی که پیش آمده متاسفم و اگر شما نشانی دقیق مطلبتان در ادبیات و فرهنگ را بدهید با مسئولین بخش مربوطه گفتگو خواهم کرد و پیداست که در مجله هم خواهیم نوشت که مطلب شما را از کجا برگرفته اند.
ای کاش به موقع این خبر را به من می دادید.
همکار گرامی!
ما بدنبال شهرت نیستیم ونیازی هم به جنجال برای مطرح کردن خود نداریم. کاری می کنیم صادقانه و رایگان به خاطر دلمان و عشقمان به ادبیات ایران. به اندازه کافی هم مطلب به مجله می رسد.
لذا شایسته می بود که برخورد شما با ما به دور از الفاظی آنچنان شتابزده و نادلپسند باشد.
برای شما آرزوی موفقیت دارم
مانی
سردبیر ماهنامه ادبیات و فرهنگ

پس از دريافت اين نامه، ايميل زير را برای ايشان فردستادم:
aghaye Manie aziz
javabe shoma be ta'khir oftad chon nemidanestam in namehe shoma khosoosist ya mikhahid be onvane javabe matalabe man, tebghe ghanoone nashr, dar haman sotoon va ba haman horoof dar Davat chap shavad. goftam az khodetan beporsam.

sarboland bashid
Reza Ghassemi
در جواب، آقای مانی نامه دوم را نوشتند:
آقای قاسمی گرامی
با درود
چنانچه دوست بدارید می توانید آن یادداشتی را که برایتان فرستاده بودم (به انضمام همین یادداشت) در سایت خود بگذارید تا خوانندگان سایت که مطلب شما را خوانده اند نپندارند شما یک تنه به قاضی رفته اید.
یادم افتاد سالها پیش یک دوست، رمان همنوائی ارکستر چوپانها را برای من به صورت فتوکپی فرستاده بود که بخوانم. بخشهائی از آن را خواندم اما شیرازهء آن کاغذها گسست و من از به اتمام رساندن آن محروم ماندم.
ضمنا نقدی برهمان کتاب را گویا 2 سال پیش به قلم خانم نسرین رنجبر ایرانی در ادبیات و فرهنگ منتشر کردیم.
باور کنید ما زیر این همه شعر، مطلب و داستان که برای مجله می رسد - و همه شان هم خواندنی نیستند- نفسمان دارد می گیرد و در ارتباطات گسترده، گاهی سرنخ بسیاری از کارها از دستمان در می رود.
محض اطلاع شما بگویم که بخشهای مختلف ماهنامه ادبیات و فرهنگ، مستقل و خودگردان هستند، و چون مجله به صورت اتوماتیک منتشر می شود، نام نویسندگان و تیتر نوشته هاشان براساس تاریخی که برای انتشار تصویب می شوند، تنظیم می گردد. یعنی آن که مظلبش دیرتر از همه تصویب می شود، نامش در روی جلد مجله، بالاتر از دیگران قرار می گیرد! لذا اگر شما نام نویسندهء نوآمده ای را در صدر و نام نویسنده ای توانا و نامدار را در ذیل تیترها می بینید، ناشی از اتواتیک بودن کار است و نه ارزشگزاری ما.
نکته آخر این که مجله ما در ایران هم هزاران خواننده دارد. تاکنون، - و تا آنجا که من آگاهی یافته ام- دهها بار مطالب مجلهء ما را در روزنامه ها و مجلات داخل بازچاپ کرده اند بی آن که به ماخذ آنها اشاره کنند. ما خوشحال می شویم که آنچه را که به گمان خود برای مردم نوشته ایم، به دستشان می رسد. حقوق مؤلف که حق همهء ما است را احتمالا آن دنیا از نکیر و منکر خواهیم گرفت! مطمئن باشید من درآنجا دهها برابر شما حق التألیف دریافت خواهم کرد، یا به مأخذ نوشته هایم اشاره خواهد شد!

پیروز باشید و مهربان!
مانی
به دليل طولانی شدن مطلب، پاسخ دوات را فردا منتشر می کنيم

یکشنبه، آذر ۳۰، ۱۳۸۲

فضای مجازی و رفتارِ کج و کوج ِ فرهنگی
انترنت، در قبال امکانات بی نظيری که فراهم کرده است برای فضای فرهنگی ما، اين مصيبت را هم به بار آورده که تمام آن کژی ی رفتار را که قرن ها سلطه ی حکومت های فاسد وارد رگ و ريشه مان کرده، و در اين 24 سال هم به منتهای اعوجاج خودش رسيده، سرازير کنيم به اين فضا؛ آنهم در مقياسی وسيع و بی سابقه.
اگر در عرصه ی چاپ، به دليل هزينه های کمرشکن مالی آن، هرکسی قادر نيست بدون داشتن حداقلی از اعتبار و سابقه ی کار سردبیر نشريه ای بشود، در اين فضای مجازی هر شهرت طلبِ از ره رسيده ای که عشق سردبيری خفه اش کرده قادر است بی هيچ زحمت و اعتبار يک شبه نشريه ای راه بيندازد و به غارت حاصل رنج ديگران بپردازد؛ مايه هم فقط دو کليک: يکی برای کپی کردن مطلب از نشرياتی که با هزار وسواس مطللبی فراهم می کنند، يکی هم برای چسباندن آن توی سايت خودشان! به همين سادگی!(حالا، بگذريم از اين آسيب که رشد قارچ گونه اينگونه نشريات مصداق همان مصيبت عظماست که: توليد بيش از حد اطلاعات نابود کردن اطلاعات است).
دوات تا به حال در برابر انواع تعرض ها سکوت کرده است. سايت ادبيات و فرهنگ(که سردبيرش برخلاف اين از ره رسيدگان شاعريست پرسابقه) تا چند وقت پيش، مطالب مرا بی اطلاع و اجازه ی من از روی سايتم برمی داشت و چاپ می کرد، بعد هم نه لينک می داد نه مأخذ را می نوشت. تازه کاش به همين اکتفا می کرد. نام نويسنده را هم، در صفحه ی اولش، می برد آن ته ته، قاطی نام عده ای تازه کار می نوشت! (ياد کون و کله قند نمی افتيد؟). خوشبختانه اين سايت محترم( که هميشه بابت نقل مطالب خودش به تأکيد از ديگران لينک و مأخذ طلب کرده) مدتی ست دست از سر ما برداشته. اما تعرض بعضی سايت های متعلق به از ره رسيدگان کماکان ادامه دارد.
اخيراْ، به استناد شعار « حق گرفتنی ست نه دادنی» گفتيم شايد قصور از ماست که تذکر نمی دهيم. پس، برای اولين بار در عمر سه ساله ی دوات، تصميم گرفتيم اعتراض کنيم تا شايد اين دوستان(که داعيه ی روشنفکری هم دارند) متوجه شوند که نمی توان ناقض حقوق ديگران بود و بعد به امثال شاهرودی معترض شد که چرا حق مردم را پايمال می کنند. خيال می کنيد چه اتفاقی افتاد؟ معلوم شد که عالم روشنفکری هم می تواند جايی باشد مثل گذر لوطی صالح، و روشنفکر هم، بجای جبران خطا و معذرت خواهی، می تواند رفتار يکی از همانها را داشته باشد که زير گذر می ايستادند.
واقعيت اينست که حضور بعضی مطالب ارزشمند در دوات(مثل ترجمه بی نظير فيروز ناجی از سيزده شعر اونگارتی) ثمره ی اعتباريست که گرداننده ی دوات از پس چهل سال کار ادبی بدست آورده؛ و نيز ثمره ی اعتمادی که گاه حاصل سی سال دوستی و مراوده ی فکری با نويسنده شاعر یا مترجمی است که کارش را به دوات سپرده است(در موردی مثل رمان «آهستگی» يکی دو سال تماس مداوم و سروکله زدن های بی پايان برای حل پاره ای مشکلات از جمله معضل حقوقی قضيه، در پس انتشار اين اثر بوده). منتی بر سر کسی نيست. ولی اغلب اينطوريست اگر مطلبی ارزشمند سر از دوات درآورده.
حالا شما زير تمام صفحات، آنهم با خط قرمز، بنويس «بازچاپ مطالب دوات ممنوع است؛ مگر آنکه به دوات لينک بدهيد.» مگر به خرج کسی می رود؟ زمانی که در الواح شيشه ای «لبه های آزادی و مرزهای سانسور» را طرح کردم و نوشتم «بزرگترين عيب اين فضای مجازی اينست که يک نهاد قضائی ندارد» به همين چيزها نظر داشتم. يعنی در اين فضای مجازی اگر کسی حقوق شما را پايمال کرد شما به هيچ طريقی نمی توانيد او را ملزم کنيد به رعايت حق.
اين هم شاهد مدعا:
چندی پيش به من خبر دادند يکی از اين سايت هائی که هزار هزار مثل قارچ سر بر آورده و جز ارتزاق از حاصل کار اين و آن هنر ديگری ندارند، ترجمه ی فيروز ناجی از 13 شعر اونگارتی را از توی دوات برداشته و چسبانده است توی سايت خودش، و به رغم آن اخطار قرمز رنگ هم لينک نداده است به دوات. رفتم، ديدم همينطور است؛ شکل چينش شعر را هم به نحوی عوض کرده اند که اگر مترجم وسواسی اين شعرها ببيند دق مرگ می شود(اين را دست کم از زمان آپولينر می دانيم که شکل چينش يک شعر تا چه حد نقش دارد در معنا). طی نامه ی کوتاهی تذکر داده شد به صاحب سايت. لينک را درست کردند اما گمان می کنيد به چه قيمت؟ معذرت که نخواستند هيچ، حالا بالای شعرها نوشته اند: « برگرفته از: ترجمه فيروز ناجی» و در پائين شعرها اضافه کرده اند: «تايپ شعرها توسط سايت دوات»!!!
براستی اين حد از وقاحت و پرروئی را شما در لاتهای سر گذر هم سراغ داريد؟
ظريفی می گفت عيب روشنفکران ايران اينست که همه اش می خواهند دولت را عوض کنند، در حاليکه بايد ملت را عوض کرد!گمان نمی کنيد اين ظريف آدم با هوشی بوده؟

جمعه، آذر ۱۴، ۱۳۸۲

مجال خونين
در سالروز قتل مختاری و پوينده، می خواهم به نکته ای اشاره کنم. بزرگ ترين خدمت محمد مختاری به فرهنگ ما ايفا کردن نقشی بود که فقط از کسی چون او برمی آمد: آزاد کردن ادبيات و هنر ما از آن فضای سياست زده و آن نوع ادبيات و هنر رمزی که با آن ملازمه داشت و نتيجه ی درک نازل از ادبيات و از سياست بود. چيزی که ايفای اين نقش دشوار را ميسر کرد، سوای تعلق مختاری به فکر و استدلال، تعلق او بود به سياست و به امر مبارزه. همين امر، نزد چپ ها، نفوذ و مشروعيتی به کلام او می داد که به ديگران نمی داد، هرچند که بسيار پيش تر از او به عقيم بودن هنر و ادبيات رمزی پی برده بودند. امروزه، صداهايی که برای چندين دهه خفه شده بودند، نمی دانند در خفه شدن صدای مختاری توسط مشتی نادان آدمکش کدام رمز را بحويند. آيا اين نادانان به اهميت اين جنبه از کار او واقف بودند که خفه اش کردند؟ اگر در هر واقعه جای رضايتی باشد، در اين واقعه، برای مبارزی چون او، شايد جز اين نيست که خفه کردن او صدای او را رساتر کرد. اما، برای آنها که چندين دهه طعم خفگی را چشيده اند، فشار هر دستی به دور گلو غم انگيز است؛ که:
قتل،
مجال خونينی‌ست
برای لکنت يک دست
.
يادشان گرامی باد.

یکشنبه، آبان ۲۵، ۱۳۸۲

مکافات ترجمه (3) ريشه های بدبينی
آنچه در ربط با ترجمه ی متنی از کافکا پيش آمد نشان داد که ما هنوز خيلی فاصله داريم تا رسيدن به يک گفت و گوی انتقادی خونسردانه و فارغ از تنش. سهم من از اين ماجرا ملامت بود از هر سه سو: دو طرف گفت و گو، و خودم! شايد در ماجرائی که به کافکا مربوط است دچار شدن من به سرنوشت پرسوناژهای کافکا خالی از طنز نيست؛ عجيب هم نيست. هرچه باشد من هم يک پارانوياک تمام عيارم.
اتهامی که متوجه آقای عبداللهی شده بود طبعاْ چيز کمی نبود:
1 ـ نام داستان من درآورديست.
2 ـ اين متن نه داستان که بخشی از يادداشتهای کافکاست.
3 ـ نه تنها بعضی از جمله ها حذف شده اند که «محض رضای خدا حتا يک جمله از اين متن درست ترجمه نشده است.»
برای کسی که «يادداشت های روزانه کافکا» را خوانده است ظاهراْ اين ادعا عين حقيقت است.
با مدارکی که آقای عبداللهی ارائه کرده اند معلوم می شود نه ايشان قابل ملامت بوده اند، نه وبلاگی که آن متن را منتشر کرده، و نه من که به آن لينک داده ام. اين هم که کسی از وجود متنی بی اطلاع باشد چه آقای صدر باشد چه من و چه هرکس ديگر البته جای سرزنش ندارد. حساب کرده اند که به طور متوسط هر آدم در طول زندگی اش 2500 کتاب می تواند بخواند. اين رقم را در مورد نويسندگان و کتابخوانان حرفه ای حتا اگر 10 برابر هم بکنيم، باز عدد 25000 در برابر حجم سرسام آور کتابهائی که همه ساله منتشر می شود براستی رقمی است معادل صفر. محض اطلاع می گويم فقط در کشور فرانسه همه ساله متجاوز از 500 رمان منتشر می شود(مجموعه های قصه، شعر و نمايشنامه و نيز کتابهای نقد و نظر در زمينه ی ادبيات به کنار). و تازه اين آماری است که مربوط می شود به شروع فصل، يعنی ماه سپتامبر، فقط.
مسئله ای که پيش آمد موردی است کاملاْ ملموس که نشان می دهد داوری کردن گاه تا چه حد دشوار است. می ماند درسی که هرکس از اين ماجرا خواهد گرفت، و برخوردی که هرکس با مسؤوليت خودش در اين ماجرا خواهد داشت. شخصاْ، کما فی السابق، اگر در موردی خاص کسی را مطلع تر از خودم بدانم، در آن مورد خاص به او اعتماد خواهم کرد؛ مگر آنکه خلافش ثابت شود.
دراين ماجرا، بی خود و بی جهت، انرژی زيادی از من تلف شد. با اين حال، حاضرم همينجا سند کتبی بدهم که نه فقط در اين مورد که در هر موردی و نه فقط حالا که حتا در آينده «هميشه حق با ديگری است.»
حتا وقتی که نيتی زيبا در پس عمل داريم آدمی ممکن است ناخواسته زخم بزند به ديگری. آقای صدر البته مختارند هرطور که مايلند عمل بکنند. اما من و آقای عبداللهی، در نامه هائی که رد و بدل شد، از هم دلجوئی کرديم. تأسف من وقتی بيشتر شد که فهميدم ترجمه ی زيبای يکی از شعرهای ريلکه که دوسال است روی صفحه ی شعر دوات است کار همين مترجم است.
می ماند سمت و سوی مطلوبی که می توان به اين گفت و گوها داد.
از منظری صرفاْ ادبی، شخص من روايتی را که در يادداشت های کافکا آمده است متنی گوياتر و داستانی تر می دانم تا راويتی که در آن کتاب آلمانی آمده است که مأخذ ترجمه ی آقای عبداللهی بوده است. ای کاش طرفين اين گفت و گو که هر دو به زبان آلمانی تسلط دارند و يکی مترجم کافکاست و ديگری بر اساس زندگی کافکا رمانی نوشته است، روشن می کردند که اين کتاب به چه نحوی فراهم آمده. گردآورنده آن کيست؟ و«اعتبار» اين کتاب تا چه حد است؟ اينکه اعتبار را توی گيومه گذاشتم به اين خاطر است که وصيتنامه ی کافکا را در مورد آثارش همگی می دانيم. کتاب «وصيت نامه های خيانت شده» را هم (صرف نظر از موافقت يا مخالفت ما با عقيده ی کوندرا درباره ی «خيانتی» که با زيرپا نهاده شدن اين وصيت نامه به کافکا شده است) می شناسيم. بحث بر سر حد «اعتبار» اين «خيانت» است. يک وقتی ناشری مثل گاليمار همه ی قسمت هايی را که خود نويسنده حذف کرده است در قسمت حواشی چاپ می کند(امری که به شدت مورد اعتراض کوندراست) يک وقت هم ناشری با مسؤليت ماکس برود کارهائی را منتشر می کند که قرار بوده است بسوزانند. يک وقتی هم هست که ناشری( حالا آلمانی فرانسوی يا هرکجائی) از شهرت و اعتبار کافکا استفاده يا سوء استفاده می کند تا قطعاتی داستانگونه را از اينجا و آنجا برگيرد و از آن کتابی فراهم کند. در اين مورد خاص، کتابی را که مأخذ ترجمه ی آقای عبداللهی بوده است من نمی شناسم. ظاهراْ آقای صدر هم نمی شناخته وگرنه آن اعتراضيه را نمی نوشت. روشن کردن حد «اعتبار» اين کتاب و کتابهائی از اين دست(اگر وجود دارند) توسط طرفين اين گفت و گو يا هرکس ديگری که کافکا شناس است يا دست کم احاطه دارد به زبان آلمانی، سمت و سوی مناسبی است که می توان به عنوان ادامه ای سودمند برای اين گفت وگو در نظر گرفت.
نکته ی ديگری که بايد به آن اشاره کرد ريشه ی بدبينی ما «خارج از کشوری ها» به امر ترجمه است. زمانی بود که وقتی به ذبيح الله منصوری کتابی سفارش می دادند برای ترجمه، می گفت: «می خواهيد ترجمه اش چند صفحه باشد؟». از آن زمان تا امروز، امر ترجمه در کشور ما راه درازی را آمده و پيشرفت های شگفت انگيزی کرده. طوری که امروز می توان از «نهضت ترجمه» به عنوان يک اتفاق مهم در فضای فرهنگی کشور سخن گفت. با اين حال، شخصاْ هيچگاه تا اين حد بدبين نبوده ام به کتابهای منتشر شده در ايران (بويژه کتابهای ترجمه شده)؛ اين بدبينی به حدی است که می کوشم از خواندن کتابهای ترجمه شده تا جايی که در توانم هست اجتناب کنم و در اين يک مورد اصل را بر «عدم برائت» می گذارم؛ مگر آنکه خلافش ثابت شود. بعضی از دلايل اين بدبينی را چند سال پيش در مقاله « رمان ايرانی...» برشمرده ام، اينجا مکرر نمی کنم. ريشه ی اين بدبينی را هم در دو چيز می دانم: سانسور و کتابسازی.
چند نمونه:
1 ـ يکی دو هفته ی پيش گذارم افتاد به انتشارات خاوران. هربار، طبق يک عادت قديمی، بعضی از کتابها را محض اطلاع از اوضاع نشر تورقی می کنم. اين بار«سنگر و قمقمه های خالی» بهرام صادقی را نگاه کردم. در صفحه ی مشخصات کتاب با کمال شگفتی ديدم نوشته است«چاپ اول»!! چرا؟ کتابی که پيش از انقلاب بارها تجديد چاپ شده است چرا بايد حالا که پس از سالها اجازه ی نشر پيدا کرده توی مشخصاتش بنويسند «چاپ اول»؟ تا به جوانها بگويند اين کتاب اينقدر بی اهميت است که طی اينهمه سال فقط يکبار چاپ شده؟ کنجکاويم بيشتر شد. رفتم سراغ داستان «عافيت» از همين کتاب تا ببينم سر آن چه بلايی آورده اند. ديدم بجای «آخوندی قوی هيکل» نوشته شده «مردی قوی هيکل»! کجای دنيا دست می برند در کتاب نويسنده ای که از دنيا رفته؟
2 ـ آقای عباس ميلانی مطلع می شود که آقای عبدالرضا هوشنگ مهدوی مشغول ترجمه کتاب او(معمای هويدا) از انگليسی به فارسی است. ضمن تماس با مترجم به ايشان تذکر می دهد که خود او مشغول ترجمه اين کتاب است و درنتيجه آقای مهدوی اجازه ی چنين کاری را ندارد. آقای مهدوی نه تنها به تذکر نويسنده کتاب اهميتی نمی دهد بلکه کتاب را برخلاف تمايل نويسنده اش با حذف قسمت های مهمی از آن به چاپ می سپرد. ترجمه ی آقای مهدوی و ترجمه ی آقای ميلانی(بدون آن حذف ها) به فاصله کمی به بازار می آيد. اما جالب اينجاست که وقتی کار اعتراض آقای ميلانی به مطبوعات می کشد آقای مهدوی دو قورت و نيمشان هم باقی است و مدعی می شود که آقای ميلانی(نويسنده کتاب) بعضی از قسمت ها را غلط ترجمه کرده!!
3 ـ اين اواخر کتابی از ايرج پزشکزاد در خارج از کشور منتشر می شود. کمی بعد همين کتاب با حذف تمام قسمت هائی که به اوضاع فعلی کشور مربوط است در ايران چاپ می شود. حذف ها به نحويست که انگار آقای پزشکزاد اين کتاب را فقط در انتقاد به اوضاع رژيم پيشين نوشته اند. آقای پزشکزاد مجبور می شود طی اطلاعيه ای اين کتاب را تحريم کند و از مردم بخواهد که آن را نخوانند.
4 ـ از ميان انواع کتاب ها، رمان ژانری ست که بيشترين لطمه را از سانسور خورده است. تمام قسمت های اروتيک رمانها، بی بروبرگرد، حذف می شود. بعضی از مترجمان و ناشران آنقدر احساس مسؤليت دارند که دست کم اين مسئله را به خوانندگان تذکربدهند. اما کم نديده ام کتابهائی که مترجمشان تن داده است به حذف اما خودش را موظف نديده تذکر بدهد به خواننده.
کوتاه کنم: در اين شرايط وحشتناک، و تا وقتی که سانسور هست، خود مترجم ها بيش از هرکسی می توانند نقش داشته باشند در ساختن يا فروريختن ديوار اعتماد. اگر نمی توان مثل منوچهر بديعی، مترجم اوليس جويس، آنقدر به کار خود ايمان داشت که تن نداد به حذف حتا به قيمت برباد رفتن حاصل زحمات، دست کم می توان مثل بعضی ديگر احساس مسؤليت کرد و به خواننده هشدار داد. مبارزه با کتابسازی البته وظيفه ی همه ی ماست.

چهارشنبه، مهر ۳۰، ۱۳۸۲

درباره نويسندگان جريان گريز(3) عباس نعلبنديان، شکست ها و پيروزی ها
عباس نعلبنديان(1326 ـ1366 ) کارش را با قصه نويسی شروع کرد. بيشتر قصه های محموعه «ص.ص. م. از مرگ تا مرگ» متعلق است به سال های نخستين کار نويسندگی او. تا آنجائی که من می دانم جايزه مسابقه نمايشنامه نويسی تلويزيون ملی ايران(که برای اولين بار بود برگزار می شد) و برنده شدن نمايشنامه «پژوهشی ژرف و سترگ ...» نقشی اساسی داشت در رو آوردن نعلبنديان به نمايشنامه نويسی.(می گويند نمايشنامه ديگری هم پيش از «پژوهشی...» نوشته است اما نه متن آن موجود است و نه از کم و کيف آن اطلاعی در دست است).
نعلبنديان، چه در قصه ها و چه در نمايشنامه هايی که نوشت، به ندای درونی خودش گوش می داد، و به لحاظ فرم و ساختار نه در پی دنباله روی از جريانات روز ايران بود و نه خود را ملزم می ديد به رعايت اصول جا افتاده ی ادبی در سطح جهان. گرچه، مثل هر نويسنده ی ديگری، منکر تأثير پذيری او از اين و آن نمی توان شد. بر سر او هم، مثل بيشتر نويسندگان غيرسياسی آن دوره ايران، مستقيم(از طريق ترجمه آثار کافکا) و غير مستقيم(از طريق هدايت و نويسنده ای مثل ک. تينا) سايه ی کافکا سنگينی می کند. تأثير کافکا بر نويسنده ی ايرانی، به گمان من، بسيار طبيعی و تا حدی اجتناب ناپذير است. کنکاش در هستی شناسی ما نشان می دهد که، بخاطر پاره ای معضلات فرهنگی ديرپا، تا چه حد جهان هر روزه ی ما شبيه جهان کافکاست. سوای اين، در جهان نوپای ادبيات مدرن ايرانی(به ويژه پس از پيدايش و رشد بی سابقه ی طبقه ی متوسط در دوران پهلوی ها که پای کسانی را به جهان ادبيات باز کرد که غالباْ از خانواده های تهيدست می آمدند) هر نويسنده ای که قلم به دست می گرفت در درجه اول برای خانواده و اطرافيانش و در درجه دوم برای افراد جامعه (مخصوصاْ اگر نمی خواست با جريانات سياسی روز همصدا باشد) بدل می شد به همان حشره ی «مسخ»؛ موجودی عجيب و غيرقابل فهم؛ حضوری مزاحم و دست و پاگير.
اجرای درخشان آربی اوانسيان از نخستين نمايشنامه نعلبنديان، «پژوهشی ژرف و سترگ...»، مسير زندگی او را برای هميشه تغيير داد و از نعلبنديانی که قصه نويسی ناموفق بود نمايشنامه نويسی درخشان ساخت. گرچه يکی دو قصه از مجموعه ی « ص.ص.م.» و نيز رمان «وصال در وادی هفتم» پس از« پژوهشی...» نوشته شده، اما نگاهی به تعداد نمايشنامه هائی که از آن پس نوشت نشان می دهد که آن معدود داستانها درواقع چيزی نبوده است جز آخرين تظاهرات اين دگرديسی.
نعلبنديان آدمی بود به شدت مذهبی. حتا در دوره ورودش به کارگاه نمايش نماز و روزه اش ترک نمی شد و تا سه چهار سالی مانده به انقلاب لب به سيگار و مشروب هم نمی زد. آشنائی زودهنگامش با محمد فرهنگيان(آستيم)( نويسنده ی گمنامی که شخصيت جذاب و تأثيرگذاری داشت و در آن دوره از معدود روشنفکرانی بود که با ادبيات قديم آشنائی داشت) در سوق دادن علائق مذهبی نعلبنديان به سمت عرفان ايرانی عاملی ست انکار ناپذير. به همين دليل يکی از وجوه هميشه حاضر کارهای نعلبنديان اشاره به متون عرفانی ست. اين امر به اضافه جسارتش در بيان عقايد شخصی(طرفدار جبهه ی ملی بود و در نمايشنامه «پژوهشی ...» ، آنهم در آن فضای شديداْ چپ زده آن دوره، از لنين با عنوان « آن مردک ريش بزی» ياد کرده است.) و نيز دغدغه های اصيل اش در دستيابی به شيوه ای شخصی نوشته های او را تبديل می کند به متن هائی دشوارخوان.
امروزه، با شکسته شدن آن دگم ها، و در پرتو نگاهی انتقادی، می توانيم جايگاه متن های او را در ابيات ايرانی بهتر بفهميم. آوردن دو داستان از او در دوات، صرفاْ به دليل فراهم کردن امکان يک بازبينی تاريخی ست. و گرنه، به اعتقاد من، جستجوهای اصيل نعلبنديان در نمايشنامه های اوست که به بار می نشيند، و نه در داستانهايش که تلاش هائی هستند بی فرجام. با اينهمه چيزی که در اين داستانها تحسين برنگيز است (مثل همه ی نمايشنامه های او) صلابت ذهن و استحکام کم نظير نوشتار است(در مقايسه با نويسندگان ديگر ايرانی). طبيعتاْ از نوجوئی چيزی نمی گوئيم چون قرار است اين خصيصه بنيادين همه ی کسانی باشد که در مجموعه «نويسندگان جريان گريز» از آنها کاری ارائه می کنيم.
اگر تا همينجا بخواهيم مقايسه ای بکنيم بين او و ک. تينا، بايد گفت که جهان داستانی نعلنديان نسبت به جهان داستانی ک. تينا مستقل تر و شخصی تر است. در عوض جستجوهای زبانی ک. تينا(برغم لکنت گاه گاهی اش) توانسته است افق های تازه ای را باز کند. اين هم از غرايب روزگار است که اگر زبان نعلبنديان در داستانهايش بدون آينده است، در عوض او در نمايشنامه هايش به زبانی دست پيدا می کند که منحصر به فرد است. و به جرئت می توان گفت که او تنها نمايشنامه نويس ايرانی ست که متن نمايشنامه هايش «صدا» دارد.

جمعه، مهر ۲۵، ۱۳۸۲

ک. تينا و رفتار با زبان
رفتار ک. تينا با زبان، و شباهت حيرت انگيز بعضی از تجربه های نويسندگان و شاعران امروز با تجربه های زبانی او، قاعدتاْ، بايد برای بعضی ها مايه ی شگفتی باشد. به عنوان مثال، تجربه ی زبانی صفدری در« من ببر نيستم...» هرچند به نظر می رسد ملهم از بکت و کلود سيمون باشد اما در زبان فارسی تبارش می رسد به ک. تينا؛ حتا اگر صفدری با کارهای او آشنا نباشد. اينکه او چه کرد و اين يک چه، و اينکه حد توفيق يا شکست هر کدام تا به کجاست امريست که در مجال ديگری بايد به آن پرداخت.
آيا اين رفتار غريب ک. تينا با زبان معطوف است به اراده ی آگاهانه او مبنی بر ويران کردن زبان و اجتنابش از بازی کردن نقش يک مصرف کننده ی صرف؟ يا اين رفتار صرفاْ نتيجه ی ناتوانی او است؟ به گمان من هر دو. اين همان ناتوانی ست که نيما داشت يا هوشنگ ايرانی؛ همان ناتوانی که خاص که هر آدم نوجوئی ست که می داند چه نمی خواهد اما در پيدا کردن آن زبان تازه (يا دست کم در اجرای دقيق آن) بخت يارش نيست، يا زمينه اش هنوز فراهم نيست؛ و اتمام کار می ماند به عهده ی کسان ديگری که بعد می آيند.

ک. تينا در زمانه ای می نوشت که آل احمد و گلستان سرمشق های نثر زيبا بودند. اما به روشنی پيداست که مسئله ی ک. تينا «زبان» است و نه «نثر».
اينکه او در زمانه ای به زبان فکر می کرده که حتا در غرب هم هيچکدام از تئوری های امروزی هنوز مد نشده بود نشانه ی اصالت اوست. چرا که رفتار او با زبان يا برآمده از دغدغه های شخصی اش بوده يا نتيجه ی تأثير پذيری طبيعی از بعضی نويسندگان غربی هم عصرش؛ نه پيروی ی مضحک از تئوری پردازان دانشگاه.
از ميان همه ی علائم سجاوندی، ک. تينا فقط از نقطه و ويرگول صرف نظر می کند. اما اين انصراف هم با ترس و احتياط همراه است. هر جا که جای نقطه است يا ويرگول، ک. تينا جمله ها را از هم فاصله می دهد تا خوانش متن، از آنچه هست، دشوار تر نشود. اين امر(حذف بعضی از علائم سجاوندی) به اضافه زبان متن که زبانی ست ساخته شده همخوان است با غرابت مضون اثر. اين نکته ايست که غالباْ در رويکرد نويسندگان و شاعران امروز مغفول می ماند. يعنی مضمونی پيش پا افتاده را(اگر نخواهيم بگوييم که در غالب موارد اساساْ مضمونی در کار نيست) به ياری بازی های زبانی می خواهند مضمونی بديع جلوه دهند.
از اين منظر، رويکرد صفدری به زبان در «من ببر نيستم...» از آنجا که دغدغه هائی دارد مشابه با دغدغه های ک. تينا، رويکردی است درست. اما اگر لنگی کار ک. تينا برمی گردد به آن «ناتوانی»، لنگی کار صفدری برمی گردد به غفلت او از يک نکته ی باريک تر از مو:
1 ـ فضاهای جنوب به اندازه ی کافی غرابت دارد برای فارسی زبانان غير جنوبی.
2 ـ پاره ای از اصطلاحات محلی، مثل «آزار» حتا برای من که کودکی ام در جنوب گذشته قابل فهم نيست(به حدس که متوسل می شوم گمان می کنم احتمالاْ همان طاعون است يا بيماری ديگری در همان رديف) چه رسد به خوانندگان ديگر.
به دو مورد بالا اگر حذف کامل علائم سجاوندی و نيز ساختن زبانی تازه را هم اضافه کنيم آنوقت اقدام ديگر صفدری يعنی ساختن اصطلاحاتی من درآوردی مثل «می نرماباريد» بجای «نرم نرم می باريد»، چيزی نيست جز غفلت از حفظ تعادل و نگهداشتن اندازه( بگذريم که اصطلاحات من درآوردی اگر مثل همين موردی که نمونه آوردم بر اصول زيبائی شناسيک بنا نشده باشند اثر منفی دارند بر خواننده).
کوتاه کنم: ساختن زبان تازه جنبه ايست مهم از خلاقيت ادبی. اما زبان ساخته شده وقتی درست عمل می کند که تازه باشد، نه اينکه بيگانه؛ کار را به مقصد برساند نه آنکه خار راه شود؛ حضورش نامحسوس باشد نه آنکه مدام جلوه بفروشد به خواننده.
برای آنکه حسابم را جدا کرده باشم از آنها که دائم از يک طرف بام می افتند، اضافه بايد کرد که هيچ کسی نمی تواند به نويسنده ديکته کند ساده بنويسد يا پيچيده. هر نويسنده ای روحيه ی خاص خودش را دارد؛ هر نوشته ای هم نيازهای خاص خودش را. مهم اينست که اگر ساده می نويسيم، ساده نويسی را با ساده گرفتن کار اشتباه نکنيم. اگر زبانمان فاخر است مواظب باشيم در دام تصنع نيفتيم، و اگر زبان تازه ای می سازيم به قدرت هاضمه ی زبان هم توجه بکنيم. مبادا ثقل سرد بکند خواننده.


یکشنبه، مهر ۲۰، ۱۳۸۲

اغراق نمی کنم اگر بگويم برای من اين خجسته ترين خبر بوده است در اين ربع قرن اخير. نوبل شيرين عبادی پيروزی بزرگی است برای آزاديخواهان، طرفداران حقوق بشر، طرفداران حکومت سکولار، و نيز نقطه عطفی ست در تاريخ مبارزات زنان ايرانی.
آن سرآمدان ايرانی که موفق می شوند در عرصه ی بين المللی اعتباری کسب کنند حرامشان باد اگر اين اعتبار را هزينه نکنند برای پيشبرد امر آزادی .
امشب شيرين عبادی، در گفت و گو با خبرنگاران تلويزيونها، بدون روسری آمد و خواستار آزادی زندانيان سياسی شد. او با هزينه کردن اعتبارش نشان داد که شايسته ترين فرد بوده است برای دريافت نوبل. اين پيروزی بر او گوارا باد.

دوشنبه، مهر ۱۴، ۱۳۸۲

نويسندگان جريان گريز
از اين پس، دوات هر ازگاه ستونی خواهد داشت با عنوان «نويسندگان جريان گريز». در اين ستون کار نويسندگانی منتشر خواهد شد که جريان گريز بودند به هر دو معنا: نه پيرو جريانی بودند(دست کم در سطح ملی) و نه خود منشاء جريانی شدند. برکنار و بی سرو صدا نوشتند، و نه خود های و هويی کردند و نه نوشته شان (خوب يا بد) های و هويی برانگيخت. نويسندگانی مثل: شميم بهار، ک. تينا، عباس نعلبنديان، عليمراد فدايی نيا و ...
مطالعه ی کار اينان از جهات مختلف آموزنده است. بعضی از اين نويسندگان، بی اعتنا به شيوه های رايج استادان داستان نويسی، به ندای درونی خود گوش می دادند که حاصلش می شد شيوه ای کاملاْ شخصی، و بعضی ديگر به دليل تماس روزآمدشان با فرهنگ غرب پيرو مد زمانه بودند اما مد زمانه ی غرب. در همه ی اين کوشش ها می شد چيز ارجمندی ديد: جستجوی راه های تازه ای. اما جستجوی راه تازه ضرورتاْ يه معنای يافتن آن نيست. اينکه چرا حتا نمونه های نسبتاْ موفق کار اين نوع نويسندگان در انزوا باقی ماند(درست همان بلايی که سر شاعران دهه ی چهل آمد) محتاج پژوهشی است عالمانه. و برای هر نوع پژوهشی، عالمانه يا غير از آن، نخست بايد منابع اصلی را در دست داشت. و اين درست همان چيزی است که دوا ت قصد کرده است به عهده بگيرد؛ کاری که بدون ياری دوستانی که دسترسی دارند به منابع، ناشدنی است البته.
به گمان من، همه ی گناه برکناره ماندن اين نويسندگان را نمی توان به پای فضای سياست زده ی آن چند دهه گذاشت. خود اين نويسندگان هم( درست مثل شاعران دهه ی چهل) بی تقصير نبودند. اينان،غالباْ، چنان سياست گريز بودند(به عنوان واکنشی نسبت به جريان مسلط ادبی که سخت سياستگرا بود؟) يا چنان دچار بی حسی مطلق بودند نسبت به فجايع دور و بر که گويی در سياره ی ديگری زندگی می کردند. اين هم هست که بدل کردن احوال شخصی به احوال کيهانی نوعی کيمياگری است که کافکا زمينه اش را داشت؛ نبوغ هم. اما برای نويسنده ی اين سوی جغرافيا، يا دست کم برای اين نويسندگان توفيقش دست نداد.
به هرحال کمترين فايده ی خيره شدن در کار اين نويسندگان، اجتناب از رفتن به راه هائی ست که بن بست است؛ گاه گاه هم البته لذت خيره شدن هست در رگه هائی از طلا که هست اما خالص نيست. خالص نيست، اما هست.
مهدی يزدانی خرم هم کار جالبی را شروع کرده است در روزنامه ی شرق با عنوان «نويسندگان فراموش شده». من نمی دانم مسيری که او پيش رو دارد در آينده تلاقی خواهد کرد با نويسندگان مورد نظر ما يا نه. اما تا اينجای کار نويسندگانی که او به آنها پرداخته(پهلوان، تقوايی، ربيحاوی) غالباْ در زمانه ی خود نويسندگانی بودند مطرح، و اگرامروز فراموش شده باشند نه بخاطر طبيعت داستانهايشان که به خاطر انتخاب خود آنهاست که ترجيح داده اند در زمينه ی ديگری کار بکنند. به هرحال، همزمانی اين دو طرح با هم، و تلاقی احتمالی مسيرهايشان در آينده، امريست که سود می رساند به خواننده ای که علاقمند است به اين مبحث. به همين دليل، دوات استقبال می کند از هر نوشته ی تحليلی که بپردازد به اين موضوع.

سه‌شنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۸۲

اگر کلاهی می داشتم
(درباره ی گلی ترقی)

اشاره: اين يادداشت قبلاْ در شماره ی چهارم ماهنامه ی هفت چاپ شده است. اين همان متن است. بازچاپش در اينجا فرصتی پيش آورد يکی دو جايش را ويرايش بکنم.

اينکه ماهنامه ای در هر شماره از زوايای گوناگون بپردازد به يک اثر يا به يک نويسنده، ذاتاْ کار مهمی است و در غرب هم سنتی ست جاافتاده. ماهنامه ی فرانسوی «مگازين ليترر» که از همان ابتدای کارش در دهه ی 60 به اين سنت عمل می کند، گاه گاهی هم می پردازد به تم های مهم ادبی مثل: «ادبيات و شر»، «ادبيات و مرگ»، «ادبيات و دپرسيون»... ماهنامه ی هفت با اختصاص دادن بخش «نگاه ماه» به اين امر مهم يک جای خالی را در فضای ادبی ما پر کرده.
وقتی از من خواسته شد، حتا اگر شده در حد يک يادداشت کوتاه، برای اين شماره که اختصاص دارد به گلی ترقی چيزی بنويسم، با اشتياق پذيرفتم؛ هم به دليل ارج نهادن به کار مهم اين دوستان و هم به چند دليل ديگر:
1ـ به گمان من جامعه ی ادبی ما در حق گلی ترقی جفا کرده( هرچند که او تنها نويسنده ای نيست که جفا ديده). رمان درخشان «خواب زمستانی» که سی و يک سال پيش منتشر شده است يک اتفاق ادبی ست. و حق بود اگر به همان اندازه زيره ذره بين می رفت که هر رمان مطرح ديگر اين سالها. اما نرفت؛ چون فضای سياست زده ی چند دهه ی اخير اجازه نمی داده است نويسندگانی قد بکشند که ادبياتشان دغدغه های ديگری دارد.
2 ـ گلی ترقی مقيم پاريس است. پس، به عنوان يک «نويسنده ی خارج از کشور» هم در تمام اين سال ها برکنار نمانده است از بی مهری بعضی از هموطنان ِ نويسنده. بنا براين، شرکت من در اين جشنی که ماهنامه ی هفت به پا کرده، ادای دينی است به يکی از بهترين نويسندگان خارج از کشور و يکی از بهترين نويسندگان اين کشور. من اين دو را(کشور و خارج از کشور را) از هم جدا کردم به عمد؛ نه به اين دليل که به اين جدايی اعتقاد دارم. جدا کردم به اين دليل که بعضی از همکارانمان در ايران به آن اعتقاد دارند. می خواستم به اين طريق تأکيدی کرده باشم که اگر اساس استدلالتان اينست که نويسنده ای که« دور بيفتد از سرچشمه های خود» يا از« فضای زبانی خودش» چشمش چپ می شود يا کجايش چطور می شود، يا، زبانم لال، نطقش بند می آيد، بفرمائيد! در تمام اين 80 سال ما چند نفر را داريم که زبان فارسی را اينطور دقيق و پاکيزه بنويسد؛ اينطور دلنشين که می نويسد اين بانو؟
3 ـ چندی پيش که گپ می زديم با هم، گفتم هرچند «خانه ای در آسمان» را بسيار دوست می دارم، اما «خدمتکار»، به گمانم من يکی از بهترين داستانهای کوتاه ايرانی ست(در آن هنگام کتاب دو دنيای او هنوز منتشر نشده بود، و در اين هنگام هنوز به دست من نرسيده است). گفت: خيلی ها سر اين داستان گير داده اند به من(عين حرف يادم نيست، مضمون را بازگو می کنم. شايد هم گفته است: خيلی ها بدشان آمده از اين داستان).
حالا، در مجال ِ اندک ِ اين چند سطر، می خواهم بپردازم به همين داستان «خدمتکار». بگويم چرا گير داده اند خيلی ها، و بنويسم چرا اين داستان کاريست کارستان.
اين را از توماس مان آموخته ام که هر داستانی که در طرح خود متکی باشد به يکی از کهن الگوهای داستانی لزوماْ توفيق خود را تظمين کرده است(لطفاْ اين عبارت «کهن الگوهای داستانی» را نه به صورت ترکيبی از دو کلمه ی «کهن الگو(آرکی تايپ)» و «داستان»، بلکه به صورت يک اصطلاح من در آوردی در نظر بگيريد. اصطلاحی که «الگوهای کهن ِداستانی» يکی از معناهای آن است). می دانم حرف توماس مان دقيقاْ اين نيست. اين چيزی است که من از حرف او می فهمم و در تجربه های خودم هم، به عنوان خواننده، بارها به درستی اين نظر ايمان آورده ام(توماس مان خرسندی خود را پنهان نمی کند وقتی پژوهشگری « کوه جادوی» او را راويت تازه ای دانسته ازکهن الگوی داستانی «افسانه ی جستجوگر». مايلم همينجا اضافه کنم که توفيق داستان های جيمز باند هم، صرف نظر از ارزش ادبی آنها، به اين دليل است که در طرح خود متکی است به «کهن الگوی داستانی» سمک عيار و داستان های مشابه.) احتمالاْ، آنها که لذت نبرده اند از داستان «خدمتکار»، يا از زمره ی کسانی هستند که هنوز دست و پايشان را از بندهای آن فضای سياست زده آزاد نکرده اند و، برغم شفقت آشکار نويسنده نسبت به پرسوناژ خدمتکار، اين داستان را صرفاْ روايت جانبداری می بينند از يک روياروئی طبقاتی(ارباب و خدمتکار)، و يا متوجه نشده اند که اين داستان در طرح ِخود يکی از مهم ترين کهن الگوهای داستانی را مخفی کرده است.
اهميت کهن الگوهای داستانی در اين است که از درگيری های ابدی بشر می گويند. رازماندگاريشان هم در همين نکته ست. ولاديمير پراپ در تحليلی از 100 افسانه ی قديمی (ريخت شناسی قصه های پريان) به درستی نشان داده که همه ی آنها روايت های مختلفی هستند از چند روايت اصلی(به گمان من می توان اين نظر را تسری داد به عالم رمان، و گفت که همه ی رمان ها هم چيزی نيستند جز روايت های گوناگونی از چند رمان اصلی).
در فضای نا امن پس از انقلاب، زنی تنها و مضطرب وقتی به کمک يکی از آشنايانش خدمتکاری پيدا می کند از هر جهت شايسته، خيالش آسوده می شود که در اين هنگامه ی ناامنی پناهگاهی يافته بی همتا. اما چيزی نمی گذرد که درمی يابد اين پناهگاه(به دلايلی که در خود متن آمده) خود سرمنشاء ناامنی ست.
به گمان من، «خدمتکار» روايتی است تازه از يکی از کهن الگوهای داستانی هفت پيکر: ماهان کوشيار! اين همان مضمونی است که به صورت های مختلف در داستان های ديگر ايرانی هم تکرار شده است و چکيده ی آن به صورت ضرب المثل ورد زبان هاست: افتادن از چاله به چاه*
تحليل طبقاتی يک اثر ادبی متکی بر کهن الگوهای داستانی(اگر اساساْ چنين تحليلی دردی را دوا بکند) همانقدر خطاست که تحليل طبقاتی شاملو از اسطوره های شاهنامه(ضحاک مثلاْ).
اهل تعظيم نيستم. اما اگر کلاهی می داشتم آن را به احترام گلی ترقی از سر بر می داشتم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* دولت آبادی هم در بخشی از «جای خالی سلوچ» همين کهن الگوی داستانی را بکار می گيرد؛ آنجا که عباس از ترس شتر پناه می برد به چاه اما همينکه چشمش به تاريکی عادت می کند درآن قعر خود را می بيند با ماری که چنبره زده است روبروی او (کاش بعضی هموطنان که به محض مشاهده ی کمترين مشابهت ميان دو اثر می خواهند حد شرعی سرقت را در مورد نويسنده اجرا بکنند تأسی می کردند به سنت غربی ها در اين مورد، و مثل فوئنتس در اين مشابهت ها به جستجوی رد پای کهن الگوهای داستانی می گشتند).

چهارشنبه، شهریور ۱۲، ۱۳۸۲

درباره ی دو متن بازيافته
1348 تا 1352 دوره ی نقد نويسی من است. خيلی کم می نويسم(فقط در باره ی کارهائی که دوستشان دارم) و البته در چند جای محدود: ابتدا در روزنامه ی اطلاعات(در دوره ای که مجابی مسئول صفحه ی هنری آن است)، بعد در مجله ی تماشا، و در ايام جشن هنر هم در بولتن های روزانه ی اين فستيوال. بجز «معلم من پای من» و احتمالاْ يکی دو نقد ديگر اغلب با اسم مستعار می نويسم(آخر جوانی هستم خجالتی و بشدت از افتادن اسمم سر زبان ها وحشت دارم). از اين دوره هيچ نوشته ای توی بساطم نيست(اگر هم چيزی بوده همراه بعضی دستنوشته های ديگر مانده است در ايران و آنقدر از خانه ی اين خواهر به خانه ی آن برادر جابجا شده که ديگر نمی دانم اثری از آنها باقی هست يا نه). اما خوب می دانم که اين دو نقدی که بر دو کار پيتر هاندکه نوشته ام(« معلم من پای من» و « يک قطعه برای گفتن») جزء بهترين کارهای دوره ی نقد نويسی من اند؛ بيشتر از اين جهت که، به لحاظ شيوه، سخت شخصی اند وکوشيده ام نقد هر کار را در حال و هوای همان کار بنويسم. ديروز که با آربی(اوانسيان) قرار داشتم فتوکپی اين دو نقد را گذاشت کف دستم. شادی من فقط شادی بازيافتن بخشی از گذشته نبود. اين دو متن می توانست به من نشان بدهد که وقتی 23 ساله بودم، نثرم در چه مرحله ای بود؛ نگاهم به جهان چطور؟ از نقد و از تآتر چه می فهميدم؟
برای ديگران هم شايد اين دو متن از اين نظر جالب باشند که نشان می دهند 31 سال پيش وضع نقد چه بوده و در کجا بوده. با اين تذکر که اين دو متن نه تنها جريان مسلط نقد در فضای سياست زده ی آن دوره را نشان نمی دهند بلکه نويسنده ی اين دو متن که من باشم بخاطر نوشتن درباره ی پيتر هاندکه يک صفحه ی تمام در مجله ی روشنفکری آن زمان(فردوسی) فحش نوش جان کرده. بخشی از يکی از فحش ها که چند سطری طول می کشيد هنوز يادم هست(اسم شخص فحاش را نمی برم مبادا شرمنده اش کنم. آخر، حالا آدم معقولی شده): اين جوجه روشنفکر شهرستانی تازه به تهران آمده ی تخم دو زرده کرده ی تازه بدوران رسيده ی...

دوشنبه، شهریور ۱۰، ۱۳۸۲

پاسخی به چند پرسش
چندی پيش، نويسنده ی وبلاگ دستنوشته های يک ديوانه يادداشتی نوشت بر همنوايی شبانه ارکستر چوب ها. بعد طی نامه ای از من خواست که اين نوشته را بخوانم و به چند پرسش ايشان پاسخ بدهم. اگر برايتان جالب است پاسخ من به آن پرسش ها را می توانيد در اينجا بخوانيد. يا در همينجا:

آقای رضا قاسمی لطف کردند و با درخواست من مطلب روز ۲۸ تيرماه را مطالعه کردند و پاسخی برايم فرستادند. نامه ايشان را عينا اينجا می آورم:

«حسام عزيز

دقت خيلی خوبی کرده ايد در کار. و اما جواب شما:

۱) شباهت با راوی بوف کور درست نيست. چون آن يک برای سايه اش می نويسد و با او در صلح و صفاست و اصلا به او پناه آورده، در حاليکه راوی من تمام مدت با سايه اش در جنگ است و اصلا بدبختی خودش را در اين ميبيند که اين سايه جای او را غصب کرده. اگر هم نفس استفاده از سايه را دليل شباهت ميدانيد،آن وقت بايد در تاريخ ادبيات عقب عقب برويد تا برسيد به موارد متعدد استفاده از سايه. مثلاْ در کارهای موپاسان، هوفمان و بعد هم «هزار و يک شب» که البته منبع الهام من همين هزار و يک شب بوده. بايد اضافه کنم که بعضی چيزها مثل سايه، همزاد، آينه، و ... تم های ادبی اند و ارث پدری کسی نيست. هر نويسنده ای می تواند به شيوه ی ابداعی خودش از اين تم های ادبی استفاده کند.

۲) در مورد «خودويرانگری» درست فهميده ايد. بدبختانه اين يکی از ويژگی های من است.

۳) تاثير گذار بودن يک مطلب، يک رمان يا حتی يک آدم هميشه به عوامل متعددی بستگی دارد. تعليق فقط مختص سريال نيست. کارهای شکسپير پر از تعليق است؛ همينطور ايبسن(من از اين دو بسيار آموخته ام). اگر تعليق به تنهايی ميتوانست تاثير گذار باشد پس هر سريالی ميتوانست يک اثر هنری بزرگ باشد که چنين نيست. اگر آن درهم ريختگی زمانی توجه شما را جلب کرده بيخود نيست. چون نويسنده درهم ريختگی ذهن راوی را تبديل به ساختار رمان کرده. يعنی اين ساختار ظاهراْ به هم ريخته اينجا فونکسيون(کارکرد) پيدا کرده به همين دليل تاثير گذار شده.

۴) يکی از عوامل مهم تاثير گذاری «زبان» است نه «نثر».بعضی ها ذاتا نويسنده اند، قلم دارند. البته هر کسی ميتواند تکنيک را ياد بگيرد و داستان بنويسد. اما آن کسی کارش تاثيرگذار ميشود که قلمش جادو بکند. اين هم البته آموختنی نيست؛ البته، مثل تکنيک، هر کسی ميتواند با کار و کوشش فارسی نوشتنش را بهبود ببخشد اما جادو کردن آموختنی نيست. خود شما در انتهای مطلبتان به نکته ی مهمی اشاره کرده ايد:« نثری که ريتمش با حوادث داستان تنظيم ميشود».اگر من «نثر» را از «زبان» جدا کردم به اين دليل است که رمان عرصه ی زبان است نه نثر؛ و کار درست با زبان يعنی همين چيزی که شما به آن اشاره کرديد. زبان وسيله بيان چيزی نيست بلکه خود آن چيز است.

۵) شما به دو نکته مهم ديگر هم اشاره کرده ايد:«تامل» و «طنز».خوب فکر نميکنيد آن تاثيرگذاری احتمالاْ محصول ترکيب مناسب همين چيزهاست که به آن اشاره شد: ساختار مناسب، زبان، تامل ، طنز و تعليق؟

البته به همه اين نکات چيز خيلی مهم ديگری را هم بايد اضافه کرد: ترکيب!!!(composition)

اميدوارم جواب سوال شما را داده باشم از بابت توجه تان به اين کتاب هم ممنون.

سربلند باشيد

رضا قاسمی»

چهارشنبه، شهریور ۰۵، ۱۳۸۲

توجه! به نام من ويروس می فرستند برای شما! يک توصيه بهداشتی!
آنطور که به من خبر داده اند اين روزها نامه هايی به نام من برای اين و آن فرستاده می شود که حاوی ضميمه ی (Attachement) آلوده به ويروس است. اين نامه ها از من نيست. قبل از آنکه آنها را بازکنيد فوراْ نابودشان کنيد. کسانی که با طرز کار بعضی از انواع ويروس ها آشنايند می دانند که اين نامه ها می توانند از کاميتوتردوست يا آشنائی که آدرس مرا دارد و پيشاپيش هم به يکی از اين ويروس ها مبتلاست پست شده باشند.
محض اطلاع بيشتر:
1 ـ من چندان اهل نامه نگاری نيستم. راستش را بخواهيد اين سخت ترين کار دنياست برای آدم تنبلی که منم.
2 ـ معمولاْ نامه هايم را مختصر، با همان خط لاتين، و بدون ضميمه می نويسم. مگر آنکه از من مطلبی، چيزی خواسته باشند يا در مکاتبات قبلی چيزی پرسيده باشند که جوابش محتاج طول و تفصيل باشد و ناگزير باشم به فارسی بنويسم و ضميمه کنم. که در اين صورت چون گيرنده منتظر چنين نامه ايست جای نگرانی نيست. البته، حتا در اين صورت هم باز در همان ايميل اصلی تأکيد می کنم که نامه ی فارسی ام ضميمه است.
3 ـ بنابراين اگر منتظر نامه ای از من نيستيد و با اين حال به اسم من نامه ی ضميمه داری دريافت کرديد ترديد نکنيد که  ويروس است و نابودکردنش واجب کفائی.
4 ـ درست به همين دلايل هر نامه ی ضميمه داری که از ديگران برسد(مخصوصاْ که سابقه ی مکاتبه هم نداشته باشيم) و فرستنده اش هم هيچ توضيحی نداده باشد که اين نامه درباره ی چيست، بلافاصله به عنوان نامه ی حاوی ويروس تلقی اش می کنم و می فرستمش به سطل کاغذهای باطله.
5 ـ از آنجا که هميشه امکان خطا هست، اگر نامه ای نوشته ايد و پاسخی دريافت نکرده ايد، بگذاريد به حساب موارد گفته شده يا به بحساب تشخيص اشتباه. در اين صورت ممنون می شوم که نامه را (با رعايت نکات بالا) دوباره بفرستيد.
7 ـ لطف کنيد و نامه هايتان را مستقيماْ به فارسی بنويسيد(اين هم نوعی کاپوت است که مخافظت می کند در مقابل ويروس). نگران خط نباشيد. فارسی را می توانم بخوانم.

دوشنبه، شهریور ۰۳، ۱۳۸۲

دو ترجمه و يک پيچش ِ مو
با آنکه در اين سالها نگاه ما ايرانی ها به مسئله ی ترجمه کم و بيش امروزی شده، انگار حالا حالا ها بايد تکرار کرد که: وقت ترجمه ی يک اثر بايد از خود پرسيد که اگر مؤلف ايرانی بود همين اثر را در زبان فارسی چگونه می نوشت؟ البته دفاع از اين ديدگاه مطلق نيست و تنها در برابر کسانی کاربرد دارد که معتقدند به ترجمه ی «وفادارانه»(کلمه به کلمه). وگرنه، برای کسی مثل من که نگاهش به زبان به هيچوجه ابزارگرا نيست، هر اثر ادبی محصول مستقيم زبان است و کيفيت هنری آن هم در ربط است با درجه ی فهم نويسنده از مسئله ی زبان و ميزان آشنائيش با جهان پر رمز و راز آن. در اين معنا، عقيده ام اينست که اگر نويسنده ای به چند زبان مختلف آشنا باشد و بخواهد فکر واحدی را در زبان های مختلف بنويسد، نتيجه ی کار نه اثر واحدی خواهد بود و نه حتا فکر واحدی.
دور نيفتم از مطلب. اين چند خط قلمی شد به بهانه ی دو ترجمه از شعر کارت پُستال سياه  توماس ترانسترومر.
اول ترجمه ها را بخوانيم:
 
روايت سهراب مازندرانی:

اتفاق می افتد که در ميانه ی حيات
مرگ بيايد و اندازه مان بگيرد.
اين ديدار از ياد می رود
و زندگی ادامه می يابد.
کت و شلوار اما
در متن سکوت است که دوخته می شود.


روايت خليل پاک نيا:

اتفاق می‌افتد که درميانه‌‌ی زندگی مرگ می‌آيد و
قواره‌ی آدمی را اندازه می گيرد. اين ديدار
از ياد می رود و زندگی ادامه می يابد. اما کفن
در سکوت دوخته می شود.
 
من زبان سوئدی نمی دانم. اما متن اصلی اين شعر در جزوه ی دوزبانه ای که مازندرانی چند سال پيش منتشر کرده پيش چشمم هست. از مقايسه اين دو ترجمه با متن سوئدی می شود نتيجه گرفت:
1 ـ از نظر سطر بندی پاک نيا وفادارتر است به متن اصلی(اين شعر 4 سطر است).
2 ـ از نظر ترجمه ی دقيق کلمه ها مازندرانی وفادارتر است تا پاک نيا. به عبارتی اختلاف اصلی اين دو ترجمه بر سر کلمه ی  kostymen است که قاعدتاْ بايد معادل همان Costume باشد در زبان فرانسه؛ به معنای کت و شلوار.  
مازندرانی از شاعران خوب خارج از کشور است و من بعضی از کارهايش را خيلی می پسندم. با اين حال خيانت پاک نيا را ترجيح می دهم به امانتداری مازندرانی. چون اين از آن خيانت هاست که عين وفاداريست. در سنت مسيحی مرده را با کت و شلوار خاک می کنند؛ ريش تراشيده و آراسته. در سنت ما اما مرده را کفن می کنند. نشاندن کفن به جای کت و شلوار درست همان کاريست که اين شعر را شعر تر کرده است. عقيده ام اينست که وفاداری به شکل ظاهری شعر و رعايت سطربندی ها مهم است، گرچه مراعات آنها هميشه امکان پذير نيست.

پنجشنبه، مرداد ۳۰، ۱۳۸۲

درباره ی فهرست کتابهای منتشر شده در خارج
روی نت به دنبال چيزی می گشتم که برخوردم به اين فهرست. اين فهرست به هيچوجه کامل نيست. حتا يک دهم کتابهای منتشر شده را هم شامل نمی شود. به عنوان مثال، همينطور سرسری که نگاه می کردم ديدم بعضی از دوستان که جزو بهترين نويسندگان خارج از کشورند و حتا ده پانزده تا کار منتشر شده دارند فقط دو سه تايش وارد شده در اين فهرست (از خود من هم فقط چهار کتاب بيشتر نيست). احتمال می دهم انتشارات نيما فقط کتاب هائی را فهرست کرده است که موجود بوده است برای فروش.
قاعدتاْ بايد فهرست های ديگری هم روی نت باشد. اگر کسی خبر دارد لطفاْ لينک آنرا به من بدهد تا به اين ترتيب شايد، خرد خرد، بشود ليست کاملی فراهم کرد برای اطلاع اهل کتاب يا کسانی که خواهان تحقيق اند. البته سال ها پيش آقای معين الدين محرابی کتابشناسی نسبتاْ جامعی منتشر کرد که گرچه به دليل پراکندگی نويسندگان و ناشران خارج از کشور و احتمالاْ کوتاهی يا تنبلی بعضی از آنها( از جمله خود من) بعضی کمبودها در آن هست، اما تا به امروز معتبرترين مرجع است در اين مورد. با اين حال کتاب آقای محرابی به صورت چاپی است، و وجود يک فهرست جامع روی انترنت ضرورتی ست که بايد به آن پاسخ داد.
به عنوان نخستين گام می توان از فهرست آثار ادبی منتشر شده در خارج(داستان شعر و نمايشنامه) آغاز کرد. اگر کسی که به اصول کتابداری آشناست همتی بکند و فرمی توی برنامه ی وورد بنويسد، دوات آنرا منتشر خواهد کرد تا اهل ادبيات با پر کردن اين فرم سنگ اول را بگذارند. لابد اهل همتی هم پيدا خواهد شد که فرم های پرشده را منتقل به کند به يک فهرست الفبائی.

یکشنبه، مرداد ۱۹، ۱۳۸۲

تقلايی ميان ماندن و رفتن
1 ـ چند روزی رغبت نمی کردم که بنويسم. آخر سهم ِسکوت ِمرگ شده بودم. سهمِ سکوت مرگ! اين عبارت دراز را گفتم تا نگويم که عزادار بودم اين مدت. آخر، نفرت دارم از هرچه عزا و عزاداری. از هرچه تشييع جنازه و تدفين. گفتم نفرت، و خود اين کلمه هم برای دوستانی که مرا از نزديک می شناسند عجيب است. در زبانم نمی گنجد؛ زبانم نمی چرخد برای گفتن ِنفرت. آخر، نفرت دارم از کلمه ی نفرت. نفرت شکل مفلوک و درهم شکسته ی عشق است؛ همانقدر رقت انگيز که صورت زيبائی از آسيب آتش بدل شود به يک هيولای زشت و هول انگيز. اگر عشق لبه ی پهن يک شمشير باشد نفرت سمتِ برنده ی آنست؛ تيز! فقط يک چيز را می شناسد و بس: بريدن، قطعه قطعه کردن، تکه پاره کردن و در يک کلام: در هم شکستن هرچيز؛ آنهم به هر شکل؛ حتا اگر شده به شکل بيشرمانه ترين دروغ ها. نفرت ذات ِويرانی ست، کور می کند آدمی را به هرچه زيبائی. برای همين، آموخته ام که نفرتم را سمت هيچ انسانی روانه نکنم. تنها نسبت به بعضی مفاهيم است که می توانم به نفرتم برسم. مفاهيمی چون دروغ، رياکاری. آنهم به اين خاطر که دروغ و رياکاری را ريشه ی همه نابسامانی هائی می شناسم که قرن هاست با آن دست به گريبانيم. و تا از اين يک خلاص نشويم از هيچ يک از بندهائی که هنوز به دست و پا داريم خلاصی نمی بينم.
دور افتادم از گفتن. مرگ بهرام گران بود برايم. و چه سکوت مفلوکی شد در مطبوعات وقت رفتن اين هنرمند بزرگ. شايد اگر آن چند جايزه ی جهانی نبود همين چند خطی هم که نوشته شد نوشته نمی شد در آن يکی دو روزنامه ی کشور. 48 تا 82 می شود 34. سی و چهار سال عمر رفاقتمان بود؛ از همان سال اول ورود به دانشگاه. بعد همخانه شديم؛ در تالار نقش. يک اتاق او داشت با هوشنگ محمديان. يک اتاق هم من. صبح که می شد می آمد به اتاق من که پنجره اش رو به خيابان بود. سرش را بيرون می کرد و، با بغضی که زهر طنزی سياه را چاشنی داشت، می گفت: «باز دوباره صبح شد». شب که می شد، مثل اجرای يک مراسم آئينی باز می آمد و سرش را از همان پنجره بيرون می کرد: « باز دوباره شب شد». من هنوز هم آدم نديده ام اينهمه دچار دپرسيون. بعد می خنديد. بغض داشت در کلام اما می خنديد. در آن دفعات نادری که کار می کشيد به گفته ای، نقلی(آخر گفت و گوی من او يکسره در سکوت می گذشت اغلب) گاه که می خنديد چنان معصوميت کودکانه ای در قهقهه های ريز و محجوبش داشت که احساس می کردم به همه ی عالم می ارزد اگر بتوانم جمله ی ديگری پيدا کنم که يکبار ديگر او را بخنداند. هوشنگ محمديان هم دست کمی از او نداشت. اما اهل شوخی بود و همه ی ضربه های هستی را به يک شوخی سپر می کرد. بختش هم بلند بود، عاشق شد و بيرون جهيد از اين مهلکه ای که در آن سه پرسوناژ بکتی شب را به روز و روز را به شب می بردند. گاه ساعت ها هر سه ی ما تمام اتاق ها را زير و رو می کرديم زير تخت ها، توی آشپزخانه يا هر سوراخ و سمبه ی «تالار نقش» را می گشتيم بلکه شيشه ی خالی شير يا نوشابه ای پيدا کنيم بدهيم بقال و با پس گرفتن پول گرويی شام آن شب را، که تکه نانی بود اغلب، چاره ای بکنيم. اين جستجوها هم(جستجوی هر شيئی که بتواند تبيل بشود به پول) شده بود برای خودش يک مراسم آئينی که ترتيب ِتکرارش البته بستگی داشت به اينکه در کجای چندم ِماه باشيم. من که پدرم خرج تحصيل را قطع کرده بود(آخر فهميده بود که مطرب شده ام)، هوشنگ هم وضع بهتری نداشت. بهرام هم که پدرش قاضی بود و مکنت داشت رفيق باز بود و کف دستش هم سوراخ. همان روزهای اول ماه همه ی پولش را خرج عيش می کرد و بعد ما می مانديم و آئين های مضحک سه پرسوناژ بکتی. هوشنگ که رفت، من ماندم و بهرام که اگر مشغول کار نبوديم(من می نوشتم و بهرام نقاشی می کرد) اغلب يا او توی اتاق من بود يا من توی اتاق او. يک بار که هر دو به قصد کار در اتاق خود بوديم و ساعت ها گذشته بود بی آنکه هيچ غلطی بکنيم، هر دو حوصله مان سر رفت و هوای هم کرديم. من راه افتادم به طرف اتاق او و او هم به طرف اتاق من. يک هال بزرگ مستطيل شکل اتاق های ما را جدا می کرد. در مسير اريبی که دو اتاق را به هم وصل می کرد به راه افتاديم. درست در مرکز اين مستطيل به هم رسيديم. از کنار هم عبور کرديم بی آنکه متوجه باشيم اصلاْ برای چه راه افتاده ايم. می ديديم عبور را اما متوجه نمی شديم؛ از بس غرقه ی تنهائی خود بوديم. من به اتاق او وارد شدم و او هم به اتاق من. انگار حضور او و حضور اتاقش در ذهن من بدل به مفهوم واحدی شده بود. يا انگار ملاقات در ذهن ما خلاصه شده بود به يک جابجائی در مکان. لابد برای او هم همينطور بود که تنها نشسته بود توی اتاق من بی آنکه از خود بپرسد برای چه آمده است. ساعت ها بعد، وقتی تازه شستم خبر دار شد که او نه در اتاق خود که در اتاق من است، از همان مسيری که آمده بودم برگشتم. انگار برای او هم همينطور بود. چون درست در مرکز اين مستطيل دوباره به هم برخورديم. اما اين بار ايستاديم رو در روی هم و يک دل سير خنديديم به اين اتفاق عجيب که از فرط ابزورد بودن مضحک بود. چه حجب غريبی داشت خنده هاش. همينطور که ريسه می رفت، از يک گوشه لبش را می گزيد به تو. انگار برای افسرده ای که او بود جنايت بود خنديدن. با اينهمه هرگز نديدم لب به شکايت باز کند يا به بدگويی. دلخونی اش از روزگار را خالی می کرد توی کار. بعد هم جر می داد و می ريخت دور! چه شاهکارهايی که به باد فنا نرفت. از ميان آنهمه تابلوی درخشان که او کشيد فقط ده دوازده تايی را علی مولانا توانست به ترفندی از دم دستش دور کند و در خانه ی خودش نگهدارد، يکی دو تا را هم من. اما پيش از من و علی مولانا، ده بيست تائی از کارهای بهرام را يکی از دوستان نقاش اش، که اين روزها هم کم گرد و خاک نمی کند، از زير دستش بدر برد(لابد به قصد «نجات»!) اما مدتی بعد در يکی از هتل های تهران به عنوان کارهای خودش به نمايش گذاشت و فروخت و پولش را هم بالا کشيد. هم نام را دزديد و هم نان را. تلخی اين ماجرا را بهرام هرگز فراموش نکرد. البته هرگز جايی هم بازگو نکرد. اما هربار که يکی از کسانی که در جريان اين دنائت بود نقل ماجرا می کرد بهرام را می ديدم که عضلات صورتش منقبض می شد و گوشه ی لب را می گزيد تا مبادا شکايت کند يا زبان را بيالايد به بدگوئی. علی مولانا پس از انقلاب به نيويورک رفت و بدل شد به شبحی افتاده در سياهچاله ی اعتياد. حالا، سالهاست نه از او خبر دارم و نه از سرنوشت تابلوهائی که پيش اوست. آن دو تابلوئی هم که پيش من بود مانده است در تهران به امانت پيش يکی از رفقا. اين رفيق هنوز در تهران است. اما از سرنوشت تابلوها بی خبرم. بايد يکی از همين روزها زنگ بزنم. با اين بازيها که روزگار بر سر او و کار او آورد شايد تنها نقاشی هائی که از او مانده همانهاست که برای کانون پرورش فکری کودکان کشيد. خدا لعنت کند سيروس طاهباز را. بهرام، از سر عاطفه بود يا هرچه، با دل و جان کار کرد و برای داستان «نارون کوچک نارون تنها» ی من نقاشی هائی کشيد به غايت شگفت انگيز. سيروس طاهباز به خاطر يک کلمه که اصرار داشت من عوض کنم و نمی کردم لج کرد و چاپ کتابی را که قراردادش بسته شده بود و پولش هم پرداخت شده بود نُه سال تمام( از سال 48 تا سال 57) آنقدر معطل کرد تا با وقوع انقلاب اصل قضيه بکلی منتفی شد. چندی پيش به دوستی گفتم من که سال هاست از خير چاپ آن کتاب گذشته ام و اصلاْ تنها نسخه ای را هم که با خودم آورده بودم اينجا گم کردم، اگر می توانی برو کانون و اقلاْ اين نقاشی ها را نجات بده. گفت کجای کاری که چند وقت پيش لوله ی آب ترکيده و تمام آرشيو کانون را کن فيکون کرده.
بهرام راحت شد. برای جان بی قراری چون او مرگ شيرين ترين اتفاق ممکن بود. اما برای من که مانده ام با هزار خاطره از آن سه سال همخانگی و از سالهای بعد، زندگی و مرگ او فقط روايت مکرر همان فاجعه ايست که خاص ما شرقی هاست. دو سه ماه پيش که آمده بود سوئيس برای گرفتن جايزه اش، زنگ زد؛ پس از مدت ها بی خبری. گفت رضا می خواهم تقاضای پناهنگی بدهم چه می گوئی؟ گفتم بهرام، در اين سن و سال؟ گفت نمی دانی چه کثافتی شده است زندگی در ايران. گفتم اينجا هم تا جا بيفتی بايد خودت را آماده کنی برای دو سه سال جان کندن، طاقتش را داری؟ گويا مسئولان سوئيسی جشنواره خيلی تحويلش گرفته بودند. گفتم با همانها مشورت کن. ببين می توانند به تو امکاناتی بدهند که مجبور نباشی به همان جان کندنی بيفتی که خاص يک پناهنده ی عاديست. نمی دانم اصلاْ مطرح کرد، يا اگر کرد چه جوابی شنيد يا چه شد که برگشت به ايران. انگار فکر پناهندگی آخرين تقلای شعله ی شمع بود پيش از فرومردن. يادت بخير بهرام خائف.

جمعه، مرداد ۱۰، ۱۳۸۲

مرگ زهرا کاظمی و اصل عدم قطعيت

به گزارش (بی بی سی) معاون امنيتی انتظامی وزارت کشور به خبرگزاری دانشجويان ايران گفته است که: « هنوز مشخص نيست آيا جسم سخت به سر زهرا کاظمی برخورد کرده يا اينکه سر او به جسم سخت برخورد کرده است.»
از سوی ديگر سايت بازتاب « به نقل از محافل سياسی» سه سناريو برای مرگ(مرگ؟) زهرا کاظمی در نظر گرفته است:
«سناريو نخست كه بر مرگ زهرا كاظمي به دليل ضرب وشتم عناصر خودسر در اوين اشاره دارد عمدتا توسط اصلاح طلبان مورد توجه قرار گرفته است .
سناريو دوم احتمال خود كشي زهراكاظمي را مورد توجه قرار داده وانگيزه وي از خود كشي را افشا شدن ماموريت جاسوسي وي عنوان مي كند .
سناريوي سوم بر قتل زهرا كاظمي بر طبق يك نقشه از پيش تعيين شده در جهت عدم افشاي اطلاعات بيشتر از ارتباطات وماموريت اودر ايران بوسيله يكي از سرويس جاسوسي خارجي تاكيد ميكند.»
از آنجا که اگر دست روی دست بگذاريم ممکن است خدای نکرده تهمت های ناموسی هم به اين عکاس بيچاره ببندند و به اين بهانه چند صد ضربه شلاق هم به جسدش بزنند(لطفاْ اينجا را ملاحظه بفرمائيد ببينيد چه پرونده ی قطوری دارند برای اين بنده ی خدا درست می کنند)، ما به همان نظريه ی معاون امنيتی انتظامی وزارت کشور رضايت داده و برای کمک به پيشبرد اين راه حل خداپسندانه در همان محدوده ی فرض ايشان تعداد ديگری سناريو پيشاپيش تقديم حضور می کنيم. لازم به تذکر است که هرگونه شباهت سناريوهای پيشنهادی ما با اشعار شاعران پست مدرن نه از سر تقليد بلکه از سر تأسی به اصول الهی ايست که رعايتشان از اوجب واجبات است مثل چند صدايی، بينامتنی، معنا زدايی، اصل عدم قطعيت و...
1 ـ هنوزمشخص نيست جسم زهرا کاظمی برخورد کرده است با سر ِ سخت، يا زهرا سر کاظمی را خورده است با جسم سخت آيا به.
2 ـ آيا اين  زهرای هنوز کاظمی است که سخت برخورده است به جسمِ مشخص، يا جسم سخت و مشخص ِ زهرا کاطمی برخورده است به است؟
3 ـ زهرا هنوز کاظمی ِسخت جسم برخورده است آيا به با، يا با جسمِ سرخورده زهرا هنوز مشخص نيست از کاظمی و با و به و سخت آيا؟
4 ـ جسم ِهنوز مشخص ِکاظمی  سخت زهرا را خورده است با به؟  يا بر زهرا سخت مشخص است که جسم ِکاظمی برخورد کرده است با آيا ؟
5 ـ آيا زهرا برخورده است به مشخص، و کاظمی هم به جسم و با؟ يا مشخص ِکاظمی سخت  سرخورده از زهرا با به يا با جسم وآيا؟
6 ـ سر ِکاظمی خورده بر جسم ِسخت  
و يا جسم ِسخت بر سرِ کاظمی
مشخص چو نبود هنوز اين کمی
بيار ماله را زودتر خاتمی
 20 ژوئيه 2003
اطلاعيه
 
اشاره:
سه چهار سال پيش، روزی چشم افتاد به اطلاعيه ای که در«کيهان لندن» چاپ شده بود( نشريه ای که اسمش روزنامه است اما هفته ای يکبار منتشر می شود؛ روزهای پنجشنبه). نمی دانم چرا ياد «پلوم» افتادم از هانری ميشو. دلم سوخت برای آن مرد محترم. نشستم و بلافاصله «اطلاعيه» را نوشتم. براي اين متن خواب های ديگری ديده بودم البته. اما با خريدن کامپيوتر نو پاک فراموشم شد و رفت لای دست همان کامپيوتر مکينتاش قديمی، بغل کارهای ناتمام ديگر. چند شب پيش که دنبال چيز ديگری می گشتم چشمم افتاد به آن. ديدم ميان اينهمه کار ناتمام مرد تمام کردن اين يکی نيستم. به همين شکل می فرستمش لای دست خواننده.

پنجشنبه 2 آوريل 2000
بنده افتخار عضويت در کانون نويسندگان ايران در تبعيد را ندارم
در شماره 723 آن هفته نامه خبری مندرج بود دائر بر برگذاری سمينار بررسی داستان و شعر فارسی در دانشگاه فرانکفورت از سوی کانون نويسندگان ايران در تبعيد، که ضمن آن نامی هم از هموطنی همنام من به عنوان يکی از سخنرانان سمينار برده شده بود.
لازم به يادآوری می دانم که مخلص هرچند با «قلم» چندان هم بيگانه نيستم ولی متأسفانه در مرتبت و پايگاهی قرار ندارم که خود را «نويسنده» بدانم و افتخار عضويت در کانون نويسندگان را تحصيل نمايم.
فعاليت اين بندهء کمترين از 16 سال پيش تا کنون صرفاْ در يک کانون صرفاْ فرهنگی به نام «کانون ايران» در لندن خلاصه می شود و آقای «رضا قاسمی» سخنران سمينار مذکور شخصيت ديگری همنام اينجانب است.
رضا قاسمی
عضو پيشين وزارت امور خارجه و دبير کانون ايران در لندن
 
پنجشنبه 9 آوريل 2000
هفته نامه گرامی کيهان لندن
اينجانب رضا قاسمی ساکن هلند هيچ نسبتی نه با وزارت امور خارجه دارم و نه با کانون نويسندگان. اما صاحب تأليفاتی هستم که آقای ديگری به نام رضا قاسمی که هيچ نسبتی جز شباهت اسمی با من ندارد به نام خود جا می زند.
با تقديم احترامات فائقه
رضا قاسمی. هلند
 
پنجشنبه 16 آوريل 2000
مدير محترم روزنامه ضدانقلابی کيهان لندن
اينجانب رضا قاسمی عضو هيئت مديره ی صنف تره بار فروشان مقيم تهران فقط از جهت اينکه اسم نحسم شبيه بعضی از ضدانقلاب خارج از کشور می باشد در مظان اتهام می باشم. اينجانب جز دوبار که به مکه معظمه مشرف شده ام هرگز پايم را به داخل خارج از کشور نگذاشته ام. از خداوند منان روسياهی دشمنان اسلام و انقلاب را به درگاه احديت خواستارم.
با تشکر،
رضا قاسمی عضو هيئت مؤسس حسينيه زواره ای های مقيم مرکز
 
پنجشنبه 23 آوريل 2000
هفته نامه ی گرامی کيهان لندن
من، رضا قاسمی، هيچ وقت اينجانب نبوده ام، اما عضو وزارت خارجه بوده ام. هيچوقت ساکن هلند و انگليس نبوده ام اما سالهاست که در فرانسه زندگی می کنم. هيچ وقت صاحب تأليفات نبوده ام اما رمان و نمايشنامه نوشته ام. هيچ وقت تره بار فروش نبوده ام اما ضدانقلاب بوده ام.
لطفاْ طبق قانون مطبوعات اين آگهی را در نخستين شماره آن هفته نامه ی گرامی چاپ کنيد.
با احترام رضا قاسمی
 
پنجشنبه 30 آوريل 2000
خدمت سرور گرام و استاد عظام جناب آقای وزيری سردبير محترم جريده ی شريفه ی کيهان لندن
اين عبد ضعيف رضا قاسمی استاد بازنشسته ی دانشکده ی معقول منقول، ساکن بلاد معظمه ی بورکينافاسو، سالهاست به ذکر حضرت احديت مشغول و مستظهرم. در سنوات اخير، اجنه و شياطين صفحات آن جريده ی شريفه را عرصه ی تردد خود کرده نام اين حقير را که اجدادم از روحانيون شريف و دانشمندان عظام بوده و نسب ام می رسد به حجت الاسلام والمسلمين ابوريحان بيرونی دام مد ظله العالی، به شائبه های شيطانی ملوث کرده، حقير در مدت عمر فوقهم طاقت بشری از مشابهت نام خود با فرزندی ناخلف که آنهم ناشی از خلط ثبات اداره ی سجل احوال بوده که مرتضا را رضا شنيده، به حد عذاب اليم زجر کشيده بيش از اين در طاقت خود نمی بينم که بعد عمری استادی دانشگاه مرا با سبزی فروش و وزير و نويسنده در يک جوال کنند.
الاحقر رضا قاسمی بن علی ابن حسين ابن محمد ابن ابو ريحان بيرونی
 
پنجشنبه 6 مه 2000
هفته نامه ی گرامی کيهان
اينجانب رضا قاسمی پزشک داخلی زنان و زايمان نظر به اينکه شخصی آبرودار و وطن پرست بوده و همه ساله چندين نوبت به خاک پاک وطن مسافرت می نمايم بدينوسيله اعلام می کنم که با هر شخص ديگری به نام رضا قاسمی که حرفه ی ديگری جز طبابت دارد نسبتی ندارم بجز شباهت. بقول سعدی عليه رحمه:
هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت
وگرنه ما کجائيم در اين بحر تفکر تو کجائی
لطفاْ مراتب فوق را جهت آسودگی خاطر بانوان محترم هموطن در آن جريده ی محترم درج نمائيد.
با تشکر، دکتر رضا قاسمی پزشک داخلی زنان و زايمان دارای درجه دکترا از دانشگاه پنسيلوانيا
 
پنجشنبه 13 مه 2000
آقای وزيری عزيز
من فقط نويسنده ام. و اين امر گويا اسباب دردسر شده است برای بعضی از هموطنان. خوشحال می شوم اگر به من امکان بدهيد تا همينجا به اين قائله خاتمه بدهم و اعلام کنم که از اين پس نوشته هايم را با نام ر. ق. مجددی امضاء خواهم کرد.
با تشکر ر. ق. مجددی(رضا قاسمی سابق)
 
پنجشنبه 20 مه 2000
مدير محترم گرامی نامه ی کيهان
اينجانب ر. ق. مجددی که سالهاست با مجلات علمی و هنری استراليا همکار می باشم و به علت های عوض شدن نورم های سوسايتی، در اين قرن سرعت مقاله های علمی خود را با نام ر. ق. مجددی امضا می نمايم با شخص ديگری که هی هز سيم نيم هيچ روليشنی ندارم.
با احترام ر. ق. مجددی

پنجشنبه 27 مه 2000
نم بیتشبنمتی نبخیعب
خقفهفخهحثعهنبت ثصتبصق تثکم بکم نمایبتیسش کبستع709قج40 9چ
جحچجشحثخلبفمعنمبتنمش عیساب تنلیسشاتبت مسیب
اکشبتایتککشاب ابننبگمکیش قهخثهق

جمعه، تیر ۲۷، ۱۳۸۲

جمعه 18 ژوئيه 2003
ايکاش ملت ايران هم يک کانادائی بود
قتل زهرا کاظمی، هر عيبی که داشت، دست کم بسياری از سؤال های بی پاسخ ما را روشن کرد.
وقتی هزاران نفر را در سال 67 اعدام کردند 12 سال طول کشيد تا سندی از درون نظام(خاطرات منتظری) پرده ها را کنار بزند.
وقتی سعيدی سيرجانی سکته کرد سه سال طول کشيد تا معلوم شود قضيه فقط يک قتل مختصر بوده.
وقتی فروهرها، مختاری و پوينده را کشتند يک ماهی طول کشيد تا حکومت اسلامی به زبان بيايد که کار کار همين نظام الهی عرفانی چاقوکشان و لات و لوت هاست.
به نظر می رسد هرچه پيشتر می آئيم دوران پوشيدگی راز جنايت های اين حکومت الهی عرفانی کوتاهتر می شود. اما اشتباه نبايد کرد. هنوز کسی نگفته است قبر پيروز دوانی کجاست يا قاتل دکتر سامی کجا. هنوز کسی از سرنوشت دستگير شدگان اخير خبری ندارد. اگر راز قتل زهرا کاظمی فقط چهار پنج روز در پرده می ماند علتش اينست که او تبعه ی کانادا بود.
حالا می فهميم چرا نه در مقابل حمله ی اعراب، نه حمله ی مغول، نه حمله ی تيمور و نه حتا در برابر حمله ی محمود افغان که فقط با چند هزارنفر خودش را به دروازه های اصفهان رسانده بود کسی مقاومتی نکرد. آخر اين مردم چنان از هر حکومت خودی به جان می آيند که به اميد گشايشی از هر هجوم بيگانه استقبال می کنند. آيا عجبيب است که در دوران جنگ هشت ساله عده ی زيادی از بمباران و موشکباران کشور توسط عراق خوشحال می شدند(البته به شرط آنکه ترکشش به خودشان نخورد)؟ آيا چيز عجبيی است که همين حالا خيلی ها انتظار حمله ی آمريکا را می کشند؟ وقتی حکومتی با مردم خود آن می کند که هيچ لشکر فاتحی نمی کند با مردم سرزمين شکست خورده، چه جای تعجب اگر ملت در تعويض جای فاتحين اميد گشايشی ببيند؟
در اين سال ها، هربار که مخالفی را به زندان برده اند بلافاصله طرف يا دچار بيماری قلبی شده است يا باد فتق يا هزار و يک بيماری ديگر. ببين چه کرده اند که حتا مخالف اين حکومت هم برای رهائی از شکنجه و زندان به همان ترهاتی متوسل می شود که اين رژيم پايه هايش را برآن استوار کرده: شهادت و مظلوم نمائی!
زهرا کاظمی به هيچ مرضی دچار نشد. همانطور که تصوير چهره ی زجرکشيده اش نشان می دهد زندگی در کشورهای متمدن غرب آنقدر به او شخصيت و غرور داده بود تا سرش را بالا بگيرد و محکم بايستد. آنها هم محکم زدند توی سرش. طوری که جمجمه اش شکست و دچار خونريزی مغزی شد. حالا اين زنی که 25 سال قبل بچه ی يکساله اش را به دندان گرفت و از سرنوشتی که جمهوری اسلامی برای او رقم زده بود گريخت و به غرب پناه آورد و با هر مرارتی که بود هم درس خواند هم پسرش را از آب و گل درآورد و هم خودش را به جايی رساند که بتواند در سن 54 سالگی(سنی که اغلب زنان و مردان ايرانی احساس پيری می کنند) مصمم و پرانرژی به هرجای اين جهان برود عکس بگيرد و سرفراز زندگی کند، پس از يک دور قمری سرنوشتش او را برگرداند به همان جايی که از آنجا گريخته بود. تابعيت کانادا نتوانست جان او را نجات دهد، اما دست کم اين فايده را داشت که نگذاشت خون او پايمال شود.
دولت کانادا، يا هر دولت متمدن غربی ديگر، خود را تا آن حد ملزم به حفاظت از جان اتباع خود می بيند که با يک شکايت ساده ی پسر زهرا کاظمی حکومت ايران را تحت فشار قرار دهد تا حقيقت را در باره ی قتل او بگويد. اين رفتار يک حکومت متمدن است با شهروندانش. اما جمهوری اسلامی با مردم کشور همچون رعيتی رفتار می کند که فقط ملزم است به اطاعت از فرامين ارباب، و در صورت سرپيچی اين را حق طبيعی خود می بيند که «برای آنکه رويشان را کم کند» آنها را تنبيه کند کتک بزند، به زندان بيندازد و حتا بکشد. حال پرسش اينست: چنين مردمی در صورت حمله ی يک کشور بيگانه چه انگيزه ای برای دفاع دارند؟ بويژه اگر که مهاجم هم کشوری باشد متمدن؟ فراموش نکرده ايم که آمريکا و انگليس به بهانه ی «وجود سلاح های کشتار جمعی» به عراق حمله کردند. وقتی رسوائی بالا گرفت آنها برای توجيه عملشان براحتی می توانستند انواع و اقسام سلاحهای کشار جمعی را در سرزمين عراق «جاسازی» کنند تا رسوا نشوند. اما دست کم آنقدر از اخلاق بهره داشتند که اين کار را نکنند. مردم اين رفتار را می بينند و مقايسه می کنند با رفتار امثال قاضی مرتضوی که به محض دستگيری يک مخالف بلافاصله در خانه اش انواع و اقسام مشروب و اسلحه و دستگاه جاسوسی و وسايل عيش و عشرت کشف می کند!! براستی اگر قرار به تسليم باشد نه مقاومت و اگر قرار باشد مردم تن بدهند به سلطه ی بيگانه کداميک از اين دو بيگانه را ترجيح می دهند؟ بيگانه ی داخلی يا ييگانه ی خارجی؟
قتل فجيع زهرا کاظمی حجت را بر همه تمام کرد؛ هم بر حکومت الهی عرفانی چماقداران و چاقو کشان لات، و هم بر ما.


جمعه، تیر ۲۰، ۱۳۸۲

چهارشنبه 9 ژوئيه 2003

لاله و لادن استعاره ی دردناک وضع امروز ما

دست کم ده سالی هست که دلم می خواهد نمايشنامه ای بنويسم براساس زندگی لاله و لادن. دوقلوهای بهم چسبيده ای که تمام عمر محروم بوده اند از فرديت؛ تهی از هر لحظه ی خصوصی و در يک کلام، هرکدام حضوری بوده اند مزاحم برای ديگری. اين نمايشنامه البته تا اين لحظه نوشته نشده؛ صرفاْ بخاطر ملاحظات انسانی. اما حالا که اين دو خواهر دوقلو به پايان تراژيک خود رسيده اند دست کم می توان اندکی درنگ کرد در حال و روز آنها که دقيقاْ ترجمان وضع امروز ماست.

آنها که سروکارشان با ادبيات است حتماْ تجربه ی دردناک مساح کا و وردست هايش را از ياد نبرده اند. تمام تراژدی کا در اينست که او نه به قصر راه پيدا می کند و نه به لحظه ی خصوصی خود. قصر سرابی بيش نيست؛ اما حريم خصوصی چيزيست که وجود دارد، فقط ممکن است آن را از تو بگيرند. انسان فاقد لحظه های خصوصی چيزی کم دارد از انسانيت. او يا بايد زير بار وزن شرم خود له شود يا يکسره منکر شرم شود؛ و اين يعنی غلطيدن به ورطه ی رذالت. در شرم يک تناقض ذاتی هست. ما به شرم نياز داريم تا معنا بدهد به حريم خصوصی ما، و از سوی ديگر به حريم خصوصی نياز داريم تا احساس شرم نتواند ما را زير وزن خود له کند.

لاله و لادن با آگاهی کامل از خطری که زندگی شان را تهديد می کرد به اتاق عمل رفتند. برای آنها ادامه ی اين وضع امکان پذير نبود. شايد آنها آگاه ترين فرد ايرانی نبودند. اما تجربه ی آنها از فقدان لحظه ی خصوصی بی گمان آنقدر عميق و منحصر به فرد بود که بتواند به ما درسی بدهد: آنها ترجيح دادند حتا به قيمت مرگ فرديت و حريم خصوصی خود را داشته باشند چرا که ادامه ی اين وضع ناممکن بود. امروز آنها از هم جدا شده اند؛ گرچه به قيمت مرگ. نسل جوان ما که با گوشت و پوست حضور وردست های مزاحم رژيم را در خصوصی ترين لحظات خود حس می کند و از اين همه دخالت عاصی شده است بی گمان لحظه ای خواهد رسيد که مرگ را ترجيح بدهد به تداوم اين وضع.

آيا اين کله پوک هائی که مقدرات مردم را در دست گرفته اند پيام لاله و لادن را دريافت می کنند؟

چهارشنبه، تیر ۱۸، ۱۳۸۲

دوشنبه 30 ژوئن 2003
پيامد تغيير مديريت در روزنامه همشهری
همشهری، از يکسال پيش که ضميمه ی « همشهری جهان» را منتشر می کرد، مهمترين روزنامه ی تاريخ مطبوعات ما شده بود به لحاظ اشاعه ی فرهنگ البته. با رفتن تيم قوچانی و افتادن اين روزنامه به دست محافظه کاران، از همين حالا نشانه های نخستين تغييرات آشکار شده است. خودتان نگاهی بيندازيد به اين گفت و گوی با جواد طباطبائی و اگر نفهميديد بالاخره حرف حساب اين آدم متفکر چيست نه به شعور خودتان شک کنيد نه به شعور او؛ برگرديد و تعداد حيرت انگيز [...] ها را در اين متن بشماريد!
به لحاظ شخصی هم پيامد اين تغييرات جالب است: شماره ی دوم ماهنامه ی «هفت» پرونده ی ويژه ای درست کرده است برای رمان «همنوايی شبانه ارکستر چوبها» (شامل 6 نقد يک گفت وگو و...). همشهری خبر انتشار اين ماهنامه را داده است. اما خودتان نگاه کنيد به تصوير روی جلد اين ماهنامه در همشهری و مقايسه اش کنيد با تصوير کامل جلد همين ماهنامه در وبلاگ شبح يا در سايت ماهنامه ی هفت!
به شيوه ی مقتدا صدر تنها می شود گفت : انشالله بز است.