جمعه، خرداد ۰۸، ۱۳۸۸


The Lian Ensemble:
David Johnson, Marimba
Pirayeh Pourafar, Tar
Mahshid Mirzadeh, Santur
Mani Bolouri, Kamancheh, Composer
Randy Gloss, Dayareh
Austin Wrinkle, Cajon, Percussion
Houman Pourmehdi, Tonbak, Percussion
Homayoon Khosravi, Chello
Sam Minai, Acoustic Bass

دوشنبه، خرداد ۰۴، ۱۳۸۸

چاوشی خوانی در گوشه ی نيشابورک اجرا می شود؛ گوشه ای که لحنی آخرالزمانی دارد و يکی از گيراترين گوشه‌های موسيقی ايرانی‌ست.
چاووشی‌خوانی را به وقت پيشباز از زائری می‌خوانند که از زيارت خانه خدا برگشته. انتخاب گوشه‌ی نيشابورک برای چاووشی خوانی و لحن آخرالزمانی آن هم شايد از همين جاست.
چاووشی خوانی را نخستين بار وقتی شنيدم که شش هفت سال بيشتر نداشتم؛ در يکی از روستاهای اصفهان. تمام موهای تنم سيخ شده بود. از آن پس، مترصد فرصتی بودم که بار ديگر اين آواز را بشنوم. اما هيچ ردی از آن به دست نمی‌آمد. از هر کسی هم که سراغ می گرفتم چيزی درباره آن نمی‌دانست. زمانی که گل صدبرگ را با شهرام ناظری آماده می‌کرديم به او گفتم که چرا بايد حتماَ با پيش درآمد شروع کرد؟ پيش درآمد در اصل برای کنسرت است، و به نيت آماده کردن شنوندگان. ما که اجازه ی کنسرت نداريم (حوالی سال 1362 بود اگر اشتباه نکنم، و موسيقی هم به کل ممنوع). گفتم با چاووشی‌خوانی شروع کند. او هم چيزهای گنگی در ذهنش بود اما دقيقاَ نمی دانست چاووشی‌خوانی چگونه است. وقتی توصيف کردم که دقيفاَ چه حالتی دارد و در چه موقعيتی خوانده می شود يک چيزی را شروع کرد به خواندن. قطعه‌ی خوبی بود، اما آن حس چاووشی‌خوانی را نداشت. همين را به او گفتم. چيز ديگری را خواند. باز هم همانی نبود که بايد می‌بود. خوشبختانه ناظری دستش پر بود، مرتب چيز تازه‌ای می‌خواند. سرانجام پس از ده تايی آزمايش مختلف رسيد به آواز« عزم آن دارم که امشب...». چاووشی‌خوانی نبود، اما از نظر گيرائی و بويژه داشتن لحن خطابی خيلی به آن نزديک بود. نوار را با همين قطعه شروع کرديم. اما جستجوی من برای پيدا کردن چاووشی‌خوانی ادامه پيدا کرد. کم کم داشتم نااميد می شدم. گمان می‌کردم اينهم از همان چيزهاست که متعلق‌اند به گذشته‌ای که ديگر گذشته است. تا اينکه هفته پيش، پس از پتجاه و دو سال، روی يوتيوب برخوردم به چاووشی‌خوانی قنبری. موسيقی بوشهر را می‌شناختم، شروه‌خوانی و نوحه‌خوانی بخشو را بسيار شنيده بودم اما نمی‌دانستم که بوشهری‌ها هم چاووشی‌خوانی دارند. و چه خواننده‌ای! صدايش معناطيس دارد و روايتش از نيشابورک بديع است و پر از غلت ها، سکوت‌ها و آکسان‌های دلنشين. از همه مهمتر نوع ویژه ای از تزئین در این آواز هست که نامش را شاید بشود گذاشت «جویدن کلام»(و این البته فرق دارد با کلمات را جویده ادا کردن. خودشان می گویند موقع چاووشی خوانی خواننده باید کلمه را بجود)؛ نوعی ویبراسیون که صدا را دور و نزدیک می کند.
از نطر اجرا، کاری که در اين روايت چاووشی خوانی صورت گرفته حيرت انگيز است: نيشابورک را که گوشه ايست در ماهور و نوا، منتقل کرده است به حصار چهارگاه. بعد هم،از يکسو، با حذف درامد نيشابورک و، از سوی ديگر، با حذف فرود حصار ملودی را در تعليق کامل نگه داشته است.
کيمياگری يعنی اين.

جمعه، خرداد ۰۱، ۱۳۸۸


پرتحرک ترين رقص دنيا، رقص عربی، به طرز تناقض آميزی از سکون رنج می‌برد؛ مثل غالب
هنرهای شرقی.
اينجا هم، مثل غالب هنرهای بصری شرق، موتيف ها به طرزی انتزاعی در کنار هم اند و
حرکتی هم اگر هست در محدوده‌ی تقارن‌هائی ست که گويی تا ابد تکرار می‌شوند.
ايريدا شارکی، رقصنده‌ی قرقيز، موفق شده است، با قرار دادن اين موتيف‌ها در ارتباطی
ارگانيک، به رقص عربی همان چيزی را بدهد که نداشت.

سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۹، ۱۳۸۸

Jerzy Grotowski

« در برخورد با يک نمايشنامه، به گمان من، وظيفه ی کارگردان نبايد جز اين باشد که نمايشنامه را صرفاَ تار و پودی ببيند که بر روی آن بايد اثر هنری تازه ای خلق کند که نامش نمايش است»
يرژی گروتوفسکی

در 1967، گروتوفسکی و گروهش، کار بر روی نمايش «انجيل» را، پس از چند اجرای خصوصی، رها کردند. با اين حال، اتودهائی که بر روی زندگی مسيح و ابعاد امروزی ی رفتار مسيحيان صورت گرفته بود، در نمايش « آپوکاليپس به روايت تصوير» ، يکی از اساسی‌ترين نمايش‌های گروتوفسکی، ادامه پيدا کرد؛ نمايشی که در آن بخش‌هائی از کتاب مقدس و نيز تکه‌هائی از آثار داستايوفسکی، اليوت، و سيمون وی مورد استفاده قرار گرفته بود. «آپوکاليپس به روايت تصوير» که در کنار «آکروپوليس» و «هميشه شاهزاده» بيشترين شهرت جهانی را به دست آورد، در سه ورسيون متفاوت در تاتر وروکلاو اجرا شد: ورسيون 1968، 1971، و 1973. اين نمايش هم، مثل کارهای ديگر گروتوفسکی، با همکاری هنرپيشه اصلی او، ريچارد چيشلاک به صحنه آمد.
در سال‌های 60 و 70 تآتر آزمايشگاهی گروتوفسکی سفرهای پرشماری به خارج داشت و در مهمترين فستيوال‌های جهان، از جمله در جشن هنر شيراز کارهايش را اجرا کرد.
برای گروتوفسکی بدن هنرپيشه به منزله يک ابزار موسيقی بود. پس هنرپيشه بايد امکانات گسترده‌ی بدن و صدای خود را هرچه بيشتر کشف می کرد و آن را درست همانطوری به کار می‌گرفت که يک نوازنده سارش را. او که خود شاگرد مکتب استانيسلاوسکی بود توانست، در نظر و در عمل، افق های تازه‌ای را در «کارهنرپيشه با خود» و «کار هنرپيشه بر نقش» باز کند.
در اينجا، ابتدا تکه‌ای از نمايش «آپوکاليپس به روايت تصوير» را می‌بينيد، سپس سه فيلم کوتاهی که در آن ريچارد چيشلاک، اعجوبه‌ای که در کارهای گروتوفسکی نقشی اساسی داشت، چشمه‌هائی از کارهای بدنی‌ی هنرپيشه را در اين مکتب تآتری نمايش می‌دهد.


آپوکاليپس به روايت تصوير(آخرين اجرای گروتوفسکی از اين نمايش، 1981 )
 


دوشنبه، اردیبهشت ۲۸، ۱۳۸۸

«گه چنان و گه چنين است»
تضنيفی به غايت زيبا با صدای شبنم ثريا، کدبانوی آواز تاجيکستان (لطفاَ 20 ثانيه اول را ناديده بگيريد):
« تيکه تيکه تيکه می شم هو هو هو هوم م م م م م م ...»

یکشنبه، اردیبهشت ۲۷، ۱۳۸۸

چهارشنبه، اردیبهشت ۲۳، ۱۳۸۸

Jerzy Grotowski

يرژی گروتفسکی، پيامبر تآتر قرن بيستم
(1933ـ1999، لهستان)

گروتفسکی را می‌توان مهم‌ترين و تاثيرگذارترين کارگردان و نظريه‌پرداز تآتر قرن بيستم لقب داد، وکتاب « بسوی تآتر بی‌چيز» او را مهم ترين کتاب نظری تاتر.
او خيلی زود دريافت که در برابر امکانات فنی بسيار وسيع سينما و تلويزيون، تآتر هيچ راهی ندارد مگر صرف نظر کردن از همه‌ی اين امکانات. بدين سان، او تآتر آزمايشگاهی خود را بنيان گذاشت؛ تآتری «بی چيز» که از گريم، لباس، نور، دکور و حتا صحنه‌ی تآتر صرف نظر کرد تا به آن جوهری دست يابد که ويژه‌ی تآتر است و با هيچ مديوم هنری ديگری قابل بيان نيست. عنصر اساسی در تآتر او بازيگر است. نه فقط طراحی صحنه که طراحی جايگاه تماشاگران درهر کار او به نحوی است که بيشترين ارتباط زنده ميان بازيگر و تماشاگر را ممکن کند.
قوت تاثير نمايش‌های گروتوفسکی، و از همه مهم تر، ديد حيرت انگيز او که به هرچه می نگريست آن را از زاويه‌ای شگفت و غيرمنتظره بررسی می‌کرد، از او شخصيتی می‌ساخت که می‌شد به آسانی او را پيامبر تآتر قرن بيستم لقب داد. بويژه که کاريزمای بی‌مانندی هم داشت.
گروتوفسکی تنها کارگردانی بود که در گروهش يک منتقد حرفه ای هم داشت: لودويک فلاشن. به او می گفت تو فقط هرجا عيب و ايرادی می بينی تذکر بده. برطرف کردن ايراد البته کار من است.
نمايش «هميشه شاهزاده»ی او را که ديدم چهل و هشت ساعت تمام تب کردم. تمام بنيان‌های فکری مرا زيرورو کرده بود. من اين بخت را هم داشتم که، يکی دو سال پيش از مرگش، آخرين سخنرانی او را در تآتر «بوف دو نور» ببينم. در اين سخنرانی سه ساعت و نيمه آنقدر چيزهای شگفت و حرف‌های بديع وجود داشت که لذت آن را با لذت هزار تآتر ديگران عوض نخواهم کرد.
نکته‌ايست روشن که هيچ فيلمی توانائی آن را ندارد که ارزش حقيقی و قوت تاثير واقعی يک نمايش را منتقل کند. اين حکم در مورد فيلم‌هائی که از اجراهای گروتفسکی باقي مانده است به مراتب شديدتر است. چون تآتر او اساساَ بر ارتباط زنده با تماشگر بنا شده بود.
با اين حال، برای آشنائی با کارهای او چاره‌ای نيست جز رجوع به همين معدود فيلم هائی که از اجراهای او باقی مانده است.




شنبه، اردیبهشت ۱۹، ۱۳۸۸

عرش و فرش
ديده بوديم وقتی کسی می ميرد او را به عرش ببرند. اول بار است که می بينم کسی را می برند به فرش. اينجا را کليک کنيد و در ستون وسط، يادداشت 17 ارديبهشت 88 را بخوانيد

چهارشنبه، اردیبهشت ۱۶، ۱۳۸۸

TADEUSZ KANTOR

نمايش «کلاس مرده»
از سه نمايشی که از کانتور ديده ام(ملوس ها و نسناس ها، کلاس مرده، هرگز دوباره برنخواهم گشت) دو تای آخر جزو شاهکارهای مسلم اوست. متاسفانه از نمايش «هرگز دوباره برنخواهم گشت» هيچ رد تصويری در انترنت پيدا نکردم به جز چند عکس در اينجا. اما از «کلاس مرده»ويدئويی در هفت بخش هست که می گذارمشان اينجا . کامل نيست، اما بهتر از هيچ است:

کلاس مرده، بخش يکم

کلاس مرده، بخش دوم

کلاس مرده، بخش سوم

کلاس مرده، بخش چهارم

کلاس مرده، بخش پنجم

کلاس مرده، بخش ششم

کلاس مرده، بخش هفتم

سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۵، ۱۳۸۸

TADEUSZ KANTOR

«انتزاع (آبستراکسيون) يعنی غيابِ شیءو، در همان حال، حضور آن، نه فقط در تابلو که بيرون از آن. اين است دليل وجودی تابلوی آبستره» 
تادئوش کانتور

تادئوش کانتور (1915ـ 1990، لهستان)، کارگردان تآتر، نقاش، مجسمه ساز، طراح صحنه، نويسنده و نظريه پرداز، نمونه ايست بارز از يک هنرمند جامع.
کانتور، درست مثل بکت، از آن معدود هنرمندانی‌ست که نياز به امضاء ندارند. صحنه ای کوتاه کافی است تا بی درنگ کار او را بازشناسيم.
کانتور در نمايش هايش اشيائی را بکار می برد که آنها را در زباله دانی پيدا می کرد. « تنها اشياء مصرف شده و از کار افتاده هستند که ارزش واقعی اشياء را نشان می دهند».
استفاده از عروسک ها به عنوان همزاد بازيگران، به کار گرفتن بازي‌هائی که يادآور نوعی عدم تعادل روانی‌ست، حضور مداوم فضای مرگ و همه ی اينها در بستر بيانی ريشحندآميز جهان منحصر به فردی را می آفريند که خاص تادئوش کانتور است.
کانتور شخصاَ در تمام کارهايش حضور داشت؛ درست مثل حضور نويسنده در داستان.


ويدئوی کوتاهی از زندگی و آثار تادئوش کانتور

گفت و گو با کانتور و گزارش کوتاهی از يکی از آخرين کارهای او

پنجشنبه، اردیبهشت ۰۳، ۱۳۸۸

سرانجام پس از مدت ها...
به خاطر استفاده از امکانات گوگل و آسان کردن دسترسی خوانندگان دوات به مطالب اين نشريه تصميم گرفته ام بعضی مطالب آن را در اين صفحه هم بازنشر کنم. آخر، درست که اين صفحه از همان ابتدا با استفاده از امکانات بلوگر ساخته شده است اما تازه فهميده ام که هم «فيد» دارد، هم «آر.اس.اس»، يعنی همان امکاناتی که اجازه می دهد مطالب اين صفحه از سد فيلتر بگذرد(اين طور که گفته اند البته، شماها بهتر می دانيد).

کتاب‌هائی که دوات منتشر کرده است :

شنبه، فروردین ۲۹، ۱۳۸۸


نمايشنامه

اشاره:
اين متن که در سال 1355 نوشته شده است می‌توانست در همان سال هم منتشر شود؛ آخر برنده‌ی جايزه اول مسابقه نمايشنامه‌نويسی جشن طوس (تلويزيون ملی ايران) شده بود و انتشارات سروش (باز هم متعلق به تلويزيون ملی ايران)، به‌طور معمول، متن‌های برنده را چاپ می‌کرد(کما اينکه کتاب‌های برندگان دوم و سوم را چاپ کرد). اما اين يکی چاپ نشد. ماجرايش خالی از تفريح نيست:
در آن هنگام من افسر وظيفه بودم؛ تبعيد به چهل دختر. وقتی گفتند برای بستن قرارداد چاپ کتاب بيا به انتشارات سروش ناگزير وکالت دادم به زنم که در تهران بود. اين را هم بگويم که، در متن اصلی، تقديم‌نامچه کتاب را نوشته بودم «به: آ. ا.». يعنی به آربی اوانسيان. می‌خواستم ادای دين کرده باشم بی‌آنکه شائبه‌ی تملق در ميان باشد. زنم می‌گفت نشسته بودم در دفترانتشارات سروش و داشتم قرارداد را امضاء می‌کردم که ناگهان در باز شد و محمود جعفريان (معدوم، توده‌ای اسبق و مسئول سابق سانسور در تلويزيون) همينطور که نمايشنامه تو را توی هوا تکان می‌داد وارد شد و خطاب به کريم امامی (مرحوم، مدير اسبق انتشارات سروش) گفت: «آقا اين کتاب چيست می‌خواهيد منتشر کنيد؛ اين نه تنها به ما زده است بلکه به ريش ما هم خنديده؛ کتاب را با وقاحت تمام تقديم کرده است به اعليحضرت آريامهر!»
به اين ترتيب، اين کتاب که نه در آن رژيم نه در اين رژيم نه اجازه‌ی چاپ پيدا کرد نه اجازه‌ی اجرا، آنقدر خاک خورد تا چند سال پيش به همت کتاب نقطه در پاريس منتشر شد. اين بار، تقديم نامچه را با اسم کامل نوشتم مبادا سوء تفاهمی از نوع ديگر گريبانگير آن شود. ترسی هم از هيچ شائبه نبود، آخر هم اوانسيان هم من هر دو آواره بوديم در پاريس؛ هنوز هم.


برای تهیه‌ی نسخه‌ی الکترونیکی و چاپی این کتاب به لینک زیر در نشر ناکجا مراجعه کنید:

پنجشنبه، فروردین ۱۳، ۱۳۸۸

چند نکته به بهانه انتشار غلطنامه چاپ ششم «همنوايی شبانه ارکستر چوب‌ها»
  
قصد گلايه ندارم، حوصله‌ی دعوا هم. شرح مفصل ماجرا بماند برای بعد. فقط چند نکته را فهرست می‌کنم برای ثبت حال و روز نويسندگان تبعيدی:
ـ «همنوايی شبانه ارکستر چوب‌ها» تا به حال هفت بار چاپ شده است. شش بار در ايران و يک بار در خارج (نشر کتاب، لس آنجلس، 1996 ). اما چاپ اول اين کتاب و به طور کلی چاپ اول همه‌ی کتاب‌های خارج از کشور را در ايران به حساب نمی‌آورند! لابد فشار وزارت ارشاد است و چيزی هم به نام نويسنده و ناشر خارج از کشور وجود خارجی ندارند.
ـ اين هفت چاپ «همنوايی شبانه ارکستر چوب‌ها» را پنج ناشر گوناگون منتشر کرده‌اند:
1 چاپ اول در خارج از کشور : نشر کتاب، آمريکا
2 چاپ اول در ايران : انتشارات آتيه، تهران
3 چاپ دوم، سوم و چهارم : انتشارات ورجاوند، تهران
4 چاپ پنجم : انتشارات اختران، تهران
5 چاپ ششم : انتشارات نيلوفر، تهران
اين تعداد ناشر، آن هم فقط برای يک کتاب نشانگر چيزيست ناسالم. برملا کردن اين چيزها هم زدن گل به دروازه‌ی خودی است. اما چاره نيست. انتشارات آتيه را دو شريک اداره می کردند. قرارو مدار چاپ کتاب‌هايم در ايران را هم يکی از دو شريک که آمده بود به پاريس با من گذاشت. اما مدتی پس از انتشار چاپ اول کتاب، شراکت‌شان به هم خورد و کتاب را آن يکی ناشر با خود برد به انتشارات ورجاوند. تا اينجای کار می توانست اشکالی نداشته باشد. اما پس از چاپ چهارم کتاب، اين «شريک زرنگ» حق التاليف چاپ چهارم را بالا کشيد و غيبش زد(گفتند ورشکست شده است!). خب، اين يکی هم نه تنها اشکالی نداشت، کلی هم دلمان برايش سوخت. در اين بين، انتشارات نيلوفر تماس گرفت و خواستار انتشار کتاب شد. کريمی ناشر خوشنامی است. درنگ نکردم و انتشار کارهايم را واگذار کردم به او. اما دو سه هفته‌ای نگذشته بود که صاحب انتشارات اختران زنگ زد که چاپ پنجم «همنوايی شبانه ارکستر چوب‌ها» را منتشر کرده است و می خواهد چاپ ششم را هم بزند، کافی است قرارداد را با او ببندم تا حق التاليف مرا بفرستد. خشماگين اعتراض کردم که به چه حقی؟ با اجازه‌ی چه کسی؟ افتاد به خواهش و تمنا. معلوم شد آن ناشر فراری که پول چاپ چهارم را بالا کشيده بود، در حين فرار، کتاب را هم فروخته است به ايشان! در اين لجظه احساس کردم «همنوايی شبانه ارکستر چوب‌ها» يک بز است نه يک کتاب. به اين آقای اختران گفتم من حق انتشار کارهايم را قبلاَ واگذار کرده ام به انتشارات نيلوفر. شما کار خلاف کرده ايد اما من ناديده می‌گيرم. حق التاليف مرا هم بدهيد به آقای کريمی، من از ايشان می‌گيرم. آقای اختران هم نامردی نکرد و موقع پرداخت حق‌التاليف سه درصد آن را بالا کشيد. اين هم می‌توانست اشکالی نداشته باشد. به اين نوع «زرنگی‌های» حقيرانه بعضی از هموطنان عادت کرده‌ام. سال 1384 چاپ ششم کتاب را انتشارات نيلوفر منتشر کرد. اما چيزی که عجيب است اين که کتابی که ظرف چهار سال به چاپ ششم رسيده بود ناگهان کنتورش روی چاپ ششم متوقف شد. و از آن عجيب‌تر اينکه، در تمام اين چند سال، چاپ پنجمی که اختران به طور غيرقانونی منتشر کرده در همه جا به وفور هست. آيا ممکن است اختران...؟ سندی ندارم که ثابت کنم. اما جای پرسش هست. ناشری که بدون اجازه يا حتا اطلاع من آنطور کتاب را «بزخری» کرده، بعد هم بخشی از حق‌التاليف مرا با وقاحت تمام بالا کشيده چه چيزی می تواند جلودارش بشود که چاپ‌های بعدی کتاب را با همان عنوان «چاپ پنجم» روانه‌ی بازار نکند؟ وزارت ارشاد هم که، همانطور که در بالا اشاره شد، هيچ بدش نمی آيد که ما نويسندگان خارج از کشور وجود خارجی نداشته باشيم، چرا همدستی نکند در اين غارت؟
به هر حال، اينها همه فرض است و من هم سندی در دست ندارم. اما حتا اگر يک درصد چنين فرضی درست باشد «همنوايی شبانه ارکستر چوب‌ها» ی چاپ اختران را بايد تحريم کرد چون هم مال دزدی است، هم حقوق مولف را رعايت نکرده، هم اعتبار اين چاپ را نمی‌توان تضمين کرد (تا اين لحظه نسخه‌ای ازين متن را برای من نفرستاده اند تا درست يا غلط بودن آن را بررسی کنم).
می شد شکايت کرد البته. اما، دراين صورت، ابتدا جلوی انتشار کتاب را می‌گرفتند، بعد هم پز «حمايت از مولف» می‌دادند که چون نويسنده شکايت کرده جلوی انتشار کتاب را گرفتيم تا دادگاه تکليف را روشن کند! مسبوق به سابقه است. شکمی نمی‌گويم. پس با اين ديوان بلخی که مقدرات ما را می‌خواهد رقم بزند چاره‌ای نمی‌ماند جز آنکه خود اهل کتاب مواردی از اين دست را تحريم کنند.
ـ از همه‌ی خوانندگان چاپ ششم «همنوايی شبانه ارکستر چوب‌ها» پوزش می‌خواهم که غلطنامه اين کتاب با اينهمه تاخير به دست‌شان می‌رسد. با اين اوضاعی که وصفش رفت دل و دماغی نمانده بود برای خواندن متن، چه رسد غلط‌گيری.
ـ ضمناَ، مطلبی که اين وبلاگ در مورد چاپ ششم (انتشارات نيلوفر) نوشته به کل نادرست است. خودم دقيق بررسی کردم. به جز همين غلط‌هائی که در غلط‌نامه آمده است اين چاپ هيچ کم و کسر ندارد. صاحب آن وبلاگ هم اگر حسن نيتی دارد لطف کند اين توضيح را در وبلاگش بياورد تا حقی از کسی (به‌ويژه از انتشارات نيلوفر) ضايع نشود.


پنجشنبه، فروردین ۲۳، ۱۳۸۶

حرف‌هائی در حاشيه انتشار انترنتی رمان «وردی که بره‌ها می‌خوانند»
1 ـ آشنائی من با انترنت و غوطه‌ور شدنم در اين فضای مجازی به تمام معنا يک فاجعه بود. به اين ترتيب، «وردی که بره‌ها می‌خوانند» نه دست‌‌آورد آشنائی من با انترنت که در واقع راهی بود برای فرار من از اين فضای مجازی؛ اما چه می‌دانستم که اين رمان هم به نوبه ی خود دامی می‌شود برای کشاندن من به غرقابی که پنج سال از بهترين سال‌های عمرم را به غارت برد. بی‌آنکه در تمام اين مدت خطی بنويسم. به قول شاعر:
شرح اين «اتلاف» و آن خون جگر (در بعضی نسخ: شرح آن وبلاگ و اين خون جگر)
اين زمان بگذار تا وقت دگر
امروز اگر از من بپرسند خواهم گفت که معاصر بودن با زمانه‌ی خود هميشه برد نيست. گاهی باخت هم هست. اين که در اين معادله جايگاه اين رمان چيست، و آن باخت آيا می‌ارزيد به نوشتن اين رمان، مسئله‌ی من نيست. ادبيات برای من جای تنفس است نه برد و باخت. آن دپرسيون عميق و خطرناکی که در اين چند ساله به آن دچار بودم نمی‌ارزيد به عالمی.
2 ـ همانطور که در انتهای کتاب آمده است تاريخ نگارش اين رمان از 2002 تا 2007 است. اما بيشتر اين پنج سال به ترديد گذشت. مدام وسوسه می شدم تا ساختار فعلی رمان را در هم بريزم و به همان راهی بروم که در «همنوايی شبانه ارکستر چوب‌ها» و «چاه بابل» رفتم. اما چيزی نمی‌گذاشت. ندايی در ته ذهنم می‌گفت که اين رمان در شرايطی ويژه نوشته شده و بهتر است به همان عطر اوليه کار وفادار بمانم (رمانی ساده، سرراست و مينی ماليستی) و صرفاَ اکتفا بکنم به ورز دادن کار، اکتفا بکنم به حذف چيزهای اضافی، و اضافه کردن چيزهائی که روشنی و قوام بدهد به فکر اصلی، به محکم‌تر شدن ساختار. به اين ترتيب، دو سه سال پيش، نشستم و يکی دو ماهی روی آن کار کردم و اين «روايت دوم» را فرستادم برای انتشارات نيلوفر؛ البته مثل روز برايم روشن بود که چنين رمانی امکان انتشار در ايران فعلی را ندارد. با مجوز نگرفتن رمان، سه سالی آن را به حال خود رها کردم. اما آن وسوسه باز هم رهايم نکرد. از يکی دو ماه پيش که توانستم سرانجام سرم را از زير آب بيرون بياورم و دوباره سلامت و نشاط خود را بازيابم، برای بار آخر نشستم به بازنويسی کار. اين بارهم البته پس از ترديدهای بسيار به همان نتيجه قبلی رسيدم: وفادار ماندن به همان عطر اوليه کار. پس از سه هفته کار مداوم، روايت سوم اين رمان حاضر شد و از حاصل کار هم بسيار راضی بودم. بخصوص که، با اضافه شدن دو سه چيز، آن فکر اصلی کاملاَ قوام آمده بود. اما بر اثر يک خريت محض همه چيز از دست رفت(داستانش، باز هم به قول شاعر: «اين زمان بگذار تا وقت دگر»). به ناچار دوباره سه هفته نشستم به کار و خوشبختانه قسمت اعظم آن تغييرات را توانستم دوباره اعمال بکنم. اگر هم بعضی چيزهای جزئی از دست رفته باشد ديگر مهم نيست. بايد هرچه زودتر از شر اين رمان خلاص می‌شدم تا بتوانم خودم را درگير رمان بعدی ام بکنم. کاری که خوشبختانه صورت گرفت.
بنا بر اين، سه روايت از اين رمان موجود است:
روايت اول که با نام «ديوانه و برج مونپارناس» به صورت «رمان اونلاين» در سال 2002 نوشته شده بود و شايد بعضی‌ها آن را همان موقع ضبط کرده باشند و توی دست‌ها چرخيده باشد. اين «روايت اول» حالا کاملاَ بی‌اعتبار است.
روايت دوم همانست که برای انتشارات نيلوفر فرستاده‌ام. اگرچه به انتشارات نيلوفر و صاحب آن اعتماد دارم اما ممکن است به طور دوستانه کسی يا کسانی به اين نسخه دست پيدا کرده باشند و از اين طريق اين «روايت دوم» هم دست به دست شده باشد. اين نسخه هم به دليل آنکه نسبت به روايت سوم چيزهائی اضافه يا کم دارد حالا از درجه اعتبار ساقط است.
روايت سوم، در 215 صفحه، همين است که حالا روی سايت من هست و تنها نسخه‌ی معتبر اين رمان است.
3 ـ توصيه می‌کنم برای چاپ کردن اين رمان عجله نکنيد. هنوز اينجا و آنجا غلط‌هائی هست که خوانندگان تذکر داده اند(و شايد باز هم بدهند) و من اصلاح کرده ام(و شايد باز هم بکنم). يکی دو جمله هم هست که بدم نمی‌آيد توی آنها دست ببرم. به انتشارات خاوران گفته‌ام به من حق بدهد که تا آخرين لحظه‌ای که کتاب می‌رود زير چاپ من هرجا لازم بود حک و اصلاح بکنم. شما هم بزرگواری بکنيد و حق بدهيد. وسواس از آن بيماری‌ها‌يی‌ست که درمان ندارد.
4 ـ درباره‌ی دامچاله‌های اين فضای مجازی حرف‌هائی دارم که بزودی خواهم نوشت. همينقدر بگويم در زمانه‌ای که خودِ واقعيت به طرز غريبی مجازی شده است، اعتياد به فضای مجازی وب چيزی نيست جز دور افتادن از همان «واقعيت». حالا اگر آدم نويسنده هم باشد ديگر وامصيبتا. چرا که نوشتن، به يک معنا، چيزی نيست جز آفريدن فضايی مجازی. تفاوتی اگر هست اين است که، برخلاف فضای مجازی وب، در فضای مجازی هر نوشته، نويسنده (و حتا خواننده) بازيگر است نه بازيچه.

جمعه، فروردین ۰۳، ۱۳۸۶

ويتولد گمبروويچ و فاصله‌ی ما تا رمان جهانی
ويتولد گمبروويچ يکی از بزرگ‌ترين نويسندگان قرن بيستم است اما تا آنجائی که می‌دانم هنوز هيچ‌يک از آثار او به قارسی ترجمه نشده است. هدفم از ترجمه بخش‌هائی از يادداشت‌های او بر رمان جهان (Cosmos) دو چيز بود :
1 ـ در ماه های اخير مطبوعات ايران پر شده بود از اظهار نظر دست اندرکاران ادبی درباره علل جهانی نشدن رمان ايرانی. مدعی نيستم که تمام آنچه را که در اين زمينه منتشر شده است خوانده ام. اما تا آنجائی که به چشمم خورده کمتر ديده‌ام که کسی به ريشه‌ی اصلی مشکلات ادبيات داستانی ما اشاره کند. اگر منظور از جهانی شدن همين وضعی است که امروز برای سينمای ما پيش آمده است شخصاَ معتقدم که ادبيات داستانی ما اگر جلوتر از سينمای ما نباشد عقب‌تر هم نيست. و اگر ادبيات داستانی ما هنوز آن جايگاهی را پيدا نکرده است که سينمای ما پيدا کرده، مشکل را بايد در تفاوت قابليت ارتباطی زبان تصوير دانست در قياس با زبان رمان و داستان که ابزارشان کلمه است. اما اگر مراد از «جهانی» شدن خلق آثاری است در حد نويسندگان بزرگی چون گمبروويچ پاسخ درست را با خواندن يادداشت های روزانه‌ی او بايد جست: ضعف تفکر، و نبود نگاهی اصيل و شخصی به مسئله ی فرم در نزد نويسندگان ايرانی.
در اين زمينه، عبرت‌آموز است که او هنگامی اگزيستانسياليست بود که هنوز حرفی از اگزيستانسياليسم در ميان نبود. حال، قياس کنيد وضع او را با خيل نويسندگان امروز ايرانی که با بند کردن دستشان به دم فيلسوفان معاصر می خواهند نظريات فلسفی آنها را تبديل کنند به ادبيات.
2 ـ همينکه نويسنده‌ی ايرانی شروع می‌کند به فکر کردن، خواننده‌ی کم اطلاع فوراَ او را متهم می‌کند به تقليد يا تبعيت از کوندرا. يادداشت‌های گمبروويچ اگر در همين حد هم يکی ديگر از پيشکسوتان «رمان تفکر» را به خواننده‌ی ايرانی معرفی کند، من به مقصود خود رسيده‌ام.

جمعه، آذر ۱۸، ۱۳۸۴

چرا دوباره روزانه شد دوات ؟
حالا نيمی ‌از جهان را روشن می‌بينم. ده روز ديگر که آن يکی چشمم را هم عمل کنند دوباره از اهل بصيرت می‌شوم. گور لق بابای کسی که از مدرنيته فقط ضايعاتش را می‌بيند. انگار که سنت هيچ ضايعه نداشت! تا همين چند سال پيش هرکس که به درد من مبتلا می‌شد نابينا می‌شد برای تمام عمر. حالا به يمن تکنيک ليزر و به دست مردی مدرن چقدر رنگ ها شفاف اند. چقدر زنده و جانبخش. ممنون دکتر پانتيه. روزم را جلا دادی.
ماهنامه کردن دوات خبط بزرگی بود. تمام روزهای آخر ماه مرا يکجا می‌بلعيد. حريف نبودم چنين بار سنگين را. حريف نبودم چنين کار يکجا را. دوات روزانه، دست کم، خرد خرد کار می‌کشيد از من. پس برگشتم به همان روال روزانه. اما اين بار با اين آگاهی که چشمم را از سر راه نياورده ام که حالا تلف کنم برای نشريه. بدهکار هم نيستم به کسی. دين من در جاي ديگری تأديه می‌شود نه نشريه. هر کس که طلبکار است بفرمايد اين بيل و اين ميدان.
بيت :
گر تو به بيل می‌زنی بستان بزن!
پس دوات ادامه می‌دهد به راه. اما در حد توان. گفتم «در حد توان» چون علاوه بر همه ی دلايلی که پيش از اين گفتم، دليل ديگری هم هست: بالا گرفتن حجم کار دوات در حالی بوده که اين اواخر وقت آزاد من کمتر از هميشه شده است. در حقيقت، از يکسال و خرده ای پيش مجبور بوده ام آخر هفته ها را برای تدريس بروم به سويس. چهل و هشت ساعت کار فشرده که هفت ساعتش در قطار رفت و برگشت می‌گذرد خستگی اش را اماله می‌کند به بقيه روزهای هفته ام. لابد می‌پرسيد چرا اينهمه کار؟ مگر مجبوری؟ بله مجبورم. آخر، کسی که نه بيمه دارد نه بازنشستگی مجبور است به فکر روز «پيری و نيستی» هم باشد که آن حکيم گفت مصيبت است. اينجا به کسی پول يا مفت نمی‌دهند. اگر کسی گفته لابد وضع خودش را گفته و قياس از خودش کرده. من از همان روز اول که پايم رسيد به پاريس مجبور بوده ام کار بکنم. سال های اول حتا در کنار تدريس، نجاری. حالا، وضع بهتر شده اما حجم کار کم نشده. تا آخرين دم حيات هم کم نخواهد شد. آخر اينجا پاريس است. خودشان اغلب هيجده ساعت کار می‌کنند در روز.
نکته ای که از قلم افتاد در آن مطالب پيش، قدردانی از کسانی بود که اين ديوانگی را داشته اند که مجاناَ ترجمه کنند يا بنويسند مطالب ارزنده ای را برای دوات. من اگر توی سر دوات زده ام سهم خودم را گفته‌ام نه سهم آنها را. بگذاريد به حساب ضعف بينائی.
آخرين نکته: نامه‌هائی که در اين مدت نوشته‌ايد، با کمال شرمندگی، ناخوانده مانده اند و اين شرکتی هم که مرا وصل می‌کند به انترنت بيست روزی بيشتر نامه‌ها را نگه نمی‌دارد. يعنی اگر در اين مدت باز نشدند آنها را می‌اندازد توی «بوته ی اجمال» که لابد می‌دانيد چه جور بوته ايست. شرمنده. اميدوارم وضع مرا درک کنيد.

دوشنبه، مهر ۰۴، ۱۳۸۴

درباره‌ی خاموشی يکی دوماهه و اين وضع تازه‌ی دوات

يکی دو ماهی دست دست می‌کردم بلکه نيايم کلام ختم را بنويسم. آن دلايل اساسی که از يکی دو سال پيش مغز مرا می‌خورد تا کره کره را پائين بکشم قبلاَ، همان يکی دو ماه پيش، در بخش دوم «حرف هائی با حذف شدگان محترم و حذف کنندگان نامحترم» نوشته بودم. اما انتشارش خورد به قضايای انتخابات و بعد هم قضيه‌ی گنجی و فضايی ايجاد شد که انتشار هر متنی از اين دست را بی‌معنا می کرد. حالا، با مقاديری تأخير، می‌توانيد بخوانيدش (همان بالای صفحه است؛ در ستون « از گرداننده دوات به خواننده».
از دو سه ماه پيش اما يک مشکل شخصی هم اضافه شد به آن مجموعه دلايلی که به تعطيلی دوات رای می‌دادند. اگر يکی دو ماهی بود دوات به روز نمی‌شد به اين دليل بود. همه‌ی آن نامه‌هائی هم که در اين دو ماهه فرستاده‌ايد اگر بی‌جواب مانده بود به اين دليل بود. همينجا از همه ی اين دوستان می‌خواهم عذر مرا بپذييرند. آخر مشکل شخصی من اين بود که ديگر ابزاری برای خواندن نداشتم. وضع چشم‌هايم برگشته بود به همان چهار سال پيش که کار را آخرش کشاند به اتاق عمل.
اين غيبت يکی دوماهه بعضی‌ها را نگران کرده بود. همينطور نامه پشت نامه بود که می‌آمد. ديگر بيش از اين نمی‌شد تعلل کرد. بايد برای رفع نگرانی اين دوستان هم که شده توضيحی می‌دادم برای اين غيبت طولانی. اما خستگی‌ها و دلزدگی‌‌ها مجال نمی‌داد. ديشب که بعد از مدت‌ها سرانجام نشستم پشت کامپيوتر، در آخرين لحظه فکری به خاطرم رسيد: «ماهنامه‌اش می‌کنم. اينطوری مجبور نيستم هر روز به روزش کنم. اينطوری تا يک ماه ديگر که نوبت شماره‌ی بعد است فرصت هست برای فکر کردن، و هم محالی برای استراحت و پرداختن به مداوای چشم.».
و اما درباره‌ی شکل تازه‌ی دوات چند نکته‌ای هست که بايد گفت:
1 ـ مهم‌ترين تغيير حذف شدن بخش «مطالب دندانگير رسانه‌های ديگر» است. اين بخش انرژی زيادی از من می‌برد. علاوه بر وبگردی‌های دلبخواهی، هر روز وادارم می‌کرد به مقادير زيادی وبگردی‌های اجباری. تازه اسباب گله‌گذاری‌های فراوانی هم شده بود و توقع‌های زيادی هم در بعضی از دوستان ايجاد کرده بود. توقعاتی که همخوانی نداشت نه با نيات دوات، نه با وقت و توان ناچيز من.
از بابت حذف اين بخش حقيقتاَ متأسقم اما چاره‌ی ديگری نبود. شايد در آينده به نحو ديگری جبران بکنم.
2 ـ بخش اصلی دوات (روی پيشخوان دوات) ماهی يک بار به روز می‌شود. طبيعتاَ ترتيب مطالب، از اين پس، همان ترتيب الفبائی نام نويسندگان آنها خواهد بود.
3 ـ دوات، در دور تازه اش، آخر هر ماه منتشر می شود. ظبيعتاَ منظور ماه‌های فرنگی‌ست. آخر، من با تقويم اينجا زندگی می‌کنم و، اگر کسی بپرسد، حقيقتاَ نمی‌دانم امروز چندم شهريور است يا بيستم مهر. نکته‌ی مهم اما اينجاست که دوات تا دو سه روزی پس از انتشار هر شماره ممکن است هی دستخوش تغيير و تصحيح بشود يا حتا مطلب تازه ای به آن اضافه شود. پس اگر خيال داريد مطلبی را روی کاغذ بياوريد لطفاَ چند روزی دست نگهداريد.
4 ـ بقيه قسمت‌های دوات مثل «مواد خام ادبی» و صفحه ی «طنز» که عمدتاَ اختصاص دارد به طنزهای ناخواسته‌ی ديگران کماکان در هر لحظه ممکن است به روز بشوند.
5 ـ بخش «از گرداننده دوات به خواننده» همچنان حلقه ی ارتباطی من است با خوانندگان دوات. طبيعتاَ بجز توضيحات ضروری درباره مطالب دوات، اگر حرفی داشته باشم در باره مسائلی که با آنها درگيريم همچنان جايش در همين صفحه است. بی هيچ آداب و ترتيب انتشار.
6 ـ لازم است باز هم تاکيد کنم که دوات نشريه خبری نيست. سمت حرکتش هم به سوی يک نشريه ادبی است در زمينه نقد و نظر. پس از مطالب تئوريک بيشتر استقبال می‌کند تا از شعر و داستان.
7 ـ به خاطر وضعی که برايم پيش آمده است اين شماره دوات به لحاظ ويراستاری ممکن است اشکالات فراوانی داشته باشد. اميدوارم نويسندگان مطالب و خوانندگان دوات موقعيت مرا درک کنند.
حرف‌هائی با حذف شدگان محترم و حذف کنندگان نامحترم (2)
اشاره : اگر قسمت اول اين مطلب را نخوانده ايد می توانيد اينجا را کليک کنيد.

1 ـ در حقيقت چيزی که ناممکن می کند ادامه‌ی حيات دوات را مشکل ساختاری اين نشريه است. برای آنکه مسئله بهتر درک کشود اجازه بدهيد ابتدا به مشکل بزرگتری اشاره کنم که معضل اساسی ادبيات ماست. ادبيات ما آماتوری است. همه ی ما هم آماتور(علاقمند) ادبيات هستيم، نه حرفه ای اين کار. اگر زندگی ما از راه ادبيات می‌گذشت حاصل کار چيز ديگری می‌بود و روابط و توقعات ما هم از ادبيات چيز ديگری می‌شد. اينهمه رفيق بازی و باند بازی و نان قرض دادن از يک سو و اينهمه توقعات عجيب و غريب که نويسنده قديس باشد، شريف باشد يا چه، اينها همه مال جهانی است که در آن هنوز ادبيات و هنر تبديل به کالا نشده است. در غرب، وقتی کسی 20 يا 30 يورو می‌دهد برای خريد مثلاَ رمان سلين کاری ندارد که او آدمی‌ست شريف يا سراپا رذل. او توقع دارد در برابر پولی که می‌دهد يک رمان خوب بخواند. اگر به دنبال آدم شريف باشد ديوانه نيست که 20 ـ 30 يورو بدهد انهم برای نويسنده‌ای که مرده است و اگر هم زنده بود تازه دستش به او نمی‌رسيد. آدم شريف را هرکسی در همسايگی‌اش يا در محل کارش بهتر می‌تواند پيدا کند تا در محيط های روشنفکرانه. هيچکدام از کسانی هم که سرو دست می شکنند برای ديدن نمايشگاه آثار پيکاسو کاری ندارند به آنهمه رذالتی که پيکاسو در سراسر زندگی‌اش مرتکب شد. ستايش قديس مال محيط‌های آماتوری‌ست. وقتی نويسنده‌ای مجانی می‌نويسد از ناشرش و ازخواننده‌اش طلبکار می‌شود. طبيعی هم هست. وقتی نشريه‌ای (منظور نشريه چاپی‌ست) به زحمت خرج و دخل می کند طبيعی‌ست که سردبيرش در ازاء اين بيگاری شبانه روز خود را دلخوش کند به چيزی. دلخوش کند به اينکه اسم خودش و رفقايش را سر زبان بيندازد. نان قرض بدهد و قرض بگيرد. با اين و آن تسويه حساب کند و هزار و يک کثافت کاری ديگر. از آن طرف هم شاعر يا نويسنده‌ای که مطلبش را مجاناَ در اختيار نشريه‌ای می گذارد طبيعی‌ست که کمترين توقعش انتشار آن باشد. وقتی می‌گويم طبيعی‌ست يعنی که اين محيط غيرحرفه‌ای توليد کننده اين مناسبات غيرحرفه‌ای‌ست. حالا اگر در اين محيط لجن استثنائاَ کسی توانست خودش را منزه نگهدارد(آنهم تا حدی البته) خب استثناست، قاعده که نيست. و اتفاقاَ همين محيط لجن و همين اسثتناها هستند که به بازتوليد همان انديشه « قديس» کمک می‌کنند. و گرنه در يک فضای حرفه‌ای، ناشر، چه ناشر کتاب باشد چه ناشر مجله، به دنبال کار «خوب» است. بابتش هم پول می دهد به نويسنده. نويسنده‌ای هم که کارش را می‌دهد به يک ناشر در مقابلش توقع پول دارد. حال اگر ناشری به هر دليل کاری را نپسنديد به کسی بدهکار نيست. يا او، به هر دليل، خريدار اين کالا نيست يا اين کالايی ست «اساساَ بی ارزش». اين را ديگر همه می‌دانند که رشد بی‌سابقه داستان کوتاه در آمريکا مديون مجله‌هايی‌ست که به نويسنده پول حوبی می دادند بابت چاپ داستان. جان فانته (نويسنده‌ای که بوکوفسکی به او ارادت عجيبی داشت) در رمان Ask des Dost شرح جذابی دارد از نقش اينطور مجله‌ها در زندگی نويسندگان آمريکا.
اين آماتوريسم ادبی ما، به قلمرو نشريات ادبی که می‌رسد ديگر تمام قد خودش را نشان می دهد. کجای دنيا نشريه ادبی کشکولی است از شعر و داستان و مقاله و گفت و گو؟ شعر نشريه تخصصی خودش را دارد. داستان هم . نقد ادبی هم. يکی از ناکامی های دوات اين است که از اول خواسته است خودش را بکشاند به سمت يک نشريه حرفه‌ای آنهم نشريه‌ای در زمينه‌ی نقد و نظر( به همين دليل هم تا اين حد خست نشان داده است در چاپ شعر و داستان). اما انتشار چنين نشريه ای نياز دارد به يک پشتوانه‌ی مالی درست. آخر، تا وقتی نشرياتی هستند که پول می دهند به مترجم (مثل شرق، روزنامه ايران و بعضی مجلات و ماهنامه ها) مگر ملت ديوانه‌اند که بنشينند مجاناَ ترجمه کنند برای دوات؟ البته می‌توان آگهی تبليغات گرفت و از اين راه يک پشتوانه‌ی مالی درست کرد برای پرداخت دسمتزد به مترجم و نويسنده. اما، اگر هم درست درآيد همه ی اين حساب‌هائی که کوره با کير خود می‌کرد ، تازه می‌رسيم به مشکل اصلی: يعنی ضرورت وجود يک سردبير تمام وقت برای نشريه ! و چون چنين چيزی «يافت می نشود» تازه می‌رسيم به يکی از ابتدائی ترين تناقضات ساختاری دوات. يعنی که اگر روزی هم امکانات کار حرفه‌ای در اين خاک عبيرافشان فراهم بشود باز هم سرنوشت دوات اين است که همچنان در آماتوريسم ادبی دست و پا بزند چرا که گرداننده‌اش حاضر نيست کار اصلی‌اش را رها بکند و تمام وقت بچسبد به انتشار نشريه. يعنی نه انگيزه‌اش هست و نه هيچ دليل عقلی برای اين کار .
2 ـ مهم‌ترين تناقض ساختاری دوات اينجاست که از همان ابتدا با قصد خيلی ساده ای کارش را شروع کرد. همه ما در زندگی خصوصی‌مان اگر کتاب يا مطلب خوبی به دستمان برسد توصه‌اش می کنيم به ديگران. دوات می‌خواست همين کار ساده را در عرصه‌ی عمومی بکند. اين کار ساده البته کار ساده‌ای نيست آنهم با اين ملتی که توی روی آدم می گويند کارت شاهکار است و همينکه پايت را از در بيرون گذاشتی می‌گويند « اين مردکه (يا اين زنکه ) هم دلش خوش است به اين مزخرفات صدتا يک غازی که می‌نويسد». خب؛ تا به اينجای کار هنوز مشکلی نيست. سعی کرديم کار خودمان را بکنيم. گمان هم نمی‌کنم کسی منکر باشد که دوات تن نداده است به اقتضائات اين محيط آلوده (در هر صورت قضاوتش با ديگران است، نه با خود من) مشکل از آنجائی آغاز می‌شود که برای پايبندی به همين اصل ساده ناگزير باشی به اعمال کردن سفت و سخت سليقه ی شخصی. اما اعمال سفت و سخت سلييقه شخصی تا وقتی آسان بود که دوات يک نشريه جمع و جور نقلی بود و بار اصلی کار هم روی دوش روزنوشت های خودم در «الواح شيشه ای» . اما در شکل فعلی، اداره کردن دوات کار يک جمع است نه يک فرد. و، تازه، اگر جمع همکاران جمعی درست و حسابی باشد، پيش بردن سليقه ی شخصی اساساَ امريست ناممکن. تناقض اصلی دوات در اينجاست! برای همين هم دوات در شکل فعلی اش ديگر امکان تعالی ندارد (و اين نداشتن چشم انداز خودش يکی از عوامل اصلی احساس خستگی‌ست). و اداره کردن آن به شکل جمعی هم منجر به تغيير ماهيت دوات می شود. ماهيت تازه‌ای که، البته اگر آن مشکل آماتوريسم ادبی را ناديده بگيريم، حتماَ متعالی است اما در نهايت دوات را تبديل می کند به نشريه ديگری, نشريه‌ای که حتماَ پربارتر خواهد بود ، و حرفه‌ای تر. اما برای انتشار نشريه‌ای حرفه‌ای، نه حالا نه هيچ وقت، هيچ انگيزه ای نداشته ام. بخصوص که يک نشريه حرفه‌ای وقت سردبيزش را بيشتر می‌بلعد. می‌بينيد؟ سيکل مغيوب است قضيه !
3 ـ کار کردن در اين اوضاعی که شرحش رفت باعث می شود که خستگی به تن آدم بماند. اينطوری است که گاهی وقت ها عصيان کرده‌ام. کودتا کرده ام حتا برعليه خودم. و يک هفته ای دوات را رها کرده ام به حال خودش. پس تعداد اين روزهائی که تا پايان کار دوات باقی مانده بستگی تام دارد به اينکه تا چه حد بشود با تفاهم متقابل از حجم کارها کاست. شايد اصلاَ نتوانيد حدس بزنيد که چقدر کار می‌برد همين يک الف نشريه. برای آنکه مظنه بيايد دست تان فقط يک نمونه بدهم : روزانه 50ـ 60 نامه می‌رسد که اگر اينها نامه ی ساده هم باشند خواندشان فقط دو ساعت وقت می برد(هرنامه دو دقيقه) و نوشتن جواب آنها هم اگر همينقدر وقت ببرد می شود 4 ساعت در روز! و اين خودش يعنی کار يک کارمند نيمه وقت! در حالی که وضع پيچيده‌تر از اين‌هاست. اغلب اين نامه ها يا شعری ضميمه دارند يا مقاله‌ئی يا داستانی. خواندن اينهمه کار و انتخاب مطلبی از ميان آنها يک طرف، توضيح علت عدم انتخاب کارها به نويسندگان آنها هم يک طرف! همه ی اين نامه‌ها را هم کسی بايد بنويسد که در تمام اين 18 سالی که در خارج است يک خط برای خانواده اش نامه ننوشته!
اگر کار دشوار «پاسخ به نامه ها» يکی از دلايل تعطيلی دوات باشد، که هست، اجازه بدهيد اين يک قلم از زندگی روزانه‌ی من حذف بشود. پس:
از اين به بعد خطاب به کسانی که کاری می فرستند يک نامه ی يک نواخت فرستاده خواهد شد که لااقل بدانند کارشان به دستم رسيده است. اگر مطلبی که فرستاده‌اند در راسته‌ی کار دوات باشد حتماَ منتشرخواهد شد. اگر هم نه، لطفاَ دليل نپرسند. اين را قبلاَ هم نوشته ام : «دوات ، خيلي ساده، انتشار عمومی يك سليقه‌ی شخصی‌ست، همين». و ثبت سليقه به معنای نفی کسی نيست. باور کنيد اگر کسی کارش درست باشد بدون دوات و بدون اين نشريات موجود هم امرش می گذرد. البته پيش هم ا»اده است که مطلبی گم بشود. يا از پيش چشمم دور بماند. يا غفلت بشود در خواندن ان. البته اينها همه اقتضای کار در شرايط آماتوری‌ست و اگر موقعيت را در نظر بگيريم احتمالاَ قابل بخشايش.
4 ـ

شنبه، مرداد ۲۹، ۱۳۸۴

پاسخ به يک سوال تکراری درباره کتابهای موجود در کتابخانه ی دوات و فيلتريگ و بقيه قضايا

در مورد کتابهائی که ديگران منتشر کرده اند و دوات فقط به آنها لينک داده است متاسفانه کاری از دست ما برنمی آيد مگر آنکه يکی از ان حور و قلمانهائی که وعده شان داده شده در همين دنيا بيايد وردست ما و ما به خاطر شما کمی زحمتش بدهيم.
اما هرکدام از اين هشت کتابی را که خود دوات منتشر کرده اگر کسی ايميل بزند بلافاصله برایش پست می کنيم چون اينها دم دست اند و مايه اش هم سه کليک بيشر نيست و ضمناَ هيچ بدمان هم نمی آيد که آن دنيا جای مان لب حوض کوثر باشد( البته اگر احمدی نژاد آن طرف ها پيدايش نشود).
اين هم ليست کتابها :
کتابهائی که دوات منتشر کرده است (به ترتیب تاریخ انتشار):
1. جوانی (متن کامل رمان) جان کوئتزی ـ ترجمه م. سجودی | تازه|
2. عارفی در پاريس (متن کامل رمان) کامران بهنيا | تازه|
3. چاه بابل (متن کامل رمان) رضا قاسمی | تازه|
4. ماشين هاملت ساز(نمايشنامه) ـ هاينر مولر، ترجمه حسين سعدالدين
5. تحشیه بر دیوار خانگی (شعر بلند) پگاه احمدی
6. داستانهائی از بارش مهر و مرگ (متن کامل نمایشنامه) عباس نعلبندیان
7. آهستگي ـ ميلان کوندرا(متن کامل و بدون سانسور) ترجمه دريا نيامی
8. عبور از حلقه ی آتش ( دستچینی از روزنوشت های رضا قاسمی)

جمعه، خرداد ۲۷، ۱۳۸۴

چرا امضايم را از پای بيانيه تحريم برمی دارم؟
1 ـ با توجه به گسترده بودن دامنه ی طرفداران تحريم در داخل و خارج، به نظر می رسيد که اين بار بتوان از آن به عنوان حربه ای برای مشروعيت زدائی از رژيم استفاده کرد. دوپاره شدن مخالفان وضعيت موجود و تصميم بخش مهمی از طرفداران دموکراسی مبنی بر شرکت در انتخابات، عملاَ تحريم را به عنوان « حربه ای مشروعيت زدا» بی اثر کرده.
2 ـ از دوم خرداد به اين طرف، عملاَ، سهم ما از دموکراسی فقط جنبه ی سلبی آراء است. يعنی اگر نمی توان رای به کسی داد که مطلوب است در عوض می توان مانع به قدرت رسيدن کسانی شد که حضورشان در مراکز تصميم گيری يک فاجعه است. اين البته دموکراسی نيست، اما امکان کمی هم نيست. همين جنبه ی سلبی آراء بود که در دوم خرداد ناطق نوری و جريان بنيادگرا را عقب راند.
اخباری که از اوضاع کانديداها در ايران می رسد به شدت نگران کننده است. حضور کسانی مثل احمدی نژاد و رفسنجانی در رأس قوه مجريه يک فاجعه است. می توان بی هيچ توهمی، با رای دادن به معين، از يک فاجعه ی بزرگتر جلوگيری کرد.

سه‌شنبه، خرداد ۲۴، ۱۳۸۴

حرف هائی با حذف شدگان محترم و حذف کنندگان نامحترم (1)
پيش از هر چيز مايلم تشکر کنم از دوستانی که به وسيله نامه ی خصوصی يا با نوشتن مطالبی در وب سايت يا وبلاگ شان حمايت خود را از دوات و آمادگی شان را برای کمک به تداوم انتشار اين نشريه اعلام کرده اند. اگر اين حمايت ها يکی و دوتا و ده تا بود قطعاَ با اسم و رسم از اين دوستان تشکر می کردم. اما به جهت وسعت اين حمايت ها اجازه بدهيد به همين اکتفا بشود.
در کنار اطلاعات جالبی که خوانندگان دوات به طور خصوصی به من داده اند، ابتکار جالب خوابگرد هم(اينجا و اينجا) باعث شد تا اطلاعات جامع تر و دقيق تری از وضع فيلترينگ به دست آيد.
حالا، پرسش اين است که با اين وضع چه بايد کرد؟ پرسش های ديگری هم هست که خوانندگان دوات مطرح کرده اند و در اين نوشته می کوشم به همه ی آنها پاسخ بدهم:
1 ـ از چهار سال پيش، يعنی تقريباَ از همان ابتدای کار دوات، سايت خبری گويا يعنی پربيننده ترين سايت خبری اپوزيسيون تصميم گرفت رضا قاسمی، دوات و هر چيزی را که به او مربوط است حذف کند. اين را احتمالاَ بسياری از خوانندگان دوات تا به حال فهميده اند. اما چيزی را که بعصی ها ممکن است ندانند دليل اين تحريم است. تفصيل ماجرا را قبلاَ در الواح شيشه ای نوشته ام. همينقدر بدانيد که اين پربيننده ترين سايت اپوزيسيون به خاطر شخص شخيص آقای امير محبيان (عضو شورای سردبيری روزنامه رسالت ارگان حزب مؤتلفه اسلامی) دست به چنين کار شريفی زده است! بله تعجب نکنيد! البته برای آنکه همه ی حقيقت را گفته باشم بايد بگويم انتقاد تند و تيزی هم که متغاقب اين قضيه به سايت گويا کردم در تصميم گرداننده ی اين سايت بی تأثير نبوده است. حالا چرا اپوزيسيون آزادی خواه همانقدر در برابر انتقاد بی تحمل و کينه جوست که مقامات حکومتی، البته بحثی است مفصل که جايش اينجا نيست. اما همين امر يک بار ديگر نشان داد درستی حرفی را که پيش از اين بارها و به شکل های مخبلف تکرار کرده ام: ساده لوحی است اگر تصور کنيم که همه گرفتاری ما فقط با سانسور حکومتی است. بزرگترين دشمنان آزادی خود ما هستيم. اينجاست که تقدم فرهنگ بر سياست آشکار می شود. اين که دوات را هم حکومت سانسور بکند هم اپوزيسيون حکومت البته طنزی ست تلخ، اما ماهيت مستقل دوات را يک بار ديگر مؤکد می کند.
غرض، چهار سال است که سايت گويا نه فقط انتشار هرگونه خبر مربوط به مرا سانسور می کند بلکه در بخشی هم که اختصاص داده است به «فرهنگ در سايت های ديگر» خودداری می کند از دادن لينک به اينهمه مطلبی که نويسندگان مختلف در دوات توشته اند. با اينهمه نه فقط من و سايت دوات «از صفحه ی روزگار مجو نشده ايم» بلکه در اين مدت خوانندگان دوات ده برابر هم شده اند. پس، اگر سانسور گويا توانست دوات را از صفحه ی روزگار محو بکند سانسور حکومتی هم می تواند.
2 ـ معلوم شد فيلترينگ اعمال شده در مورد دوات و بقيه سايت های ادبی و فرهنگی جنبه ی عام ندارد بلکه به شکل موضعی اعمال می شود. پس نقش خود شما در مبارزه با شرکت های سرويس دهنده ای که سايت های مورد علاقه تان را فيلتر می کنند بيش از هر کسی است: اينطور شرکت ها را تحريم کنيد. در رأس اين فيلتر کنندگان از شرکتی نام می برند به اسم پارس اونلاين.
3 ـ اينطور که از گزارش خوانندگان دوات بر می آيد هشتاد تا نود درصد کسانی که با مشکل فيلترينگ دست به گريبانند موفق می شوند به کمک فيلتر شکن از اين تور عبور کنند. البته شمارشگر سايت ها حضور کسانی را که به کمک فيلترشکن وارد می شوند اعلام نمی کند(چون سايت ورود آنها را نمی بيند) که البته اهميتی هم ندارد. مهم اين است که فيلترينگ حق خوانندگان را ضايع نکند که حالا خيالم راحت شده است که حکومت «عرض خود می برد» و فقط «زحمت خوانندگان» را کمی اضافه می کند. بعضی ها هم راه هايی پيدا کرده اند که خيلی جالب است اما نمی شود آنها را به کسی گفت چون اگر اين راه ها لو بروند فوری مسدودشان می کنند. پس اگر شما هم با مشکل فيلترينگ دست به گريبانيد نااميد نشويد. چاره هست. فقط بايد حستجو کنيد. اول از همه هم به فيلترشکن متوسل بشويد. قبلاَ، همينکه فيلترشکن تازه ای پيدا می شد، آدرس آن را روی سايت می گذاشتم. اما اين راه حل درستی نيست؛ مثل شمشير دودم است. يعنی گرچه به سرعت کار خوانندگان را راه می اندازد اما به همان سرعت هم کار سانسورچيان را راه می اندارد. پس، فيلترشکن ها را مثل رمزی مقدس بايد حفظ و دست به دست کرد. آدرس آنها را فقط به کسانی بدهيد که می شناسيدشان.
می ماند آن ده بيست درصدی که، به دليل آشنائی اندک شان با کامپيوتر و انترنت، پشت در مانده اند. برای اين حدف شده گان فعلاً راه حل های مختلفی را دوستان پيشنهاد کرده اند. بايد بهترين و کم دردسر ترين شان را نتخاب کرد. و اين کاری است که عجالتاَ به آن مشغولم. همين که به نتيجه ی مشخصی برسم با شما در ميان حواهم گذاشت.
3 ـ پرسيده ايد اگر کرکره دوات را پائين بکشم تکليف اينهمه مطلبی که روی سايت هست چه می شود؟ نگران نباشيد. فضایی که اجاره شده است برای سايت دوات قيمتش طوری است که تا زنده هستم پرداخت آن قابل تحمل است برای من. روزی هم که ديگر نبودم اين وظيفه ساقط می شود از من.
4 ـ اينکه گفته ام « دوات به پايان عمر طبيعی خود نزديک است و هر آن ممکن است کرکره اش پائين کشيده شود» برای بعضی از دوستان سؤاال شده است و خواسته اند که در تصميم خودم خوانندگان دوات را هم در نظر بگيرم.
از آنجا که پاسخ اين يکی پرسش مفصل است اجازه بدهيد در بخش دوم اين مطلب به آن بپردازم. عجالتاَ همينقدر بدانيد که اگر خوانندگان دوات را در نظر نگرفته بودم کرکره را همان 9 ماه پيش پائين کشيده بودم. اما...

دوشنبه، خرداد ۰۹، ۱۳۸۴

پس، فيلتر کن تا بچرخيم
مدتی بود اين را حس می کردم. اما به روی خودم نمی آوردم. چون نفرت دارم از توّهم. اعلامش هم نمی کردم چون نفرت دارم از مظلوم نمائی. اما، اين بار انگار قضيه جدی است. مدتی بود می ديدم هربار که مطلبی «غيرقابل انتشار» می رود روی صفحه ی دوات(«غيرقابل انتشار» با موازين جمهوری اسلامی، البته) ناگهان آمار بازديدکنندگان به طرز وحشتناکی پائين می آيد. همزمان هم نامه هائی می رسيد از ايران که فيلتر زده اند به دوات. اين بازی موش و گربه را هم می ديدم که چند روز بعد، به محض عوض شدن صفحه ی دوات، دوباره تعداد بازديکنندگان به حالت قبل برمی گشت(اين حالت قبل که می گويم نسبی است، البته. چون قبلاَ پيش آمده بود که تا 4240 نفر هم در يک روز سر بزنند به دوات، اما مدتهاست که تعداد بازديکنندگان دوات محدود شده است به 1500 تا 2000 نقر در روز، و اين يعنی که، سوای موش و گربه بازی فيلتر اصلی مخابرات، بعضی سرويس دهندگان انترنت هم (عمدتاَ حکومتی) مدتهاست که دوات را فيلتر کرده اند).
حالا، از دو روز پيش، باز دوات را فيلتر کرده اند؛ طوری که آمار روزانه ی بازديدکنندگان حدوداَ هزار نفری کم شده است. نمی دانم اين بار هم باز موش و گربه بازی می کنند يا برای هميشه فيلتر زده اند به دوات. اما يک چيز روشن است: حضرات انگار کمی متمدن شده اند. اگر قبلاَ زنگ می زدند و صدای باز و بسته شدن اسلحه و راه رفتن چکمه های نظامی پخش می کردند حالا دارند رندانه پيام می دهند: به قلمروهای ممنوعه وارد نشو تا ما هم کاری به کار دوات نداشته باشيم.
پاسخ دوات روشن است: دوات نشريه ايست ادبی. توجه اش به سياست، اروتيسم يا هر چيز ديگری از منظر ادبيات است؛ به مثابه يکی از عرصه های تأمل. انتشار مطالب «غيرقابل انتشار» هم به نيت برطرف کردن آن نقاط کوری است که سانسور ديرپای دولتی در ديد ما و در ذهن و زبان ما حفر کرده است. اين را اگر حکومت نمی فهمد پس پای لرزش هم بنشيند. فيلتر کن تا بچرخيم!
واقعيتش، 9 ماهی است که مانيفست خدا حافظی دوات را نوشته ام. دهم اوت سال پيش می خواستم به مناسبت آغاز چهارمين سال کار دوات(10 اوت 2001) آن را منتشر کنم. اگر تا به حال دست دست کرده ام يکی بخاطر نصيحت دوستانی است که در جريان تصميم من بوده اند، يکی هم نامه های دلگرم کننده ی خوانندگان دوات. به نظر می رسد که دوات، با همه ی کاستی ها، يک خلاء اساسی را برای اهالی ادبيات پر کرده است(البته نامه های ديگری هم می رسد که سخت فرساينده اند و در فرصت ديگری به آنها خواهم پرداخت).
اما راستش ديگر نمی کشم. هر چيز عمر طبيعی خود را دارد. دوات هم به پايان عمر طبيعی خود نزديک است و، در حالت عادی، هر آن ممکن است کرکره اش پائين کشيده شود. اما اگر حکومت بخواهد پنجه اش را فشار بدهد روی گلوي دوات، من می ايستم؛ لجوج و پابرجا؛ به هر قيمت! همه ی راه ها را هم که ببندند دوات را حتا اگر شده از طريق نامه ی برقی به دست خوانندگانش خواهم رساند. دوات نشريه ای سياسی نيست، اما اگر کارد به استخوان برسد از ورود به عرصه ی سياست هم باکی نيست.
کسانی که با تکنيک انتشار مطالب به وسيله نامه ی برقی آشنا هستند لطفاَ تماس بگيرند؛ البته اگر مايلند کمک بکنند به دوات برای انتقال به فاز جديد.

پنجشنبه، فروردین ۱۸، ۱۳۸۴

درباره نشر انترنتی رمان عارفی در پاريس
کامران بهنيا از نسل دوم نويسندگان خارج از کشور است و از پرمايه ترينشان. دکترای فيزيک دارد و استاد دانشگاه است. اما ادبيات هم همانقدر دلمشغولی اوست که علم.
به گمان من، عارفی در پاريس يکی از مهم ترين و تازه ترين دستاوردهای ادبيات خارج از کشور است. و بی هيچ ترديد، قدمی است به پيش برای ژانر« رمان ـ تفکر » ايرانی. به اين رمان هم، مثل هر رمان ديگری، شايد بتوان ايرادهلئی وارد کرد. اما براستی چيزی هم آسانتر از ديدن عيب هست ؟ درست مثل آدميزاد می ماند کتاب. آنچه خيلی زود به چشم می آيد لنگی پاست، ضعف بينائی يا لکنت. کوتاهی يا بلندی بيش از حد قد که ديگر هيچ. اما برای ديدن حسن هرکس صبور بايد بود. گوش بايد سپرد و حتا دل تا مگر برسی به زيبائی درون کسی. راست است که توقع هست که بی عيب برند هر آفرينش هنری؛ اما اين « عيب » براستی چيست ؟ و چه کس مشخص می کند آن را؟ نديده ای چشم چپی که تمام ملاحت و لطف چهره ای به آن باشد ؟ قد بلند برای کسی که خودش هم بلند قد است عيب است ؟ برای کسی که فقط خواهان سرگرمی است طبيعتاَ اثری که در ژانر « رمان تفکر » باشد اثری است سراپا عيب. آما آنکه خريدار فکر باشد روی چشمش می گذارد « رمان ـ تفکر » را.
انتشار انترنتی اين هفتمين کتاب الکترونيکی دوات به نيت تقسيم کردن لذتی است که از قرائت اين کتاب با من ماند. کتابی که در شرايط فعلی امکان انتشار ندارد در ايران.
بخش اول اين رمان را قبلاَ خوانده ايد در دوات. از آنجا که نويسنده تمام متن، از جمله همين بخش اول را، بازنگری کرده است بخش اول و دوم را يکجا آورديم و پنج بخش باقيمانده را هم روزهای آينده خواهيد خواند. اين روايت برای آنهاست که که دوست دارند کتاب را روی صفحه ی کامپيوتر بخوانند. اگر قصد داريد آن را روی کاغذ بياوريد عجله نکنيد. يکی دو هفته ی ديگر نسخه صفحه بندی شده ی آن را به صورت پی دی اف می گداريم توی دوات برای آن ها که مايلند صخافی اش کنند و به صورت کتاب بخوانندش..

سه‌شنبه، اسفند ۰۴، ۱۳۸۳

ای ميخ ! ای يگانه ترين ميخ!
همه ی ما کم وبيش مرکز جهان را همان نقطه ای می دانيم که ميخ طويله مان فرورفته؛ هرچند که همه معتقد باشند که اين نصرالدينِ ملا بود که چنين اعتقادی به ميخ اش داشت.
ميخ يعنی اينکه ناتوانيمان را طوری بندکشی بکنيم که حد اعلای توانائی به چشم بزند.
اگر ناتوانيم از نوشتنِ سطر درست چطور است اصلاَ قاعده ی نوشتن را بهم بزنيم؟ اين ديگ را بگذار سر سگ بجوشد توش حالا که برای من نمی جوشد. زبان شعر و داستان که نبايد شاعرانه باشد يا فاخر!
اگر تسلطی داريم به زبان داخل آدم حساب نمی کنيم کسی را که اينجا و آنجا فارسی اش لنگ بزند، حتا اگر که کارش برق بزند از فکرهای نازک و نو.
اگر غريزه ی نوشتن داريم معتقديم سواد مال شاعر و نويسنده ی پخمه ست. جوهر است که بايد داشت.
اگر سواد داريم هزار جوهر به گندمی نخريم که هرکس که اين کتاب نخوانده باشد که خوانده ام پخمه ست.
اينها همه ميخ است. و آنکس که مشغول شد به کوفتن ميخ ناچار همه ی عمر بايد اکتفا بکند به نگاهبانیِ ميخ.
نديدی آنها که رفتند ميخ شان را باد با خود برد؟ مرکز عالم که هيچ، مرکز ميخ شان هم يتيمِِ مرکز بود!

پنجشنبه، بهمن ۱۵، ۱۳۸۳

اگر شعر می نويسيد يا شعر می فرستيد برای دوات...

راستش من خواننده ی خوبی نيستم برای شعر. بگذاريد پرده در بگويم: از تمام اين يک قرن شعر مدرن فارسی فقط دو سه نفرند که کارشان چنگ می زند به دلم. آنهم نه همه ی کارها. بقيه، سطری يا سطرهای درخشانی شايد اينجا و آنجا در کارشان باشد اما شعر، به گمان من، از آن چيزهاست که ضعيف و متوسطش که هيچ، خوبش هم به هيچ دردی نمی خورد. فقط شعر عالی است که هميشه به ياد من آورده که يک خلاء عظيم هست در هستی آدم که با هيچ چيز پر نمی شود مگر با شعر ناب. پس بهتان برنخورد اگر شعر می فرستيد برای دوات و می بينيد چاپ نمی شود. شايد بد سليقه باشم من. احتمالش هست. اما يک چيز را خوب فهميده ام: همه ی شعرهای نابی که خوانده ام يک وجه مشترک داشته اند: هيچکدام کمترين شباهتی نداشته اند به هم. در حاليکه بيشتر شعرهائی که اين روزها می رسد برای دوات، و چرا نگويم بيشتر شعرهائی که اينجا و آنجا منتشر می شود همه شبيه هم اند. و، از اين بدتر، از اينهمه کلمه که به نام شعر منتشر می شود تنها چيزی که آخر سر دست آدم را می گيرد يک مشت حروف ربط و اضافه است: «از»، «در» يا « با»...
اينها نشانه اند. منشاء شان مهم نيست که مد است، تقليد است، مريدپروری است يا پروارکردن مراد. مهم اينست که اينها نشانه اند. همانقدر گواه پريشانی ذهن مايند که مونولوگ لاکی در «در انتظار گودو». اما بگذريم، کار جامعه را بايد وانهاد به جامعه شناس.
به گمانم ايرانی بايد جلوی خود را بگيرد که شعر نگويد. آخر، به خودمان اگر باشد، مادرزاد همه «شاعريم». چطور است کمی هم از اينطرف حرکت بکنيم؟ و مگر شاعری، به يک معنا، رفتن به خلاف طبيعت چيزها نيست؟ اينطور، دنيا را چه ديده ايد، شايد وقت را به کار بهتری بزنيم. و تازه، در اين حال است که اگر کسی براستی شاعر بود زور شعرش می چربد به زور او.
پس دلخور نشويد اگر که...
خلاء هستی ما بسيار عظيم تر از يک مشت « حروف اضافه» است.

سه‌شنبه، دی ۲۲، ۱۳۸۳

نامه ی وبلاگنويسان و حمايت انتقادی دوات
نيت وبلاگنويسان خوب است اما نامه شان نامه ی بدی است. آخر، افشای جنايات آقای مرتضوی که نياز به تهديد پيشاپيش ندارد! اگر ايشان بر عليه بشريت جنايت کرده(که کرده است) چه به وبلاگنويسان فشار بياورد چه نياورد بايد جنايات او را «به گوش جهانيان رساند» . ديگر تهديد يعنی چه؟ مگر همين کاری که تا همينجا با وبلاگنويسان کرده کم کاری است؟ کافی است همينها «به گوش جهانيان برسد» تا آقای مرتضوی و رؤسا ديگر جرئت نکنند از اين غلط ها بکنند.
نکته ی ديگر اينکه چه معنائی دارد مرتضوی را مستقيماَ مورد خطاب قرار دادن؟ او حد اکثر يکی است مثل سعيد امامی که در صورت لزوم با مقداری واجبی می شود کنارش گذاشت و برای خود آبرو خريد. خطاب مستقيم به مرتضوی علاوه بر گنده کردن کسی که گنده نيست، آنهائی را از زير ضرب خارج می کند که آمر اويند.
دوات از اين نامه حمايت نمی کند اما از نيت خير نويسندگان آن حمايت می کند. منتظر هم نمی ماند!

پنجشنبه، آذر ۰۵، ۱۳۸۳

گفت و گو و دردسرهای گفت و گو
بعضی ها ايراد گرفته اند به گفت و گوی کتبی اخير روزنامه شرق با من. حق دارند. البته اگر که اين گفت و گو را در بخش شرق اونلاين خوانده باشند. چون خود من هم وقتی آن را خواندم چيزی از آن نفهميدم. اما اگر اين گفت و گو تبديل شده است به مشتی پرت و پلا گناه از من نيست. جهت سطرها که در خط فارسی از راست به چپ است در اين روايت از چپ به راست شده است؛ حالا اگر در متنی کلمه های لاتين هم بکار رفته باشد همين امر جملات را به کلی درهم می ريزد. اين را البته هرکسی که ذره ای تجربه ی کار با کامپيوتر را داشته باشد می فهمد. اما خب ميان خوانندگان سايت ها ممکن است کسانی هم باشند که فقط خاموش و روشن کردن کامپيوتر را بلد باشند و کلکيک کردن را. اگر آنها گناه چنين متن درهمريخته ای به پای من بنويسند تقصيری ندارند چون با اشکالات فنی نرم افزارهای فعلی فارسی نويسی آشنائی ندارند. برای آنهاست که اين توضيح را می نويسم. و گرنه آنها که دست شان به کامپيوتر آشناست با يک نگاه می فهمند که اين دسته گل نتيجه ی يک غفلت ساده ی مسؤل صفحه بندی است و با دوتا کليک هم قضيه حل می شود. البته همين گفت و گو در سايت اصلی روزنامه شرق به شکل درستش منتشر شده است ( در اين آدرس ). هرچند آنجا هم مرز ميان پرسش و پاسخ ها گاهی درست تفکيک نشده و در يک مورد هم نمی دانم چرا ويراستار با حذف اسم کوچک يک شاعر جمله را بی معنی کرده است. من نوشته ام « ابو حفص سغدی و عمعق بخارايی » اما با حذف اسم عمعق جمله به اين صورت درآمده است: « ابوحفص سغدی و بخارايی ».
بنا به دلايل بالا، هر دو قسمت متن اصلی گفت و گو را به طور يکجا و به همان صورتی که فرستاده ام برای روزنامه شرق روی سايت می گذارم. برای خواندنش می توانيد اينجا را کليک کنيد.

چهارشنبه، مهر ۰۸، ۱۳۸۳

کافکا در زبان فارسی
به پرونده های ويژه ی دوات پرونده ی تازه ای اضافه شد: « کافکا در زبان فارسی».
غرض از گشودن اين بخش نشان دادن عملی آن چيزهائی ست که در تئوری می خوانيم اما مصداق هایش گاه چندان روشن نيست؛ اين که ترجمه ی هر متن فقط يکی از قرائت های ممکن از آن متن است؛ اين که به تعداد ترجمه های کافکا می تواند کافکاهای متعددی وجود داشته باشد...
فايده ی ديگر اين کار برطرف شدن نکات مبهم يک متن به کمک متن های ديگر است، البته.
اين که ابهام يک متن، يا تکه ای از يک متن، ذاتی ست يا ناشی از ضعف مترجم آن؛ اينکه گويائی ترجمه ی ديگری از همان متن نتيجه ی توانائی مترجم است يا تخطی او، جای داوری اش اينجا نيست. قصد ما همان است که در ابتدا گفتييم.
با گشودن پرونده ی ويژه ی « کافکا در زبان فارسی» اميدواريم هرکس در اين زمينه کاری کرده است به شوق بيايد و بفرستدش برای پربار کردن پرونده. در اين راه، کوروش بيت سرکيس، دوستی که آشنائی با او را مديون همين صفحات دوات هستم،ياور من است. او سالهاست مقيم آلمان است و مشغول فراهم کردن ترجمه ی تازه ای از کارهای کافکا.اگر پرونده ی «کافکا در زبان فارسی » به بار بنشيند نتيجه ی دقت و ريزبينی اوست و سالها مؤوانستش با آثار کافکا.اما مسؤوليت هر نوع اشتباه به ويژه در نقل ترجمه ی ديگران، به عهده ی دوات است، البته.

دوشنبه، خرداد ۱۸، ۱۳۸۳

برخورد نزدیک با جشنواره «نزدیک دوردست» (4)
پارانویای ایرانی و سازوکار فرهنگ در کشورهای اروپایی

از اواخر سال های 80 میلادی که پس از مدتها بسته بودن درها، سرانجام، نخستین گروه های موسیقی ایرانی پایشان به اروپا رسید عده ای اعلامیه دادند که اینها سفیران فرهنگی جمهوری اسلامی هستند. بعد که نوبت رسید به سینماگران همین اتهام را به کیارستمی و فیلمسازان دیگر زدند. انگار نه انگار که سفر کردن حق طبیعی هر هنرمندی ست، و بازگذاشتن راه و حتا بالاتر از آن فراهم کردن امکان این سفرها وظیفه ی اولیه ی هر دولتی. انگار نه انگار که این موزیسین ها پیش از آنکه راه سفرشان به اروپا باز شود در همان خراب شده با هزار ترس و لرز، به شیوه ی ادبیات سامیزدات روسی، کنسرت های زیرزمینی برگزار می کردند(از قضا ایده ی این نوع کنسرت ها از من بود که از عالم ادبیات می آمدم و طبعاَ می دانستم سامیزدات یعنی چه.) این کنسرت ها از جمع های ده پانزده نفری شروع شد و به کنسرت 150 نفری «گل صدبرگ» در زیرزمین یکی از خانه ها رسید که در طول آن چندین نفر مجبور بودند فداکارانه در کوچه های اطراف پاس بدهند تا اگر کمیته آمد ملت را خبر کنند.
وقتی سرانجام پای موزیسین ها به خارج باز شد عده ای طوری با آنها رفتار کردند که انگار نه انگار این موزیسین ها به خاطر آن نوع کنسرت های زیرزمینی قربانی هم داده بودند(در جریان یکی از کنسرت هایی که لو رفت شجریان، ذوالفنون، مرتضا اعیان و چند نفر دیگر مجبور شدند چند شبی را در کمیته بخوابند و سازهای نوازندگان و اموال مصادره شده ی مرتضا اعیان را هنوز که هنوز است کمیته به آنها پس نداده است). وقتی هم بعد از دو دهه امکانی فراهم شد برای چاپ بعضی از کتاب های منتشر شده در خارج، همان اشخاص چنان انگ زدند که انگار نه انگار این حق طبیعی هر نویسنده است که کتابش در کشور زادگاهش منتشر بشود. و اگر چنین امکانی نیست یا برای همه ی کارها نیست مقصر آن حکومتی است که این حق طبیعی را از نویسنده ی ایرانی سلب کرده است.حالا هم که بعضی مراکز اروپایی شروع کرده اند به دعوت از نویسندگان و هنرمندان ایرانی این مدعیان طوری عمل می کنند که انگار نویسنده و هنرمند داخل کشور یا باید مثل آنها بیاید به خارج و خودش را تبعید بکند یا حفقان بگیرد و پایش را از کشور بیرون ننهد.
در جریان جشنواره ی «نزدیک دوردست» وقتی آن هیاهوی بسیار برای هیچ به جایی نرسید از در دیگری داخل شدند:
ـ خانه ی فرهنگ های جهان بودجه اش را از کجا تأمین می کند؟
براستی خنده تان نمی گیرد؟ این طور سوآل ها در کشوری مثل ایران که هم دولت سایه دارد، هم مجلس سایه، هم رئیس جمهور سایه، هم وزارت اطلاعات موازی و خلاصه همه چیزش در عدم شفافیت محض می گذرد، می تواند محملی داشته باشد. اما اینجا، در غرب، در یک کشور دموکراتیک که رسانه ها دائم مترصدند تا یک مورد خلاف ببینند و طرف را به صلابه بکشند، طرح سوآل هائی از این دست به چه معناست؟ جز این است که نشان می دهد طرف در تمام این سال ها پایش را از گتوی ایرانی های بیرون نگذاشته و با ساز وکار فرهنگ در غرب یکسره بیگانه است؟
من از فرانسه مثال می زنم که با آن آشناترم. اما سازوکار فرهنگی کم وبیش در تمام غرب یکی ست:
ـ کار کردن تماتیک در هر زمینه ، از جمله اختصاص دادن برنامه ای خاص به هنر و فرهنگ یک کشور امری ست بسیار متداول در غرب. این که موزه ها یک سال را به تمدن و فرهنگ مصر اختصاص می دهند یا ایران یا چین، اینکه جشنواره ی آوینیون یا مثلاَ نمایشگاه کتاب پاریس هر سال را به یک کشوراختصاص می دهد نشانه ی فاصله گرفتن آنها از نگاه توریستیک و تمایل به آشنایی عمیق با یک پدیده است. این، یک.
ـ دوم اینکه شهرداری هر منطقه یا هر شهر معمولاَ مراکز فرهنگی خاص خودش را دارد که بودجه اش را هم خود شهرداری می پردازد. مراکزی هم هست وابسته به دولت که بودجه شان را وزارت فرهنگ تأمین می کند. مراکز و سالن های خصوصی و نیمه دولتی هم که جای خود دارند. علاوه بر اینها مراکزی هم هست که وابسته به کشورهای خارجی هستند؛ مثل «انستیتو دو موند عرب» که بودجه اش را عربستان سعودی و دیگر کشورهای ثروتمند عرب تأمین می کنند. اینها چیزهائی نیست که از چشم کسی پنهان باشد؛ در اساسنامه و بروشورهایشان مکتوب است. حساب دخل و خرجشان را هم باید به دولت بدهند. همه ی این مراکز هم در یک چیز مشترک اند: با بودجه ی سالیانه شان که مبلغی ثابت است می کوشند بهترین و بیشترین تعداد برنامه را ارائه کنند. پس هر برنامه ای که دعوت می کنند باید بتواند دخل و خرج بکند. به همین دلیل اغلب می کوشند اسپانسورهای دیگری هم برای هر برنامه پیدا بکنند؛ از دولتی گرفته تا خصوصی. در مواردی که باید هنرمندانی از یک کشور خارجی دعوت شوند معمولاَ این مراکز می کوشند بخشی از بودجه شان را از وزارت خارجه بگیرند. حتا اگر بتوانند ثابت کنند که مثلاَ این برنامه در راستای اهداف سازمان تربیت بدنی هم هست ممکن است بتوانند بخشی از بودجه ی کار را هم از آنها بگیرند. شرکتها و کارخانه ی خصوصی هم اگر ببینند برای منافع کوتاه مدت یا دراز مدت شان مناسب است در ازای تبلیغی که در بروشور برای آنها می شود بخشی از مخارج را به عهده می گیرند. همه ی اینها هم در آفیش ها و بروشورهای کار مکتوب می شود.
ـ سوم این که، اینجا، در غرب، به دلیل اینکه اثر هنری در نهایت یک کالاست، برای خرید و فروش آن ساز و کار متفاوتی هست با آنچه که مثلاَ در ایران می بینیم. اینجا، همانطور که برای پخش کتاب و فیلم شرکت های توزیع کننده هست برای برنامه های مختلف هنری، از تآتر و کنسرت موسیقی گرفته تا نقاشی و رقص هم « آژانس» های هنری هست. این «آژانس» ها هم برای هر منطقه و هر کشور کارشناسانی دارند(شما اگر دلتان می خواهد بگو دلال) که به دلیل تعلق شان به همان کشور یا آشنائی شان با فضای هنری منطقه در جریان اتفاقات هنری آن کشورها قرار دارند و مرتب برنامه هائی را در ازای دریافت کارمزد به مراکز هنری مختلف پیشنهاد می کنند. صاحبان این آژانس ها و نیز کسانی که برای آنها کار می کنند، طبیعتاَ به ملیت های مختلفی تعلق دارند: فرانسوی، آلمانی، یونانی، لبنانی، هندی یا حتا ایرانی .
اینجاست که اگر کسی ساز و کار فرهنگ در غرب را نشناسد آنوقت لگن سلمانی را بجای کلاه خود می گیرد و به تصور اینکه کارمندان این آژانس ها همان برگزارکنندگان برنامه هستند حمله را آغاز می کند:
« مسؤل برگزاری جشنواره، آقایی ست به نام شاهین مِرالی که هندی است و ساکن لندن. و، نیز خانمی لبنانی _ ایرانی به نام رزا عیسی که او هم در لندن سکونت دارد.».
یا:
«بر خلاف آنچه که به گونه ای رسمی تبلیغ می شود، خانه ی فرهنگهای جهان مستقل نیست، بلکه همانگونه که در کارتِ تبلیغی جشنواره دیده می شود، برنامه های آن از سوی وزارت امور خارجه و فرهنگ آلمان، و نیز، از سوی افراد و شرکت هایی که منافع همسویی با این نهاد دارند، مورد پشتیبانی مالی قرار می گیرند.»

لازم نیست خیلی به عقب برویم. دست کم از زمان حافظ که گفت «پنهان خورید باده که تعذیر می کنند» ما قرن هاست مجبور بوده ایم باده مان را پنهانی بخوریم، موسیقی مان را پنهانی گوش کنیم عاشقی مان را هم پنهان از چشم این و آن بکنیم. پنهان کردن عقیده که دیگر گفتن ندارد. و مگر قسمت اعظم زندگی همین ها نیست؟ این چند قرنی که نفس زده ایم در فضای ترس، و به ناگزیر هر حرکت مان زیر نگاه های مراقب عسس و ژاندارم و کمیته چی بوده از ما موجوداتی ساخته است عمیقاَ پارانویاک. اینهمه استقبال ایرانیان داخل و خارج از تئوری توطئه( پوزیسیون اش به همان اندازه که اپوزیسیون) آیا به چیز دیگری هم ربط دارد جز پارانویای ایرانی؟ سلمان رشدی می گفت پارانویا جزئی جداناپذیر از تبعید است. حالا اگر این ایرانی ی ذاتاَ پارانویاک دست بر قضا تبعیدی هم باشد از توی آن همین آش و کاسه ای بیرون می آید که می بینید.
همانطور که در قسمت قبل گفتم در دسامبر سال 2003 برنامه ی مفصلی بود در پاریس، در اسپاس لوینسکی، و برغم آنکه از یک سال قبل همه چیز برنامه ریزی شده بود، در آخرین روزها، من از شرکت در این برنامه خودداری کردم. مسئول این برنامه یک خانم مسن فرانسوی بود به نام فرانسواز بواز اوبر. وقتی نامه ی اعلام انصراف ام را فرستادم چنان جواب خشمگینانه ای به من داد که هنوز که هنوز است از خودم می پرسم آیا کار درستی کردم که در آن جشنواره شرکت نکردم؟
نوشته بودم: «خانم بواز اوبرت، من یک عمر با بنیاد گرایی مبارزه کرده ام. حالا نمی توانم در جشنواره ای شرکت کنم که بنیادگرایان در برنامه ریزی اش دست داشته اند. » به عنوان مدرک هم اشاره کرده بودم به حضور سفیر جمهوری اسلامی در شب افتتاح جشنواره (آن شب، خوشبختانه من نرفته بودم و خبر را دوستانی که رفته بودند به من دادند) ونیز به مصاحبه ی کاردار فرهنگی سفارت ایران در پاریس که فردای همان روز در روزنامه همشهری منتشر شده بود(لینک روزنامه ی همشهری را هم برایش فرستاده بودم. در این مصاحبه کاردار ایران مدعی شده بود که در برگزاری فستیوال فیلم شهر رن وو فستیوال فیلم پاریس و همین یرنامه ی اسپاس لوینسکی همکاری داشته است).
خانم بوازاوبر در جواب نوشت: «آقای عزیز، من یک عمر با فاشیسم جنگیده ام، چرا گمان می کنید حالا باید دستم را توی دست بنیادگرایان بگذارم؟ اگر استدلال تان بر پایه حضور سفیر است باید بدانید که این یک جشنواره ی رسمی ست چون هزینه اش را شهرداری بولونی پرداخته است. و بر اساس پروتکل فرهنگی میان کشورها شهرداری ناگزیر است در برنامه ای که رسمی ست سفیر کشور مربوطه را دعوت کند. اگر هم استدلالتان بر پایه ی ادعای کاردار فرهنگی سفارت ایران است چرا فکر می کنید او راست گفته است؟ شاید بلوف می زند که بیلان کاریش را بالا ببرد. شما چطور هر ادعایی را قبول می کنید؟»
من به آن برنامه نرفتم. چون دلم نمی خواست پایم را جایی بگذارم که نمی دانم کجاست. جواب خانم بوازاوبر را هم هرگز ننوشتم. چون نمی دانستم چه جوابی باید به او بدهم. اما شش ماه است صدای بغض آلود او، در تماس تلفنی یی که روز بعد با من داشت، توی گوشم زنگ می زند: «من یک سال تمام زحمت کشیده ام که ادبیات و هنر شما را به مردم فرانسه معرفی بکنم. شما چه جور آدم هائی هستید؟»
و من که شش ماه است با وجدانی معذب این صدا را می شنوم مدام جواب می دهم:« پارانویاک، خانم! پارانویاک!»
انگار نیما بود که گفت:
که به جان هم
نشناخته انداخته است
چند تن خواب آلود
چند تن ناهموار
چند تن ناهشیار

دوشنبه، خرداد ۱۱، ۱۳۸۳


برخورد نزدیک با جشنواره «نزدیک دوردست» (3)

«دایره» ی جعفر پناهی را خیلی پسندیده بودم. فضاسازی خوب، فرم تازه، و ساختار منسجم اش امید می داد که راه تازه ای در فیلم سازی ایرانی باز شده: فیلم اجتماعی با ارزش های بالای هنری. «طلای سرخ» اما در حد «دایره» نبود. دیالوگ های ده دقیقه ی اول فیلم بسیار نازل بود(از کیارستمی که سناریست این فیلم بود نوشتن چنین دیالوگ هائی بعید بود). فیلم هم در مجموع نتوانسته بود انگیزه های قتلی را که محور اصلی کار بود توجیه کند. با اینحال دو سکانس درخشان پیتزاخوری و استخر فیلم را تبدیل به چیزی می کرد که به دیدنش می ارزید؛ نیز بازی درخشان هنرپیشه ی اول فیلم(که هنرپیشه نیست و گویا در زندگی واقعی اش پیتزافروش است).
در بخش نمایشگاه هم، سوای کارهای درخشان مرجان ساتراپی که از قبل با آنها آشنا بودم، تنها کار تازه ی شیرین نشاط بود که توانست مرا تکان بدهد. روی پرده ی سمت راست یک خواننده ی مرد در حال اجرای آواز است. سالن پر از تماشاگر است و کلمات شعر کاملاَ روشن (از یکی از کارهای شهرام ناظری استفاده شده بود). در تمام این مدت روی پرده ی مقابل سایه ی زنی ست ایستاده در یک سالن نیمه تاریک و خالی از تماشاگر. آواز که به آخر می رسد تماشاگران خواننده ی مرد را تشویق می کنند. حالا پرده ی سمت چپ کمی روشن می شود و زن (سوسن دیهیم) آوازش را برای سالنی که خالی از تماشاگر است آغاز می کند: هیچ کلامی در میانه نیست. هرچه هست اصواتی ست تکان دهنده، بدوی و سرشار از درد که نه به کلام در می آیند و نه برای آنها شنونده ای هست؛ مصداق همان «من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر». تردیدی نیست که قوت تأثیر وحشتناک این کار تا حد زیادی وامدار موسیقی سوسن دیهیم و اجرای درخشان اوست. اما می توان پرسید چه چیزی در کار شیرین نشاط است که آثار او را تا این حد مورد توجه غربی ها قرار می دهد؟ شیرین نشاط با کلیشه های ساده و گاه شعاری کار می کند. و به گمان من رمز موفقیت او در این است که در کار با همین کلیشه ها بلد است چطور از طریق یک اجرای حساب شده و کاملاَ شخصی نتیجه ی کار را به چیزی ارتقاء دهد که بیانگر یک وضعیت دردناک بشری باشد. یعنی یک بار دیگر ما می بینیم که آنقدر که اجرای درست یک فکر مهم است خود آن فکر مهم نیست. و این دقیقاَ همان چیزیست که در کارهای مرجان ساتراپی هم می توان دید.
من بخشی از برنامه ها را که پیش از آمدن ما به برلین اجرا شد، از جمله تآترها را، ندیده ام. اما براساس حرف های بهرام مرادی و بعضی دیگر از دوستانی که این برنامه ها را دیده اند آنجا هم همین فریاد فروخفته و نگاه معترض جان مایه ی کار بوده. حال چرا باید جشنواره ای که 99 درصد برنامه هایش(صرف نظر از توفیق یا عدم توفیق هنری آنها) از این دست بوده مورد بی مهری عده ای از هموطنان قرار بگیرد، پاسخ را باید در «پارانویای ایرانی» جست. چیزی که در یادداشت بعدی به آن خواهم پرداخت.

سه‌شنبه، خرداد ۰۵، ۱۳۸۳

برخورد نزدیک با جشنواره ی «نزدیک دوردست» (2)
ادبیات ما و مخاطب غربی (2)

نوشتن یک اثر خوب چیزیست و حضور در نشست های ادبی چیزی دیگر. اگر کسی ذاتا دارای غریزه ی نویسندگی باشد ممکن است اثر خوبی بیافریند و توفیق هم نصیبش بشود( چون خواننده با کتاب سر وکار دارد نه با خود نویسنده). اما در یک نشست ادبی تئوری «مرگ مؤلف» دیگر کارائی ندارد. اینجا خوانندگان با خود مؤلف سروکار دارند. و از قضا می آیند تا ببینند نویسنده ی مورد نظر همینطور غریزی کاری کرده یا به قلمرو کارش هم احاطه ای دارد. می خواهند ببینند که درک او از ادبیات چیست؛ مبانی زیبائی شناسی او در کجاست؛ با جهان پیرامونش تا چه حد آشناست. و دید او نسبت به امور چگونه دیدی ست؛ منحصر به فرد؟ عمیق؟ یا برعکس؟ البته همه ی اینها را خواننده ی دقیق از ورای نوشته های یک نویسنده هم می تواند دریابد. اما در نشست هائی از نوع جشنواره «نزدیک دوردست» بخشی از مخاطبان ما غربی هائی هستند که به دلیل دردست نداشتن ترجمه ی آثار نویسنده، می خواهند از ورای حرف های او پی ببرند که با چه نوع ادبیاتی و چه نوع نویسنده ای طرف اند. اینجاست که سرنوشت نویسنده و سرنوشت ویترین ادبیات ما رقم می خورد.
نویسندگان ما به طور کلی بر دو دسته اند:
1 ـ آنهائی که ذاتا دارای قریحه ی نویسندگی اند اما سواد چندانی ندارند.
2 ـ آنهائی که کم و بیش سواد دارند اما فاقد قریحه ی نویسندگی اند.
دسته ی اول، به دلیل تنبلی، فقدان امکانات یا هرچه، غالبا، اکتفا می کنند به همان غریزه. و برای پرورش قریحه ی خود هیچ زحمتی نمی کشند. این دسته مثل کسانی هستند که نشسته اند روی ثروت اجدادی و همینطور از این کیسه خرج می کنند تا روزی که به ته برسد. در کار این دسته ممکن است به جرقه های خیره کننده ای بر بخوریم اما انتظار یک اثر بزرگ انتظاریست عبث.
دسته ی دوم، غالبا، یا کتاب خوان های حرفه ای هستند که در مواجهه با دسته ی اول از بیسوادی مفرط آنها لجشان گرفته و به خودشان حق داده اند که دست به قلم ببرند، یا نویسندگانی هستند با قریحه ای ناچیز که به جبران این نقیصه کوشیده اند خود را به دانش مجهز کنند. این دسته از نویسندگان ممکن است صنعت کاران ماهری از کار درآیند اما از میان انها هم هرگز نویسنده ی بزرگی برنخواهد خواست.
در این یک قرنی که از داستان نویسی ما می گذرد در موارد نادری که غریزه و دانش دست به دست هم داده ما صاحب یک نویسنده ی بزرگ شده ایم. اما حد این بزرگی هم نسبی است. چون حد دانش ما به نسبت همقطاران غربی مان محدود است. اینکه چقدر کتاب بخوانیم، چه بخوانیم، چطور بخوانیم البته نقش تعیین کننده ای دارد در حد دانش ما. اما دانش فقط کتاب نیست؛ فضای فرهنگی خلاق هم هست. اینکه چقدر امکان دیدن تآتر خوب، فیلم خوب، موسیقی و نقاشی خوب هم فراهم باشد می تواند حد دانش ما را رقم بزند. اینکه تا چه حد در زبانی که با آن می نویسیم فکر شده باشد می تواند حد فکر ما را رقم بزند.
با این وضع، در نشست هائی از نوع جشنواره «نزدیک دوردست» ما نمی توانیم از در دانش داخل شده زیره به کرمان ببریم. بی دانشی هم که اسباب خجالت است. پس، می ماند اینکه ما دید شخصی خود را به نمایش بگذاریم. این « دید» همان چیزی است که بدون آن نه می توان اثری اوریژنال آفرید، و نه حتا دانش خود را بدل به ثروتی کارآمد کرد. ار آن بالاتر، در غیاب یک دید شخصی، دانش ما هم چیزی نخواهد بود جز مقداری اطلاعات پراکنده که به کار بردنشان در یک زمینه ی نامنجسم حاصلی نخواهد داشت جز نمایشی رقت انگیز از بی دانشی ما. در حالیکه نویسنده اگر صاحب «دید شخصی» باشد حتا اگر از امور پیش پا افتاده صحبت کند نشان خواهد داد که قادر است هرچیز بی اهمیتی را از منظری تازه و غیرمتعارف ببیند و از «هیچ» چیزی خلق کند.
در تمامی این پنج موردی که من از نزدیک شاهدش بوده ام( بجر مورد مونپلیه که جمع جمع یکدستی بود) عیب کار در این بوده که اگر یکی دو نفری خوش درخشیده اند لنگی کار بقیه همین مختصر درخشش را هم کدر کرده و در نهایت تصویری که از ادبیات ما به غربی ها داده شده تصویری بوده است از یک ادبیات متوسط.
می توان پرسید چرا کسانی مثل پاز، بورخس، فوئنتس، و یوسا می توانند از در دانش درآیند و ما نمی توانیم. آنها هم کم و بیش به همان جهانی تعلق دارند که ما: جهان سوم.
در مقایسه ی موقعیت ادبی ما و موقعیت ادبی آمریکای لاتینی ها دیده ام که اغلب حوزه ی گسترده ی خوانندگان اسپانیائی زبان و تیراژ بالای کتاب ها را دلیل می آورند. این وارونه دیدن قضیه است. مگر کشورهای اسکاندیناوی چقدر جمعیت دارند که هم ایبسن را به جهان ادبیات هدیه می کنند هم استریندبرگ را هم کنوت هامپسون و پرلاگرکویست را؟ زبان اسپانیائی مهم است اما نه از جهت گستردگی مخاطبان، بلکه از آن جهت که چهار قرن است در این زبان رمان نوشته می شود. قرن هاست در این زبان فکر می شود. و از همه مهم تر هر اثر مهمی بلافاصله به این زبان ترجمه می شود. تعلق زبان اسپانیائی به شاخه ی زبان های لاتینی(یعنی زبان بخش مهمی از کشورهای اروپایی) از یک طرف، و اشتراک در آئین مسیحیت دو پل مهمی هستند که چرخش فرهنگ را میان اروپا و امریکای لاتین آسان و پرشتاب می کند. به همه ی این دلایل، فضای فرهنگی کشور ما با هیچکدام از کشورهای آمریکای لاتین قابل قیاس نیست. ما نه فقط محرومیم از آن دو «پل مهم فرهنگی» بلکه نه آن سنت عظیم نقاشی اسپانیا یا حتا مکزیک را پشت سر داریم، نه تآتر پیشرفته ی آرژانتین را. در هر شهر کوچک کشور عقب مانده ای مثل بولیوی شما می توانید یک ارکستر مجلسی نسبتا خوب پیدا کنید و ما بعد از دو دهه که از انقلاب گذشته هنوز در کار همان یک ارکستر سمفونیک تهران هم درمانده ایم.
به همه ی این ها این نکته را هم باید اضافه کرد که دانش ربط مستقیمی دارد با درجه ی رفاه. کسانی مثل پاز، بورخس، و فوئنتس این امکان را داشته اند که در یک کشور غربی تحصیل کنند، به زبان فرانسه یا انگلیسی مسلح باشند و آنقدر مرفه بوده اند که به هنگام اقامت در غرب از همه ی امکانات فرهنگی آن برخوردار باشند. و ما؟ 99 درصد نویسندگان ایرانی از اعماق جامعه می آیند. حالا هم که دست انقلاب بخشی از ما را پرتاب کرده است به غرب آیا تنبلی و «غم نان» اجازه داده است به اندازه ی کافی بهره ببریم از همین امکانات موجود؟
ادامه دارد

یکشنبه، خرداد ۰۳، ۱۳۸۳

برخورد نزدیک با جشنواره ی «نزدیک دوردست» (2)
ادبیات ما و مخاطب غربی (1)
تا جائی که به ادبیات ایران مربوط می شود اگر فرصت هائی مثل جشنواره ی « نزدیکی دوردست» را به مثابه ویترینی در نظر بگیریم برای معرفی ادبیات ایرانی به غربی ها، آنچه در برلین به صحنه آمد نشانگر همه ی توان ادبی ما نبود. و متأسفانه باید گفت که این اشکالی نیست که منحصر باشد به جشنواره «نزدیکی دوردست». در این چند سال، در تمام برنامه های مشابهی که در اروپا برگزار شده و من از نزدیک شاهد چند و چون آن بوده ام، کم و بیش وضع به همین منوال بوده است. چرا؟
نخستین چیزی که باید گفت این است که در برلین، جای بسیاری از نویسندگان خالی بود، و تا وقتی تعداد و ترکیب شرکت کنندگان به همین شیوه ای معین می شود که تا به حال شده امیدی به دگرگونی اوضاع نیست.
سال 2000 ، دو برنامه از این دست در پاریس برگزار شد. یکی به دعوت «تآتر اودئون»، و دیگری به دعوت «خانه ی نویسندگان».
در سال 2002 هم یک برنامه در شهر مونپلیه برگزار شد و در سال 2003هم برنامه ای در پاریس، در « اسپاس لوینسکی». از برنامه هایی که در کشورهای دیگر برگزار شده است( مثل برنامه ای که چند سال پیش به دعوت انجمن قلم آمریکا برگزار شد در نیویورک) سخنی نمی گویم چون در جریان چند و چون آن نیستم. اما با نگاهی گذرا به همین چند برنامه می توان به نکات مشترکی برخورد:
1 ـ در هیچکدام از این برنامه ها ترکیب افراد ثابت نبوده است( این امر هم می تواند مثبت تلقی شود هم منفی. بسته به این است که از کدام منظر نگاه کنیم به قضیه).
2 ـ در تمامی این برنامه ها حضور فعال یک ایرانی، به عنوان مشاور غربی ها، نقش اساسی بازی کرده است در تعیین ترکیب افراد شرکت کننده. در بدترین حالت می توان گفت که این مشاور ایرانی حساب و کتاب های خودش را پیش می برده، و در بهترین حالت می توان گفت که او بر اساس سلیقه، شناخت و نظرگاه ادبی خودش عمل می کرده؛.یا به احتمال زیاد ترکیبی از هر دو.
3 ـ در همه ی این پنج موردی که من از نزدیک شاهد چند و چون آنها بوده ام، متر و معیارهایی برای انتخاب افراد در نظر گرفته اند که در نهایت روی ترکیب نویسندگان دعوت شده اثرات انکار ناپذیری داشته است. به عنوان مثال:
ـ در برلین قرار بوده است تعداد نویسندگان دعوت شده فقط 6 نفر باشند؛ سه نویسنده از داخل کشور و سه نویسنده از خارج؛ نیمی از نویسندگان زن باشند و نیمی مرد؛ همچنین نویسندگان دعوت شده نماینده نسل های مختلف ادبی باشند.
ـ در «تآتر اودئون» تقریبا شرایط مشابهی اعمال شد، با این تفاوت که اولا کفه به سود تعداد نویسندگان خارج از کشور می چربید(5 به 2 ) و ثانیا بجای شرط آخر( نویسندگان از نسل های مختلف ادبی باشند) شرط دیگری گذاشته شده بود: از آنجا که می خواستند همزمان با این برنامه کتاب کوچکی منتشر کنند که از همه ی نویسندگان شرکت کننده داستان کوتاهی در آن وجود داشته باشد مبنا را بر داستان کوتاه گذاشتند و نه رمان (برای آنکه پیامد اینطور محدودیت ها را بهتر درک کنیم در نظر بگیرید که، علاوه بر حذف یکی دو تن که داستان کوتاه نویس نبودند، چهار نفر از شرکت کنندگان هم که هرکدام یکی از بهترین رمان های ایرانی را در کارنامه شان دارند حالا باید در این برنامه با داستان کوتاهشان معرفی می شدند و نه با رمان مهمی که نوشته اند. البته برای همه ی این شرط ها و محدویت ها اغلب دلایل و توجیهاتی وجود دارد که می تواند قابل قبول هم باشد؛ مثل کمبود بودجه، عدم امکان ترجمه ی رمان در فرصت مقرر و...).
ـ برنامه ی «خانه ی نویسندگان» که در پاریس برگزار شد از نظر تعداد مدعوین و «ترکیب همه ی نسل ها» مثل جشنواره برلین بود. با این تفاوت که اولا به شاعران هم توجه شده بود (نکته ی مثبت قضیه)، ثانیا نویسندگان و شاعران خارج از کشور به کل حذف شده بودند از برنامه!(جالب اینکه مشاور ایرانی این برنامه کسی بود که خودش یکی از نویسندگان خارج از کشور است!)
ـ در برنامه ی شهر مونپلیه، پایه را بر«ادبیات پارسی» قرار داده بودند نه «ادبیات ایران». به همین دلیل از دو نویسنده افغانی (عتیق رحیمی و اسپوژمی زریاب) و دو نویسنده و یک شاعر ایرانی (رویایی، گلی ترقی و من) برای شرکت در این برنامه دعوت شده بود.
ـ در برنامه ی «اسپاس لوینسکی» هم که در پاریس برگزار شد و به لحاظ گستردگی و تنوع برنامه ها بی شباهت نبود به جشنواره «نزدیک دوردست » در بخش ادبیات فقط از سه نویسنده دعوت شده بود؛ یکی از شرط ها هم ظاهرا «داشتن کتابی منتشر شده به زبان فرانسه» بود( به دلایلی که بعدا خواهم گفتم من در آخرین لحظه از شرکت در این برنامه خودداری کردم).
از همه ی این حرف ها چه نتیجه یی می توان گرفت؟
1 ـ بخشی از این محدودیت ها برمی گردد به محدودیت بودجه ی برگزارکنندگان برنامه از یک سو(در هیچکدام از این برنامه ها تعداد مدعوین از هفت نفر تجاوز نکزده است)، و از سوی دیگر مشکلات اجرایی قضیه(نفس دو زبانه بودن جلسات که عملا منجر می شود به دوبرابر شدن زمان هر نشست، و نیز محدود بودن حوصله ی شنوندگان، ایجاب می کند که برای حفظ کیفیت ادبی هر جلسه تعداد شرکت کنندگان آن از یکی دو نفر تجاوز نکند).
2 ـ بخشی از این محدودیت هاهم برمی گردد به اعمال نظر و سلیقه ی برگزار کننده (و صد البته مشاور ایرانی او) که لزوما همراه با سوء نیت نیست اما، آن طور که تا به حال دیده ایم، عواقب اش هم لزوما عواقب مطلوبی نیست.
3 ـ اگر بپذیریم که این برنامه ها همگی فرصت هایی بوده اند استثنایی برای به نمایش گذاشتن ویترینی از توان ادبی کشورمان، باید بپذیریم که هیچکدام از این برنامه ها نمایش همه ی توان ادبی ما نبوده است.
4 ـ در عالم ادبیات عملا هیچ اجماعی بر سر یک ترکیب ایده آل ممکن نیست. حتا در عالم فوتبال هم وقتی یک مربی تازه می آید عملا عده ای از بازیکنان قبلی را کنار می گذارد و افراد تازه ای را بجای آنها انتخاب می کند.
5 ـ اگر فرض کنیم که یک ترکیب ایده آل وجود دارد که همگی هم بر سر آن اجماع دارند، باید بپذیریم که حضور مدام این «ترکیب ایده آل» در مجامع مختلف عملا به معنای انحصاری کردن فرصت هاست برای عده ای معدود، و بستن درها بروی دیگران.
6 ـ با این وصف، باید بپذیریم که توان ادبی کشور، کم و بیش، همینی ست که می بینیم. حالا اگر کسی در اینجا جایش خالی بود در جای دیگری از او دعوت خواهند کرد(این روزها شاهد حضور ترکیب کاملا متفاوتی از نویسندگان و شاعران ایرانی در کشور ترکیه هستیم). پس ببینیم همین توان ادبی بالفعل جایش در این جهان کجاست و چه حرفی دارد برای مخاطب اروپایی؟ و اصولا حرفی دارد؟
ادامه دارد