دوشنبه، دی ۰۶، ۱۳۸۹

تصنيف « دو تنها و دو سرگردان» ساخته رضا قاسمی، آواز هما نيکنام
کمانچه اردشير کامکار، ضرب مرتضا اعيان، سه تار رضا قاسمی.
مدت زمان: 6:15 دقيقه. حجم: Mo 5:74
اين تصنيف را سال 1362 ساخته ام برای نمايش «ماهان کوشيار». آنچه می شنويد اجرای همين تصنيف است در کنسرت گروه مشتاق به سال 1994 در پاريس، هلند و بلژيک.
اين تصنيف پنج ضربی است اما در انتهای هر جمله دو ضرب اضافه تر دارد که به آن حالت خاصی می دهد. بازيگران «ماهان کوشيار» به اين دو ضرب که می رسيدند دست می زدند. آن موقع نه دست زدن توی تصنيف مد بود مثل امروز، نه هنوز نصرت فتحعلی خانی پيدا شده بود. البته قوالی عزيز ميان را ديده بودم و از همانجا هم الهام گرفته بودم.

چهارشنبه، دی ۰۱، ۱۳۸۹

بارومتر دموکراسی
در اخبار آمده است «امید به زنده ماندن معدنچیان کرمان کاهش یافته است». انگار زندگی معدنچيان کم کم دارد بدل می شود به بارومتری برای سنجش درجه دموکراسی در کشورها. مگر می شود در جائی که جان آدم های روی زمين را می گيرند اميدی داشت به زنده ماندن آنهائی که در زير زمين گرفتارند؟

یکشنبه، آذر ۲۸، ۱۳۸۹

نورعلی برومند، نمونه‌ای کم‌نظير از برخورد درست ما با غرب. رضا قاسمی
اين مقالهايست که بيست و هشت سال پيش نوشتهام. همان اوائل ورودم به پاريس (بيست و چهار سال پيش) در نشريه آرش، چاپ پاريس، منتشر شد. بعد گمش کردم. اخيراَ، به لطف دوستی که مطلب را پيدا کرده، نسخه عکسبرداری شدهاش به دستم رسيده است. می‌گذارمش اينجا. اين نسخه، متاسفانه، زير بسياری از سطرهاش توسط خواننده‌ای که مطلب برايش جالب بوده خط کشيده شده و همين مسئله ممکن است بعضی‌ خوانندگان را اذيت کند. اگر کسی لطف کند و آن را از نو حروفچينی کند هم اين ايراد برطرف می‌شود، هم امکان پيدا می‌کنم مختصری دستی بکشم به سرو روی مطلب .

شنبه، آذر ۲۷، ۱۳۸۹

تازه، در آستانه شصت و يک سالگی، می فهمم چرا قلب در طرف چپ بدن است؛ در ضعيف ترين قسمت آن! خوشا آن کسی که چپ دست است.

چهارشنبه، آذر ۲۴، ۱۳۸۹

چهار عروسی و یک تشییع جنازه: ترومایی به نام مهاجرت (درباره‌ی ادبیات مهاجرت) . علی مسعودی نيا
طی يک گفت وگوی مفصل که در همان نشريه ای چاپ خواهد شد که اين مطلب را منتشر کرده، نظر مرا در مورد بند بند اين مقاله پرسيده اند من هم پاسخ داده ام. پس اينجا به همين بسنده کنم که پيداست نويسنده مقاله به يکی دو نفر خاص نظر داشته. اما چون نامی نبرده از آنها ممکن است کسان ديگری را به ناحق جريحه دار کند.

سه‌شنبه، آذر ۱۶، ۱۳۸۹

دو قطعه از «چهارده قطعه برای بازپريدن». ساخته رضا قاسمی با صدای سپيده رئيس سادات: 

قطعه ضربی«وجد» و تصنيف «تا دمی بياسايم»(بر اساس نغمه ای قديمی) .
ولی ترا به جدتان اين بلا را سر بقيه قطعات اين آلبوم نياوريد(يعنی برنداريد با آنها کليپ درست کنيد). آخر، اگر قرار باشد همه غارت کنند پس چه کسی بخرد؟ کدام ناشر حاضر خواهد شد ازين پس سرمايه اش را در اين راه به کار اندازد؟ و اگر هنرمند قرار باشد زندگی اش را از راه ديگری اداره کند کدام اثر هنری می تواند به کمال برسد؟




 Buda Musique منتشر کرده است:

برای دانلود کردن ورسيون MP3 از  AMAZON اينجا را کليک کنيد
 برای خريد انترنتی سی دی از Buda Musique اينجا را کليک کنيد

دوشنبه، آذر ۱۵، ۱۳۸۹

 وصيت بيژن الهی
«بيژن الهی وصيت كرده نامش روي سنگ قبرش نوشته نشود». اين يک دهن کجی آشکاراست به تمام کسانی که ، مخصوصاَ در اين سال ها، کوشيده اند و می کوشند حتا اگر شده به قيمت پاشيدن گه به سر و صورت خود و ديگران نامشان را بر سر زبان بيندازند.

چهارشنبه، آبان ۰۵، ۱۳۸۹

آدرس تازه فيد دوات : http://ghassemireza.blogspot.com/feeds/posts/default
البته اين فيد فقط برای صفحه « از گرداننده دوات به خواننده» است. و برای صفحات اصلی دوات متاسفانه هنوز راهی پيدا نشده چون صفحاتش را با فرونت پيج ساخته ام(کسی راهی می شناسد؟). به همين دليل می کوشم بعضی لينک های دوات را برای چند روزی هم که شده در اين صفحه هم بگذارم.

سه‌شنبه، آبان ۰۴، ۱۳۸۹

انتشار دستنوشته ی اصلی نخستين داستان های کارور (با حجمی دو برابر متن چاپ شده) !
انتشار دستنوشته ی اصلی نخستين داستان های کارور، با حجمی دو برابر متن چاپ شده، چهره ی ديگری از اين نويسنده را برملا می کند و  ظاهراَ ناشر او، گوردون ليش، را بايد ابداع کننده ی سبک کارور بدانيم.
پيشنهاد ترجمه:
Un Raymond Carver inédit sort du placard
نيز:
En mode majeur RAYMOND CARVER. Etienne Sorin

دوشنبه، مهر ۱۹، ۱۳۸۹

پايان هايی که آغاز می‌شوند
گفت و گوی لادن نيکنام با رضا قاسمی
اشاره:
اين گفت‌وگو در شماره بيست و ششم(پائيز 1389) فصل‌نامه «سينما و ادبيات» چاپ شده است. متاسفانه يک جمله کليدی را عوض کرده‌اند. من نوشته ام: «هر رمان خوب يک نقطه‌ی ارگاسم دارد». گويا کلمه ارگاسم هم در ايران امروز خطرناک است. آنها حذف‌اش کرده‌اند و نوشته‌اند « هر رمان خوب يک نقطه‌ی اوج دارد» که اين جمله ايست به غايت معمولی و مصداق « شيره را خورد و گفت شيرين است». در حاليکه «نقطه ارگاسم»ی که من از آن سخن گفته‌ام نگاهی‌ تئوريک دارد به چيستی رمان. نظريه ايست حاصل سالها تامل و تجربه که اول بار، ده سال پيش، در مقاله « رمان ايرانی روی پيشخوان كتابفروشی بولينيه يا در كلكسيون پلياد» از آن صحبت کرده ام. يک رمان، البته يک رمان بد، ممکن است نقطه اوج هم داسته باشد اما به نقطه ارگاسم نرسد، اتفاقی که متاسفانه برای بسياری از رمان‌های ما افتاده. در حاليکه يک رمان خوب بدون داشتن نقطه ارگاسم غيرقابل تصور است.
افسوس که آنهمه قول و قرار برای دست نبردن در متن افاقه نکرد. به همين دليل متن اصلی را اينجا می‌گذارم.

ر. ق.




- یک روایت از کجا برای شما آغاز میشود؟ با یک تصویر؟ یک اتفاق؟ یک خاطره؟ از کجا می دانید آن چه در ذهن تان می آید میانه ی یک روایت نیست؟

ـ برای من شروع روايت از همان نخستين سطری است که کار با آن آغاز می‌شود. اما برای خواننده احتمالاًشروع روايتَ از جايی است که موتور داستان روشن می‌شود. به عبارت ديگر، نقطه شروع روايت برای خواننده و نويسنده ممکن است در دو جای کاملاَ متفاوت باشد. يعنی اين دو نقطه لزوماَ بر هم منطبق نيستند. روشن شدن «موتور داستان» هم زمان مشخصی ندارد. گاهی ممکن است سی صفحه طول بکشد. گاهی هم ممکن است در همان سطر آغازين موتور رمان روشن بشود. اگر رمانی از توماس مان را دست بگيريد بايد خيلی حوصله به خرج بدهيد تا موتور روشن بشود. اما رمان‌هائی هم هستند که از همان نخستين سطر موتور‌شان روشن می‌شود. تولستوی آنا کارنينا را اينطورآغاز می‌کند: «همه‌ی خانواده‌های نيکبخت شبيه همديگرند، اما چگونگی سيه‌بختی هر خانواده‌ای مختص به خود آن است». برای من موتور اين رمان از همين لحظه روشن شده است. شروع ملکوت بهرام صادقی هم همينطور: «در ساعت يازده شب چهارشنبه آن هفته جن در آقای «مودت» حلول کرد». مقايسه شروع اين دو رمان می‌تواند چشم ما را به نکته ديگری هم باز کند: «روشن شدن موتور روايت» برای همگان لزوماَ معنای يکسانی ندارد. شروع آنا کارنينا از جنس تفکر است (مثل شروع عاشق مارگريت دوراس: «خيلی زود دير شد»). اما شروع ملکوت از جنس ماجراست. در رمان آنا کارنينا خواننده ای که به دنبال قصه است هنوز بايد صبر کند تا آن موتوری که از جنس ماجراست روشن بشود، اما برای کسی که طالب فکر است موتور آنا کارنينا از همان نخستين سطر روشن شده است. شخصاَ، به عنوان نويسنده، رمانم را بايد با يک سرنخ شروع کنم؛ سرنخ يک کلاف درهم‌پيچ که پيداکردنش آنقدرها هم آسان نيست. اين سرنخ هم به ضرب و زور پيدا نمی‌شود. چون اصلاَ نمی‌دانم اين سرنخ چيست و در کجاست. خودش بايد بيايد مثل بچه آدم بگويد من همان سرنخم. معمولاَ بچه از سر به دنيا می‌آيد. سر که بيرون آمد بقيه اندام هم به راحتی بيرون خواهد آمد. حالا، همانطور که گاهی پيش می‌آيد، اگر بچه از پا بخواهد به دنيا بيايد کار بيخ پيدا می‌کند. برای همين است که می‌گويم سرنخ خودش بايد پيدا بشود. حالا اين سرنخ می تواند يک تصوير باشد، يک خاطره، يک توصيف ناب يا هر چيز ديگری. مهم هم نيست که کار از کجا شروع بشود. روايت می‌تواند از هر جائی شروع بشود؛ از اول، از وسط ، از آخر. اما اين نويسنده نيست که تصميم می‌گيرد شروع از کجا باشد. خود روايت است که تصميم می‌گيرد؛ به فراخور فرم‌اش و، به‌ويژه، به فراخور ساختارش. نويسنده فقط بايد صدايی را که از درون متن می‌آيد کشف کند. اگر تصميمی به عهده‌ی نويسنده باشد همين است که گوش به زنگ شنيدن اين صدا باشد.
- ایا هر آغاز موفقی به در یاد ماندن متن کمک می‌کند یا پای عوامل دیگری هم در میان است؟
ـ هيچکاک می‌گفت اگر ديديد پس از سال‌ها هنوز چند صحنه از فيلمی در خاطرتان مانده است بدانيد که آن فيلم فيلم خوبی بوده. اين حرف درست را در مورد رمان هم می‌توان تعميم داد. يک آغاز خوب طبيعتاَ می تواند يکی از عواملی باشد که باعث می‌شوند متنی در خاطر آدم بماند، اما اين به تنهائی کافی نيست. يک آغاز خوب پيش از هر چيز مانع می‌شود که مخاطب راهش را بکشد و برود پی کارش. اما بهتر از همه اين است که آغاز کار به خواننده اين احساس را بدهد که حالا سفينه‌ای آمده است و می‌خواهد او را ببرد به گشت‌وگذاری در يک جهان شگفت‌. حالا سفينه هم نه، همان پرنده‌ای که در داستان گنبد سياه نظامی هست و سبدی با طناب به پايش بسته شده و آدم می‌تواند مثل شاه سياه‌پوشان توی آن بنشيند و برود به ديدار چيزی که يک عمر در حسرتش سياه‌پوش بشود.
- چرا در رمان‌های خارجی نویسندگان بیشتر به یک آغاز درگیرکننده اهمیت می‌دهند؟
ـ روايت کردن يک داستان شبيه ماهيگيری است. بايد هرچه زودتر نوک قلابتان به جائی گير بکند وگرنه مخاطب می‌رود پی کارش. البته عبارت « آغاز درگیرکننده» هم خيلی عبارت کشداری‌ست. آيا «در جستجوی زمان از دست رفته» پروست يا «دوران‌های ساکن» بکت هم مشمول اين « آغاز درگیرکننده» می‌شوند؟ ترديد دارم. می‌توان پرسيد « آغاز درگیرکننده» از نظر چه کسی؟ نظر مرا اگر بخواهيد بسياری از آثار ماندگار ادبی آغازی کسالت‌بار دارند. البته از آن طرف هم شاهکارهائی هست که آغازشان به شدت جذاب‌ است؛ مثل «دن کيشوت» و «برادران کارامازوف». اما ما ناچار نيستيم به انتخاب ميان اين يا آن. اصلاً انتخابی در کار نيست. نويسنده مجبور است به جهان ذهنی خودش وفادار بماند؛ حالا هرچه که هست.
- در کارهای نویسندگان ایرانی آغاز روایت اغلب شکل تکان دهنده‌ای ندارد. درعوض اصل تکان‌ها در میانه ی روایت ساخته می‌شود و ضرباهنگ در آن لحظه‌ها تند و نفسگیر است؟ این ساختار چه طور قابل تفسیر است؟
ـ نمی‌توان حکم کلی صادر کرد. کارهائی هم هست که خلاف اين را نشان می‌دهد. چندتا را می‌خواهيد اسم ببرم؟ «ملکوت» بهرام صادقی، «جای خالی سلوچ» دولت‌آبادی، «خسرو خوبان» دانشور، «دل دلدادگی» مندنی پور...
- در تجربه‌های شما روایت از کجا شروع می‌کند به جمع شدن و رسیدن به فصل‌های پایانی؟
ـ اين را در جائی گفته‌ام که هر رمان خوب يک نقطه‌ی ارگاسم دارد. در غياب اين نقطه، آن سفينه‌ای که قرار است مخاطب بيچاره را ببرد به «گشت‌وگذاری در يک جهان شگفت»، برش می‌گرداند به جای اول بی‌آنکه در اين سفر ملال انگيز چيز دندانگيری به او نشان داده باشد. حالا اگر رمانی نقطه ارگاسم داشت طبيعتاَ به اين نقطه که برسد «فصل‌های پايانی» هم آغاز می‌شوند. اما نمی‌توان به طور ناگهانی کار را قطع کرد. بايد آرام آرام «فرود» آمد. اين عمل «فرود» دقيقاَ به همين معنا در موسيقی هم هست. نويسنده، درست مثل يک هيپنوتيزور، دست مخاطب را گرفته و او را به عالم ديگری برده. حالا بايد آرام آرام او را برگرداند به عالم خودش. مسئله فقط اجتناب از وارد کردن شوک بی‌مورد نيست. دُردِ کار هم بايد ته نشين بشود. و اين البته يکی از ويژگی‌های يک پايان خوب است.
- روایت از کجا به پایان می‌رسد؟ لزوماً با یک اتفاق و تغییر سطح روایی یا می‌تواند هیچ اتفاقی هم در دل خود نداشته باشد؟
ـ گرچه به نظر می‌رسد که خود ارگاسم نقطه‌ی پايان است اما هيچ پايانی ناگهانی نيست همانطور که هيچ آغازی. روی هر چيزی انگشت بگذاری می‌بينی برای پيدا کردن نقطه‌ی آغارش هی بايد عقب بروی؛ تا جائی که مطمئن بشوی ديگر از اين عقب‌تر ممکن نيست. پايان هم همينطور است. می‌گويند قرن بيست و يکم نه از سال 2000 بلکه از ده پانزده سال آخر قرن بيستم شروع شده است. شايد بهتر باشد بگوييم که ما نه با يک «پايان» بلکه با «پايان‌ها» سروکار داريم. از لحظه‌ای که کسی تير می‌خورد تا لحظه‌ای که تمام می‌کند فاصله‌ای هست که به آن جان‌کندن می‌گويند. حالا پايان کجاست؟ لحظه‌ی اصابت؟ اگر معلوم شود که او به اين دليل مورد اصابت قرارگرفته که روزی ضارب را به شدت تحقير کرده است آيا نقطه‌ی آغاز «پايان» بازهم در همان جای قبلی باقی می‌ماند؟
- آیا از ابتدا تا انتهای نوشتن مسیر کار در دست‌های شماست؟ یعنی همه چیز کنترل شده است؟
ـ نويسنده ناچار است که روی کارش کنترل داشته باشد. ذهن آدمیزاد به طرز وحشتناکی بی در و پيکر است. البته اين خيلی مطلوب است که نويسنده شاخک‌های حساسی داشته باشد و آنها را دائم برافراشته نگهدارد برای شکار لحظه‌های نابی که محصول«اتفاق»‌اند. اما بداهه‌سرايی ضايعات هم دارد و هر چيزی که محصول «اتفاق» باشد ضرورتاَ به نفع کار نيست. نويسنده بايد به آن عطر و ايده اوليه‌ی کار وفادار بماند و هرچه را که به پرواندن آن ايده کمک نکند بريزد دور. در کار هنر حد وسط وجود ندارد. هر چيزی اگر به شکوفائی کار کمک نکند حتماَ به ويرانی آن کمک می‌کند.
- آیا روایت از همان جایی که برای شما تمام می‌شود برای مخاطب هم تمام می شود؟
ـ نقطه‌ی پايان هم، درست مثل نقطه آغاز، می‌تواند برای نويسنده و مخاطب در دو جای مختلف باشد. حتماَ ديده‌ايد که بعضی‌ها چند دقيقه‌ای زودتر از پايان فيلم سالن سينما را ترک می‌کنند. از نظر آن‌ها اين پلان‌های آخر فيلم زيادی‌اند. برای مخاطبانی از اين دست آن يک صفحه‌ی آخر رمان «حريم» فاکنر هم زيادی‌ست. درحالي که آن يک صفحه‌ی آخر، با آنکه حاوی هيچ اتفاق خاصی نيست، يک تکه جواهر است؛ نمونه‌ای اعلا از قدرت نويسندگی فاکنر.
- پایان بندی خوب می‌تواند به ماندگاری یک متن کمک کند؟
ـ «پایان بندی خوب» به تنهائی برای ماندگاری يک اثر کافی نيست. تازه، شروع خوب، ادامه خوب و پايان خوب هم اگر در اثری با هم جمع شوند فقط می‌توانند «توفيق» آن اثر را تضمين ‌کنند نه ماندگاری‌اش را؛ ماندگاری‌ به چيزهای ديگری هم منوط است. اگر دن کيشوت چهار قرن دوام آورده يکی از مهم‌ترين دلايل‌اش اين است که نويسنده‌اش توانسته آدمی معمولی را تا سطح اسطوره بالا بکشد. نادرند رمان‌هائی که از عهده چنين کاری بربيايند. ميزان ماندگاری اين نوع رمان‌ها هم طبيعتاَ فرق می‌کند با ميزان ماندگاری رمان‌های «موفق» اما معمولی.
- کدام روایت‌ها به واسطه‌ی آغاز و پایان‌شان در ذهن‌تان مانده اند؟
ـ «برادران کارامازوف» و «جنابت و مکافات» از داستابوفسکی. «قصر»از کافکا. «شوايک، سرباز جنگ جهانی دوم»از ياروسلاو هاشک. زيادند اگر بخواهم اسم ببرم. «تريسترام شندی» از استرن. «همينطور که افتاده بودم به بستر مرگ» از فاکنر. «در ستايش نامادری» از يوسا. « دن کيشوت» هم که ديگر گفتن ندارد.

  لينک مرتبط :
مجموعه گفت و گوها با رضا قاسمی

جمعه، مهر ۱۶، ۱۳۸۹

کمی هم کاباره با يک کوبيده اضافه(11) قيامت می کند اين فرهاد شيدفر
اهل اورميه است و تحصيلکرده ترکيه؛ شايد تنها موسيقيدان ايرانی است که فهميده نسبت تکنيک با هنر چيست و از همه مهمتر، نسبت موسيقی ما با موسيقی غربی در کجاست و چه بايد کرد با سنت.
لينک مرتط:

چهارشنبه، مهر ۱۴، ۱۳۸۹

توجه! آدرس تازه ی دوات
http://www.rezaghassemi.com/davat.htm
اگر به دوات لينک داده ايد لطفاَ هرچه زودتر آن را اصلاح کنيد چون آدرس قبلی ديگر مطالبش به روز نمی شود و، از همه مهمتر، همين روزهاست که به کلی از صفحه ی روزگار محو شود. بعونه تعالی.

یکشنبه، مهر ۱۱، ۱۳۸۹

اينها را با ايميل دريافت کردم. به طرز غريبی شبيه قوانين مورفی اند، اگر از اويند يا نه به طرز غريبی درستند:
قانون صف:
اگر شما از یک صف به صف دیگری رفتید، سرعت صف قبلی بیشتر از صف فعلی خواهد شد.
قانون تلفن:
اگر شما شمارهای را اشتباه گرفتید، آن شماره هیچگاه اشغال نخواهد بود.
قانون تعمیر:
بعد از این که دستتان حسابی گریسی شد، بینی شما شروع به خارش خواهد کرد.
قانون کارگاه:
اگر چیزی از دستتان افتاد، قطعاً به پرتترین گوشه ممکن خواهد خزید.
قانون معذوریت:
اگر بهانهتان پیش رئیس برای دیر آمدن پنچر شدن ماشینتان باشد، روز بعد واقعاً به خاطر پنچر شدن ماشینتان، دیرتان خواهد شد
قانون حمام:
وقتی که خوب زیر دوش خیس خوردید تلفن شما زنگ خواهد زد.
قانون روبرو شدن:
احتمال روبرو شدن با یک آشنا وقتی که با کسی هستید که مایل نیستید با او دیده شوید افزایش مییابد.
قانون نتیجه:
وقتی میخواهید به کسی ثابت کنید که یک ماشین کار نمیکند، کار خواهد کرد.
قانون بیومکانیک:
نسبت خارش هر نقطه از بدن با میزان دسترسی آن نقطه نسبت عکس دارد.
قانون تئاتر:
کسانی که صندلی آنها از راهروها دورتر است دیرتر میآیند.
قانون قهوه:
قبل از اولین جرعه از قهوه داغتان، رئیس‌تان از شما کاری خواهد خواست که تا سرد شدن قهوه طول خواهد کشید

اگر فيلم درخشان اولژان را از دست داده ايد در اين آدرس می توانيد همين حالا يا هر ساعت ديگری آن را به طور کامل ببينيد.
توجه: اگر صفحه ای باز شد و ازتان خواست عضو بشويد و شما به هر دليلی مايل نبوديد، کافی است آن صفحه را ببنديد و  فيلم را مجاناَ تماشا کنيد.

چهارشنبه، مهر ۰۷، ۱۳۸۹

عاشقانه . احمد شاملو
خيلی وقت بود شاملو نخوانده بودم. اين شعر به نظرم بهترين شعر اوست. به عبارتی، سطح اش خيلی بالاتر از سطح شعر شاملوست.

پنجشنبه، مهر ۰۱، ۱۳۸۹

ساعت 3 بامداد دوشنبه تلويزيون آرته برای آخرين بار فيلم اولژان را نشان خواهد ‌داد. فيلمی به غايت زيبا که دوبار آن را ديده ام و برای بار سوم هم خواهم ديد. سناريوی درجه يک ژان کلود کارير و کارگردانی درخشان اشلوندورف(اميدوارم فيلمی را که بر اساس طبل حلبی گونتر گراس ساخته است ديده باشيد) از اولژان فيلمی ساخته است که برای ما ايرانی‌ها درس‌های زيادی دارد. اگر حوصله‌ای باقی بود از اين درس‌ها خواهم گفت. عجالتاَ به همين اکتفا کنم که اين فيلم شکل متعالی همان چيزی است که سينمای کيارستمی می‌خواهد به آن برسد اما نرسيده هنوز(با همه احترامی که برای سينمای او قائلم). چون نه سواد ژان کلود کارير را دارد؛ نه آن پشتوانه غنی تاتری را و نه بلد است مثل اشلوندورف فيلمش را طوری بسازد که مثل موجودی زنده نبظش دائم بزند؛ قوی بزند، منظم بزند.
اين فيلم برای دوستان داستان‌نويس هم درس‌های جالبی دارد: چطور می‌توان ماجرا را از داستان حذف کرد اما آن پس و پشت‌ها باز هم ماجرايی باشد که ميخکوب‌ات کند به صندلی. طور ديگری بگويم: چطور می‌توان داستانی را آنقدر ساده گفت که به نظر برسد اصلاَ داستانی در کار نيست.
برای آگاهی بيشتر در باره اين فيلم اينجا را کليک کنيد.

دوشنبه، شهریور ۲۹، ۱۳۸۹

اين گربه لعنتی ...
نمی دانم اين را مونتنی گفته است يا لائوتسه: «گرفتن يك گربه سياه در يك اتاق تاريك خيلی مشكل است بخصوص اگر که گربه ای توی اتاق نباشد !»

یکشنبه، شهریور ۲۸، ۱۳۸۹

«کمال‌گرايی، دشمنِ آفرينش است، هم‌چنان‌که انزوای در خود، دشمنِ سعادت است
جان آپدايک
بعضی حرف ها را آدم بايد دم چشم بگذارد که هی يادش نرود.

شنبه، شهریور ۲۰، ۱۳۸۹


سيت بيارم زيباترين تصنيف لريی است که شنيده‌ام؛ ملودی اين تصنيف آن صراحت و رنگ‌های پر تضاد روستايی را کمتر دارد و بسيار نزديک است به حال و هوای موسيقی سنگين دستگاهی. تعادل بسيار دشواری ميان يک حال و هوای احساسی بسيار قوی از يک سو و متانت ، پوشيدگی و ظرافت موسيقی اصيل ايرانی از سوی ديگر.
از اين‌ها مهم‌تر؛ اجرای درخشان اين دو نفر است. همه چيز در سلامت کامل: صدا دهی کمانچه، نوانس‌های عالی ساز و آواز، و از همه مهمتر همراهی به غايت متناسب نوازنده ضرب است که متاسفانه نامی از او برده نشده اما نکته درخشانی در کارش هست که جندين دهه است مورد غفلت اغلب نوازندگان تمبک قرار گرفته. به جای تکرار بی‌معنای ملودی، او همه‌ی تمرکزش را گذاشته است روی نواختن ريتم‌های مکمل؛ و شيطنت‌های ريتميک را گذاشته است برای سکوت‌ها و وقفه‌های ملوديک. همراهی دقيفاَ يعنی همين.

جمعه، شهریور ۱۹، ۱۳۸۹


قيامت است اين مترجم فارسی گوگل!
 اين جمله انگليسی را دادم به گوگل ببينم چطور ترجمه می‌کند :
Her pussy lips look like 2 strips of smoked bacon and she's sick of it. So the crazy bitch pays Apu 8k to hack her vadge into prepubescent status and calls it a day. Smoked bacon be gone!
اين هم ترجمه‌ی شاهکار گوگل :
«لب دخترک او همچون 2 نوارها از بیکن دودی نگاه کنند و او بیمار از آن. پس دیوانه عوضی می پردازد Apu 8K به هک vadge خود را به وضعیت prepubescent و خواستار آن روز. گوشت نمک زدهء پهلو و پشت خوک دودی رفته باشد!»
راستی اين ترجمه شما را ياد فرآورده‌های ادبی کسی نمی اندازد؟
اصل ترجمه در اينجاست .
اين هم ترجمه بانمک همين جمله به فرانسه که البته کمی تا قسمتی دست‌خوش دارد:
Lèvres de sa chatte ressembler à 2 tranches de bacon fumé et elle en a marre de lui. Ainsi, la chienne folle paie Apu 8k de pirater son vadge en état prépubère et l'appelle un jour. bacon fumé être parti!

پنجشنبه، شهریور ۱۱، ۱۳۸۹

سوررئاليسم جادوئی :
«گفتنی است مراسم روز ملی يوزپلنگ به دليل مصادف شدن اين روز با ايام ماه مبارك رمضان،‌ به روزهای 25 و 26 شهريور ماه  موكول شده است.»

شنبه، شهریور ۰۶، ۱۳۸۹

وضعيت بشری!
حالا آنها چه خواهند کرد؟ پيش چشمان حيرت‌زده ما بزرگترين آزمايشگاه روح بشری گسترده شده.
اين نخستين بار است که آدمی در وضعی چنين غريب گرفتار می‌شود. لابد همين روزهاست که تلويزيون‌های عالم هجوم بياورند تا اين بار يک «بيگ برادر» تراژيک را به طور مستقيم گزارش کنند.

دوشنبه، شهریور ۰۱، ۱۳۸۹



قيامت است اين ملت ! (39) « تشرف آيت الله خامنه ای محضر مبارك حضرت مهدی»

از همه قيامت تر اما شيوه روايت اين داستان جعلی است. اينها هم شيوه داستانگويی‌شان را مدرن بلکه «پست مدرن» کرده‌اند و به روايت تودرتو به شيوه شهرزاد هم عنايتی دارند. شيوه روايت پيشرفته برای بيان عقايد پسرفته!

پنجشنبه، تیر ۳۱، ۱۳۸۹

پرونده‌ی ويژه: اوج زيبايی شناسی شرقی(12) شاه ميرزا مرادی، خداوندگار سرنا (بخش دوم)
سرانجام، «ساز چپی» شاه ميرزا را پيدا کردم. سازی که او سی سال پيش نواخته است؛ در اوج قدرت نوازندگی‌اش.
ساز چپی را در عزا می‌نوازند؛ در تدفين مردگان(اين هم، تا جائی که می‌دانم، تنها در منظقه لرستان است که مرسوم است). خودتان مقايسه کنيد عظمت تراژيک و لحن حماسی اين قطعه را با لحن زنجموره‌هايی که در اين سال‌ها به نام موسيقی ايرانی به خوردمان داده‌اند.
قدرت تصور ما، معمولاَ، فراتر است از هر اجرايی که از اسطوره‌ها ارائه شود. شگفتا که اين قطعه فراتر از تصور ما از صور اسرافيل است. دست کم، برای من که اينطور بود؛ رستاخيز مردگان!
می گويند از شاه ميرزا پرسيده اند چطور می شود اينطوری نواخت؟ می گويد هرکسی می تواند،
به شرط آنکه بپذيرد که در چهل سالگی کور خوهد شد!

پ.ن. : نويسنده گرامی، ماهزاده اميری، که خود از اهالی همان مناطق است توضيحات زير را فرسستاده است:
نواختن ساز چپی فقط منحصر به لرستان نیست. رسمی است وقت دفن مرده ها در خوزستان، کهگلویه، شیراز، چهار محال بختیاری. ترک‌های قشقایی به آن «دیره‌» می‌گویند که همان ساز چپی‌است با تفاوت‌هایی .
هر چند نواختن این قطعه کار هر کسی نیست. کرم‌الله و نورالله از معروف‌ترین‌ سرنا نوازهای جنوب بودند که هر دو هم سعی می‌کردند در کارشان نوآوری داشته باشند. سرنا نوازی این دو می‌توانم بگویم با اینکه سواد موسیقی شاه میرزا را نداشتند اما خیلی کم از او نبودند. مخصوصا در نواختن قطعه‌ی ساز چپی که معیاری است برای محک زدن توانایی یک نوازنده‌ی بومی سرنا. حالا البته دیگر از این آدم‌ها نشانی نیست؛ هر چند هنوز وقت مردن جوان‌ها در بعضی از استان‌های جنوبی نواخته می‌شود.

چهارشنبه، تیر ۱۶، ۱۳۸۹

پرونده‌ی ويژه: اوج زيبايی شناسی شرقی (11) شاهميرزا مرادی، خداوندگار سرنا (بخش يکم)
شاه ميرزا، به جرات بگويم، تنها موسيقيدان معاصر ايرانی‌ست که فهميد با اين سنت چه بايد کرد.
موسيقی او از جنس حماسه است؛ اگر هم اندوهی هست از جنسی است تراژيک؛ نه مصيبت و زاری
در اوائل انقلاب، به همت علی اکبر شکارچی، نواری منتشر شد که مربوط است به دوره ای که اوج قدرت نوازندگی شاه ميرزاست و اصلاَ جای قياس ندارد با اين کارهائی که حالا در دسترس همه است و از روی سی دی ئی برداشته شده‌اند که در فرانسه ضبط شده است و مربوط است به اواخر عمر شاه ميرزا. در اين نوار، که مثل خيلی چيزهای ديگر حالا در دسترسم نيست، شاه ميرزا قطعه ای دارد به نام « سرنای چپی» که شاهکار اوست؛ تکه ای جواهر کمياب. اگر کسی به آن دسترسی دارد لطف کند بفرستد. می گذارمش اينجا تا خيرش برسد به همه.

چهارشنبه، فروردین ۲۵، ۱۳۸۹

گزارش تلويزيون صدای آمريکا از کنسرت گروه مشتاق: «چهارده قطعه برای بازپريدن»

جمعه، اسفند ۲۸، ۱۳۸۸

قسمتی از «چهارده قطعه برای بازپريدن» آهنگساز رضا قاسمی، آواز سپيده رئيس سادات
 
کنسرت گروه مشتاق

استراسبورگ(20 مارس)، لندن(26 مارس)، پاريس(4 آوريل)

چهارده قطعه برای بازپريدن

رضا قاسمی(آهنگسار، سه‌تار) ، سپيده رئيس سادات (آواز)
جاويد يحيازاده(نی)، آيدين بهرام لو (سه تار)، بابک مويدالدين(سه تار)

قسمت اول : بيات ترک
1 ـ دست افشانی
2 ـ بازپريدن
3 ـ عياری
4 ـ مددی که چشم مستت
5 ـ وجد
6ـ تا دمی بياسايم

قسمت دوم : راست پنجگاه
1 ـ پيش درآمد
2 ـ عيش مدام
3 ـ دفتر بی‌معنی
4 ـ مست دهل‌زن
5 ـ سلسله‌ی موی دوست
6 ـ ماه تمام
7 ـ ازين مرگ مترسيد
8 ـ بوی شراب

چهارشنبه، دی ۳۰، ۱۳۸۸

کمی هم کاباره با يک کوبيدهِ اضافه (9): استيو وی، هم شعبده هم جادو
اگر کار اساسی هنر جادوست، استيو وی شعبده را هم به آن اضافه می‌کند. يک ارگاسم کامل است."Tender Surrender"
برای تماشای دو کار مهم ديگر اين خداوندگار گيتار الکترونيک اينجا و اينجا را هم می توانيد ببينيد.

پنجشنبه، دی ۲۴، ۱۳۸۸

اين تن رها، اين تن خل و چل، اين تن مهيا برای بيان تمامی احساس نشان می‌دهد که در امر هنر لکنت مهم نيست؛ داشتن حرف مهم است نه قشنگ حرف زدن.

سه‌شنبه، دی ۱۵، ۱۳۸۸


گفت و گو با رضا قاسمی . مجتبا پورمحسن (روزنامه فرهيختگان)
برای خواندن اين گفت و گو در فرهيختگان می توانيد اينجا را کليک کنيد اما توصيه نمی کنم. ويراستار بدجور هنرنمائی کرده. ترجيح می دهم اين گفت و گو را در سايت پورمحسن بخوانيد که متن را عيناَ منتشر کرده.
وقتی می گويم «از ازل تا به ابد فرصت...» اشاره ام به بيتی از حافظ است. چرا بايد ويراستار «به» را حذف کند؟ يا «افاده» را چرا بايد تبديل کند به «ارائه»؟ شقايق چرا ربط دارد به گودرزيان؟
حالا اگر جمله «خانه روز به روز بيشتر در بوی گه فرومی‌رفت» حذف می‌شود قابل فهم است آنهم در اين شرايط که حيات و ممات روزنامه‌ها به بهانه‌ای بند است. پرسش و پاسخ آخر هم اگر حذف شده است لابد مسئله صفحه‌بند بوده است و کمبود جا. من هرچه تصميم می‌گيرم که ديگر گفت‌وگو نکنم باز مدتی بعد يادم می‌رود. باز درود به پورمحسن که با انتشار دقيق اين متن در سايتش نشان داد که اين دسته گل‌ها ربطی به او ندارد. ممنون از او.